من و پسرم

ادامه نوشته

تنها ماندم !!

مامان تو دستمو نگیر بابا بگیره ..  (توی فروشگاه) مامان تو همراه ما نیا من و بابا می خوایم مثل دوتا مرد باهم بریم دور بزنیم تو فروشگاه تو برو یه ور دیگه  ... ( بعد از ساعتی که خودمو کشتم چیزی بخوره حالا باباش رسیده ) بابا بیا باهم مثل دوتا مرد بشینیم میوه بخوریم حالشو ببریم ... (موقع تعویض لباسش جیغ و فریاد و گریه و فغان ) برو اون لباس خط دارمو از توی لباس کثیفا بیار بپوشم مثل بابا باشم (لباس باباش خط خط داره ) ... پسرکی که ژله نمی خورد اصلا الان به هوای باباش می شینه کنار باباش باهم ژله می خورن بقول خودشون مثل دوتا مرد !!! بابا بیا مثل دوتا مرد کارای تعمیر کاری بکنیم ... (دارن می رن مسجد) می گم صبر کنین منم میام .. نههههههههههههههههه مامان تو نیا !!! تو که خانومی !! 

بابا بیا منو تو بریم فروشگاه خرید کنیم مامان با ما نیاد !! بابا منو ببره حمام تو نبر !! و ............................


کم کم دارم به شهروند درجه دو تبدیل می شم !! 

ستایش ..

هردو خوب می دانیم در دل ان یکی چه می گذرد .. خوب می دانیم که به چه بیشتر از همه فکر می کند این روزها .. به روی هم نمی اوریم .. زبان هایمان ساکتند چشمها اما همه ی ناگفته های دل را فاش می کنند بی اجازه .. این روزها داغمان دوباره انگار تازه می شود با دیدن پدر جوان که یکسال است دیگر مرد باصلابت قبل نیست  .. خودمان را به یک راهی می زنیم و از یک چیز بی ربطی حرف می زنیم که به زعم خودمان دل ان یکی را دوباره به درد نیاوریم با مرور ان خاطرات وحشتناک .. 

اما هردومان روزی چندین بار با خودمان می گوییم .. توی دلمان .. اگر ان اتفاق نمی افتاد  الان یه دخترک یکسال و نیمه توی بغل بابایش بود و چشمهای پدر برق می زد از خوشحالی بودنش 

یکسال گذشت .. 


خواب یا شادی؟

ساعت یک و نیم بود که پدر و پسر خوابیدن ... یک طرف سرم درد می کرد و هر چی غلت می زدم توی رختخواب و همون نیمکره ی دردناک رو فرو می کردم توی بالش که خوابم ببره فایده ای نداشت .. پاشدم یه شال برداشتم و پیچیدم دور سرم و باز سمت درد رو فشار دادم رو بالش !! فکر کنم با همه تلاشهایی که کردم حدود نیمساعتی گذشت تا چشمام کم کم گرم شن که یه دفعه به صدای بوق های متوالی چندتا ماشین خیلی نزدیک از جام پریدم .. بوق عروسی می زدن و بلند تر از صدای بوق هم صدای خواننده زنی بود که از ضبط یکی از ماشین ها داشت عروسیتون مبارکه مبارکه مبارکه می خوند.. ضربهای موسیقی که شاید اسمش باس باشه اینقدر زیاد بود که شیشه ها میلرزید ! صدای باز و بسته شدن پنجره خونه ها و صدای تپ تپ راه رفتن بالای سرم می شنیدم

چندتا ماشین و از جمله ماشین دویست و شیش نوک مدادی عروس جلوی اپارتمان روبرویی ایستادن درهای ماشین رو باز گذاشتن و صدای موسیقی و ضرباهنگش بیشتر شد .. طوری که با وجود بسته بودن پنجره ها انگار صدا از توی اتاق خودمون پخش می شد !

نگرانیم برای بیدار شدن پدر و پسر بیخودی بود چون اینقدر خسته بودن که با اون سرو صدا حتی جابجا هم نشدن .. برگشتم کنار پنجره شاید بیشتر برای دیدن عروس و داماد اما درخت بزرگ همسایه نمی ذاشت ببینمشون توی اون تاریکی ..

یه وانت جلو در پارکینگی ما پارک کرد و یه گوسفند رو کشون کشون ازتوش دراوردن و هلش دادن سمت ماشین عروس دیگه ااز میدان دید من خارج شد و چند لحظه بعد صدای کف و سوت و هلهله کلی ادم بلند شد و یکی هم داد می زد به افتخار عروس و داماد !

نیم ساعتی هم مراسم خداحافظی طول کشید .. از پنجره هال تونستم لباس بلند و پف دار عروس و تور سرش و دسته گل سفیدشو ببینم اما چهره اش دیده نمی شد کنار در ورودی ایستاده بود و با مهمونها دست می داد و ازشون خداحافظی و تشکر می کرد ..

هر ماشینی که می خواست بره چند تا بوق هم به نشانه خداحافظی و شاید خوشبخت باشید و خیلی خوش گذشت و .. می زد!گاه گاه پنجره ی تاریکی از خونه های اطراف و اپارتمان روبرو روشن می شد و ادمی  که مثل من شاید می خواست عروس و داماد رو ببینه توی قاب روشن پنجره پیدا می شد 

همه که رفتن داماد ماشین رو برد توی پارکینگ و عروس هم لنگ لنگان همراه ماشین رفت تو و در رو بست .. حتما کفشش زیادی بلند بود یا ساعت های زیادی رقصیده بود

ساعت حدود سه بود و حالا دو طرف سرم باهم  درد می کرد !! شالو از سرم باز کردم و دراز کشیدم روی تخت ..روی پسرک پتو انداختم و با خودم فکر کردم هیچ حواسمون هست مبارک باشه یعنی چی !! یعنی که دعا می کنیم مثلا فلان خونه که خریدین براتون پر از برکت باشه .. اگر می خوایم زندگی مون .. اول زندگیمون مبارک باشه نباید حداقل با احترام به حق دیگران شروعش کنیم؟! .. آیا شادی ما مقدم بر خواب و آسایش یک عده هست؟! .. آیا چون این شب در زندگی ما فقط یکبار اتفاق می افته پس بر ما حرجی نیست که هر جور دلمون می خواد شاد باشیم و ازین یکبار عمرمون لذت ببریم و با فکر کردن حق و حقوق دیگران خرابش نکنیم !! آیا همه ی دیگران باید این شادی ما رو درک کنن و بشادی ما شاد بشن ؟ ... چقدر توی جامعه مون برای حقوق هم احترام قائلیم ؟ من چقدر قائلم ؟ وقتی به بچه سه سالم یاد دادم اگر م یخواد برای چیزی گریه کنه اول بدوئه پنجره ها رو ببنده یا توی راه پله ها پچ پچ حرف بزنه ایا نباید از دیگران هم انتظاری داشته باشم ؟

توی دلم براشون ارزوی خوشبختی کردم و نمی دونم کی خوابم برد .. صبح هنوز سرم درد می کرد !


انگشت اشاره

چند روز پیش موقع تیکه کردن ماهی نوک انگشت اشاره دست راستمو بریدیم .. یه برش خیلی کوچیک ولی عمیق که دردناک بود و دیگه نمی تونستم از اون انگشت استفاده کنم

مجبور شدم برای انجام کارهام یا از دست چپم استفاده کنم که اغلب کارها رو نمی شد یا اون انگشت مصدوم رو سیخکی نگهش دارم و از بقیه کار بکشم .. برای بقیه شون انگار خیلی سخت بود که کارایی رو که اون قبلن انجام می داده به دوش بکشن .. تازه فهمیدم چقدر این انگشت مهمه .. گویا همیشه همینه باید چیزی نباشه تا قدر و منزلتش درست و حسابی شناخته بشه

اینقدر به بقیه فشار میومد که کل دستم از ارنج درد گرفته بود و هنوزم با اینکه خراش انگشت سبابه خوب شده درد دستم مونده ..

خدایا بخاطر کدوم عضو و سلول و بافتو عصب و رگ و ..  .. ازت ممنون باشم ؟؟ سرم سوت می کشه بهش فکر می کنم .. تبارک الله احسن الخالقین !!

شب بیست و سوم

دیشب پسرک هم پا به پای ما بیدار بود .. باهم زیر بارون سوزنی نیمه شب رفتیم مسجد محلمون و نیم ساعتی رو فقط برای قران به سر گرفتن مسجد بودیم و وقتی برق ها روشن شد به درخواست ایشون برگشتیم خونه و بقیه اعمال که عبارت بود از فوتبال سالنی .. کشتی با بابا  .. نقاشی  و کتاب خونی و مهمون بازی  بود رو انجام دادیم .. سحری رو هم در کنار ما در حالی که همگی از کارتون مک کوئین مستفیض می شدیم خورد و حدود ساعت چهار بود که خوابید .. 

خدایا ای کسی که کم و کوچک را از بندگانت می پذیری و در عوضش از گناه بزرگ و بسیار می گذری همه امید این شبمون این بود که این بنده کوچکت رو شاد کنیم و دلش رو راضی کنیم .. لطفا این ها رو از ما قبول کن ..

کاش دل همه کودکان این سرزمین شاد و راضی می بود .. کاش هیچ مادری غم بیماری فرزندش را در سینه نداشت .. کاش هیچ پدری دغدغه سفره خالی بچه هاش را نداشت ..کاش هیچ پدری برای یارانه ی داروی بچه ی بیمارش روز وشب معطل و محتاج بی مسئولیتی عده ای نبود .. کاش ..

بازم دلم خوش به اینه که خدای ما ارحم الراحمینه ..



-----------------------------------------------------------------------------------

وبلاگش به روزه با کلی عکس .. مدیونین که برید و نظر نذارید ها

پیش مسافرت


دوست دارم از مسافرت که برمی گردم و در خونه رو باز می کنیم همه جا تمیز و مرتب باشه و برق بزنه چون می  دونم وقتی برگردیم خیلی خسته ام و دیدن یه خورده حتی ریخت و پاش یا چند تیکه ظرف جابجا نشده یا احیانا نشسته اعصابمو بهم می ریزه

واسه همین مرضم هم تا اخرین لحظه ی قبل از رفتن علاوه بر بار جمع کردن مشغول گرد گیری و جاروکشی و مرتب کردن خونه ام گاهی هم بیرون ریختن کمد ها و دوباره چیدنشون بعلاوه برق انداختن اشپزخونه تازه اضافه کنید گوش کردن به غر های اقای همسر که بسه ول کن دیر شد به شب می خوریم بچه حوصله اش سر رفت .. چرا هر وقت می خوایم بریم تو یاد کارای عقب افتادت می افتی ..که خود انرژی می گیرد از آدم بدجوووووور 

و در نتیجه اونی که سوار ماشین می شه یه درب و داغون خسته اس که تازه از جاده هم بدش میاد !

چگالی زندگی

پدر بزرگم (پدر مامانم که ما بهشون می گفتیم آقاجون) در 77 سالگی از دنیا رفت .. بچه ی بزرگ خانوادشون بود و از بچگی شاگردی می کرد پیش باباش .. 18-19 ساله بود که ازدواج کرد و با مادر بزرگم که اون موقع ها 15-16 سالش بود توی یه در اتاق که به قول مامان بزرگم 10-11 تا پله قدیمی بلند داشت تا برسه به حیاط همونجا توی خونه ی پدریش زندگی رو شروع کردن .. اون سالها همراه کاروان های مکه و کربلا می رفت و کمک می کرد ... 22-3 ساله که بود دوتا بچه داشت .. هم توی مغازه شاگرد پدرش بود و هم کمک کاروان .. کم کم تصمیم گرفتن مستقل بشن و با قرض و قول و .. یه خونه کوچیک خریدن و بعد ها هم یکی دو هکتار زمین اطراف شهر خریدن و توش خونه ساختن و کم کم ابادش کردن و باغی شد برای خودش .. و حالا هم که شده وسطای شهر .. کم کم خودش که راه و چاه رو یاد گرفته بود کاروان می برد به تنهایی .. 27-28 ساله بود که پدر خانومش که یکی از روحانیون و علمای بزرگ شهر ساری بود فوت کرد .. مادر بزرگم هم بچه ی اول خونوادش بود که کلی خواهر برادر خرد و ریز داشت .. پدر بزرگم که تنها داماد خانواده بود شد سرپرست و مرد دو تا خانواده هم خانواده خودش هم خانواده همسرش .. سی و دو سه ساله بود که دختر بزرگش رو که 14 ساله بود شوهر داد و سی و پنج ساله بود که پدر بزرگ شد و اولین نوه اش بدنیا اومد .. پدرش بیمار شد و چون پسر ارشد بود نگهداری از پدر بعهده اون بود .. پدر بعد از مدتی توی خونه اونها در گذشت .. سرپرستی و به سامان رسوندن هم بچه های خودش و هم خواهر و برادرای همسرش و حالا هم دیگه نوه ها.. خونشون همیشه پر بود از بچه ها و نوه ها .. 5 تا بچه .. 15 تا نوه و 8 تا نتیجه رو تا زمان حیاتش دید و نه تنها دید که باهاشون بازی کرد و یک پدرو پدر بزرگ عالی بود  .. پسر دومش در 27-8 سالگی بیماری سختی گرفت و بعد از ده سال رنج بیماری ازدنیا رفت و پدربزرگ و مادر بزرگ برای همیشه داغدار فرزندشون بودن .. تقریبا تمام افراد فامیل رو مجانی به خرج خودش مکه و کربلا برده بود .. عاشق سفر بود و خیلی جاها رو دیده بود .. برامون تعریف می کرد که حتی مسجد الاقصی هم رفته بود و سنگی رو که پیامبر از روی اون به معراج رفته بود دیده بود . عاشق این بود که توی سفرهاش همسر دوست داشتنی و بچه ها رو هم ببره و می برد ..

چرا اینا رو نوشتم .. ؟؟! داشتم به چگالی زندگی فکر می کردم .. به اینکه انگار زندگی ادم های قدیمی پر تر بوده .. بر ازاتفاق .. شلوغ و شیرین .. پر از آدم .. ازدواج های زود .. بچه های زیاد . .. رفت و آمد های زیاد .. خونه های شلوغ و بزرگ و حیاط و ..

حالا ما ها چی ؟ تا 25 سالگی که هی درس و مدرسه و دانشگاه بعدشم اگر شانس بیاریم ازدواجی باشه .. و یکی یا دوتا بچه که باید تنها و توی آپارتمان های بی نور با سی دی عموپورنگ و اسباب بازی های رنگارنگ بزرگ بشن ..

خودمون هم کار مفیدمون گرفتن لیسانس باشه و فوق لیسانس و فوقش سر کار رفتن و با یه عالمه خستگی برگشتن و بزرگ کردن یکی دوتا بچه با کمک یه عالمه ماشین های شستشو و برقی که کارها رو برامون کم می کننن ..

-------------------------------------------------------------------------

وبلاگ پسرم هم به روزه ها !!!

رمز دارد


ادامه نوشته

خرید به سبک مایه داری

هنوزم باورم نمی شه که دیروز حدود 300 هزار تومن بابت یه عینک آفتابی پول دادیم .. هر چی فکر می کنم یادم نمیاد تا حالا چیزی به این گرونی برای شخص خودم خریده باشم

راستش نمی دونم چرا منی که یه لباس می خوام بخرم 10 تا فروشگاه رو می گردم که قیمت ارزون تر پیدا کنم و بقول همسرم اخلاقای اسکروچی دارم چجوری بدون چک و چونه از بین همه عینک های پیشنهادی بدون نگاه کردن به قیمتشون این یکی رو برداشتم که بعدا فهمیدم از همه هم گرون تر بوده

شایدم چون اقای همسر همراهم بود و دوست آقای فروشنده بود و کلی به پرسنلش سپرده بود که هوای آقای دکتر رو داشته باشند دیگه روم نشده بود بگم عینکای ارزونشونو بیارن ببینم

خلاصه مثل آدمای لارج و مایه دار عینک گرونه رو برداشتم البته نه به خاطر قیمتش چون بیشتر به صورتم میومد و اومدیم خونه

حالا دلم نمیاد ازش استفاده کنم خواهر !!! لارج بودن هم جنبه می خواد خب !


پ.ن .. پست پائینی رو ببینین حتما

...

اعتراف می کنم که دلم برای زندگی توی تهران تنگ شده .. برای زندگی شلوغ و پر جنب و جوشش .. برای ایستگاه های مترو .. برای اتوبوس سواری ها .. برای فروشگاههای بزرگ که هر چی می خوای و نمی خوای توش پیدا می کنی و با محدودیت انتخاب مواجه نمی شی .. برای لباس فروشی های ولیعصر .. برای کافی شاپ های دنج .. برای کتاب فروشی های انقلاب که توی هفت سالی که دانشگاه می رفتم کمتر روزی بود که موقع برگشت یه گشتی توی مغازه های کتاب نزنم  .

دلم آرامش شهر کوچیکمونو نمی خواد .. روزهای طولانی ای که انگیزه ای برای بیدار شدن ندارم و پیدا کردن راهی برای سرگرم کردن پسرک دغدغه بزرگمه .. دلم زندگی توی تهران می خواد ..


یک توصیه به مامان ها

مامان های الان و اینده تو رو خدا این یک جمله رو خیلی جدی بگیرین

تحت هیچ شرایطی هیییییییییییچ شرایطی هییییییییییج وقت به بچه تون نگید بچه بد ! خیلی بچه بدی هستی !!حتی اگر از نظر شما بدترین کار رو هم انجام داده باشه تنها چیزی که شما حق دارین به بچه بگین اینه که این کارش اصلا خوب نبوده و شما این کارو اصلا دوست ندارین تازه این جا هم تا می تونیداز کلمه بد استفاده نکنید !

شما حق ندارین به خاطر یک کار که مطمئنا بچه اونو رو از روی آگاهی هم انجام نداده کل شخصیت اون رو زیر سوال ببرین و مطمئن باشید اگر چنین جمله ای گفتید نباید در اینده ازون انتظار داشته باشید ادم موجه و دوست داشتنی باشه ..چون شما که مادرش و قابل اعتماد ترین کسش بودید وقتی که خیلی عصبانی بودید و کنترل خودتون رو نداشتید بارها بهش گفتید که بچه بدیه غافل ازینکه این کلمات شما در اعماق ذهنش جا می گیره و در طرز فکر و ایند ه اش بسیار موثره ..

پس همواره با خودتون تمرین کنید تا موقعی که از دستش عصبانی شدید این کلمات رو بهش نگید

و دیگه اینکه بعد از توبیخ سریع اون رو در آغوش بگیرید و نوازشش کنید .. یادتون نره که شما همه چیزی هستید که اون داره هیچ وقت پشتشو خالی نکنید تا احساس نا امنی نکنه


-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : یک وبلاگ خوب :

روانشناسی شفای درون

پسرک 22 دوماهه من

پسرک این خانه امروز 22 ماهه می شود .. و ما هنوز نمی دانیم چطوری خدا را شکر کنیم بابت بودنش و سلامتیش و صدای شیرینش و نفس هایش که هوای خانه مان را خوشبو کرده و شیطنت هایش و بلبل زبانی هایش و حرف های قلمبه سلمبه ای که گاهی ما را به تعجب وا می دارد

خدایا این ماه رمضان هم مثل ماه رمضان قبل دستمان خالی خالی است .. نمی دانم ماه رمضان بعدی را هستیم یا نه .

تا قرآن و دعایی می گیریم دستمان پسرک هزار جور کار دارد .. یا توپش را می اورد و دستور فوتبال می دهد یا کتاب هایش را ردیف می کند که همه را برایم بخوان یا گرسنه است یا ذرت می خواد یا بستنی .. یا هوس می کند سی دی کیتی ببیند و البته من هم باید همراهیش کنم و برای صد و چندمین بار داستان های این گربه کوچک را نگاه کنم که چطور دنداهایش را مسواک می زند و به بزرگتر ها سلام می کند

نماز هم که حرفش را نزن .. با نماز مشکل ندارد مشکلش چادر و مقنعه است .. گریه و فغان که اینها را از روی سرت بردار و نماز بخوان .. خدایا کاش اجازه اش را می دادی که مجبور نبودم از دست این بچه توی یک اتاقی قایم بشوم و به سرعت نور نمازم را بخوانم ..

شب زنده داری هم که اگر هست سه نفری هست وگرنه خودت می بینی که جسم نیمه جانمان گاهی به رختخواب می رسد و گاهی هم نمی رسد اصلا ..

بعد هم با چشمان نیمه باز بیدار می شویم آن هم فقط و فقط بخاطر اینکه آقای همسر باید سحری بخورد وگرنه کم می اورد و بعد هم نمازی بی مقدمه و موخره و بعد هم تلافی بیخوابی شبانه !

این است از ماه رمضان ما .. آقای همسر می گوید همین قلیل را قبول می کنی.. مانده ام کدام قلیل را .. گرسنگی و تشنگی اش را ؟ آقای همسر می گوید همین که در خدمت این بنده کوچکش هستیم برایش بیشتر می ارزد از دعا و ختم قران .. کاش که راست بگوید ..


امشب سرت داد کشیدم .. انقدر بلند و خشن که تو ازمن ترسیدی و از ترس گریه کردی .. هزار بار به تو گفته بودم که اینکار را نکنی .. گفتم که وقتی من و پدر نیستیم روی تخت نروی و عین فنر پائین و بالا نپری .. باز هم رفتی و پریدی و افتادی و من عین یک مادر وحشی .. همان هایی که توی خیابان وقتی کودکشان زمین می خورد دوتا محکم می زنند پس کله اش و دعوایش می کنند که چرا خورده زمین .. من هم تو را دعوا کردم .. و تو از من ترسیدی .. درد دادی که سرت کشیدم بیشتر از درد سرت بود که به میله های تخت خورده بود .. انگار تمام عصبانیتم را از دست بی عرضگی خودم داشتم سر تو خالی می کردم ..

گریه می کردی و خودت را به من می چسباندی .. پدر که ملامت را توی چشمهایش می دیدم امد که تورا از دست این مادر افسار گسیخته نجات بدهد .. از دست سرکوفت های من که تمامی نداشت وسط گریه های بی امان تو .. اما دست های پدر را پس زدی .. جیغ زدی که برود و من را با تو تنها بگذارد .. به دور شدنش هم راضی نشدی و خواستی که اصلا توی اتاقی که من و تو هستیم نباشد .. با ان نگاه های  اشک الود و التماس امیزت تیر میزدی توی چشمهای عصبانی من .. کورم کردی پسر ..

از دست من به من پناه اورده بودی و این عجیب حسی بود .. دیوانه ام کردی .. دیوانه ی مرامت شدم .. یاد هارب منک الیک افتادم .. عجب بد خدایی هستم من برای تو فرشته ی کوچک ..

همدیگر را بغل کردیم و بالاخره هردو آرام گرفتیم .. گریه های تو و تلاطم قلب من .. حالا تو خوابیدی و من کنارت نشستم و گریه می کنم .. کاش تو هم نوازشم می کردی آرامم می کردی .. توی این هجوم پریشانی که وجودم را می لرزاند و پدر هم با بی اعتنائیش انگار می خواهد تنبیهم کند کاش تو با ان دستهای کوچکت نازم می کردی .. مثل امروز که دستم خورد به کنار صندلی و بی اختیار گفتم آخ و تو از سر بازی خودت را رساندی ناز و بوس کردی و پرسیدی خوب شد؟ و مطمئن که شدی رفتی دوباره سر بازیت .. 

پسرکم .. خوب می دانم که بد مادری هستم برای تو .. کاش به بزرگی قلب کوچکت ببخشیم .. کاش بدیهایم یادت نماند ..کاش بدانی که الان که می نویسم اشک پشیمانی و درماندگی روبرویم را تار کرده ..

خدایا تو که می دانستی من عرضه ندارم مادر باشم برای یکی از فرشته های تو .. تو که از کوچکی ظرف لیاقتم خبر داشتی .. تو که می دانی اینکه الان دندانک فرشته ام موقع غذا خوردن درد می گیرد و به گریه می افتد تقصیر نادانی و اهمال من است .. دیدی که اگر دو ثانیه زودتر کنارش بودم شاید الان روی پیشانیش جای قرمز رنگ یک زخم نبود .. می بینی و می دانستی که لیاقتش را ندارم .. چگونه به من اعتماد کردی و چنین فرشته ای را به من سپردی ؟

کمکم کن که فرشته ات را نیازارم .. کمکم کن که از من دلخوش باشد .. کمکم کن تنهایی نمی توانم .. خودت که دیدی


9 د............................ی


ادامه نوشته

بدجنسی

چندروزه بدجنس شدم .. یعنی مثلا قیافه برزخیم این روزا دوتا شاخ داره و یه دم با ابروهای گره خورده و چشمای تنگ شده .. نمی دونم چرا ..

دیشب گفتم برم بعد قرنی وضو بگیرم دو خط قران بخونم وضو گرفتم اما انگار با قران قطب همنام بودم دافعه داشت .. یعنی اگه تو این وضع اجل برسه چه آبرو ریزی بشه اون دنیا ..

قرانو بستم کتاب داستان گرفتم دستم حالا مگه خوابم می بره؟

از بس که پسرک ساعت سه خوابیده یه شبم که زود خوابید من خوابم نمی برد

هم آقای همسر هم موموشی مریضن .. آقای همسر که یه مریضی خفن و عجیب گرفته که خودش می گه سرخکه .. پارسا هم سرفه می کنه و دماغش آب می اد

مواظب خودم بودم که من مریض نشم توی این بی کسی که کسی نیست به دادمون برسه ..

الان که دارم می نویسم هم گلوم قلمبه شده هم دماغم آبچکون .. یه دستمال فرو کردم توی سوراخای دماغم یه شالم بستم دور کله و گلوم ..

خدا خودش بهمون رحم کنه 

خداکنه یه کم مهربون بشم ..

برم بخوابم راستی بدجنس چی می شه به انگلیسی؟

کتاب داستان

بعد از مدت ها دارم دوباره کتاب داستان می خونم .. از توی وب بهاره که پیشنهاد کرده بود پیداش کردم تهران که بودم زنگ زدم رایگان برام اوردن دم در... کتاب "مهمانی خداحافظی" با اینکه کتاب قطور نیست اما هنوز تموم نشده .. دیروز به خاطر یه جلسه کاری آقای همسر رفتیم ساری .. کتابو با خودم بردم چون می دونستم اونجا باهاش (یعنی با پسرک) بازی می کنن و من یه کمی وقت برای خودم دارم .. کار دیگه ای هم که ندارم .. بیشترازنصفشو خوندم .. غمگینه .. اما زیاد توش حس مشترک پیدا می شه مخصوصا که قهرمان داستان مثل من سی سالشه ..

کمی تا قسمی مثل من توی گذشته اش زندگی می کنه .. با خاطراتش .. منو برد به گذشته .. به مدرسه .. به روزایی که بزرگترین دغدغه هامون امتحان بود و دیر نرسیدن و درس جواب دادن ...

با خوندنش گریه کردم .. اونجا که نوشته بود زنگ زدن و گفتم دائیم مرده گریه کردم . . یاد دایی خودم افتادم که مرده بود .. یاد اینکه چقدر دلم براش تنگ شده .. سرمو گذاشتم زیر پتو و گریه کردم .. یاد روزای بچگی افتادم که شاد بود .. که همه بودن .. خوشحال و سرحال و سالم .. مادر بزرگ ها و پدربزرگ هام .. خاله و دایی ها و عموهام .. نمی فهمیدم یعنی چی که یکی بمیره .. تا وقتی دائی مرد.. پدر بزرگم مرد .. مادر بزرگم مرد ... عموم مرد .. آقاجون تنهامون گذاشت .. از هم دور شدیم .. بچه ها بزرگ شدن .. حالا خودشون بچه دارن .. شغل دارن ... هرکی رفت یه گوشه ی دنیا .. حتی از خواهر و برادرم دور شدم ..

این یاداوری ها غمگینم می کنه .. نفسم می گیره . .. دلم می خواد بشه یه روز ازون روزا تکرار بشه .. می دونم که شدنی نیست .. می دونم که رسم دنیا دوریه ...

بازم خوشبحال ما .. باهم بودیم و دور هم جمع می شدیم .. حالا انگار با اینکه کامپیوتر و تلفن و موبایل و هزار تا کوفت دیگه اومده ادما از هم دورترن ..پسر کوچیک من تنهاس .. همیشه تنهاس .. خیلی از بچه ها رو می بینم که تنهان

اومدم که بگم بعد از مدت ها وقت کردم کتاب داستان بخونم .. کتابی که یه حس غریبی داره .. حسی که گاهی عذابم می ده .. مثلا دلم می خواد برگردم به دوره راهنمایی و دیگه با مریم دوستم سر چیزای مسخره و الکی قهر نکنم .. سال آخر که داریم از هم جدا می شیم براشون یه یادگاری ببرم ... کمتر خودمو بگیرم ..

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این بار چون وقتمون کم بود نشد که مفصل برم خونه مامانی .. موقع برگشت یه ترمز هم اونجا زدیم و به بهانه ساعتم که دفعه قبل اونجا جا گذاشته بودم یه سر به مامانی زدم .. دیدن مامانی یعنی سیو کردن کلی انرژی .. حتی شاید با دیدن مامانم اینقدر شارژ نمی شم .. روحیه مامانی هنوز جوون و شادابه .. همیشه پر از حرف و خاطره اس .. حوصله ات یه لحظه هم سر نمی ره کنارش .. اینقدر چیز های جالب داره بگه و اینقدر باحال تعریف می کنه که خسته نمی شی ..

دلم می خواد اگر منم به سن پیری رسیدم برای جوونای دوربرم خسته کننده نباشم .. فقط یه آدم از کار افتاده نباشم .. حرف داشته باشم براشون .. براشون منبع انرژی باشم ..

هرکی هم که میاد پیشم مثل مامانی کلی خوراکی خونگی داشته باشم که بهش بدم .. هربار که می رم خونه مامانی برام شیره فسنجون درست می کنه یه ظرف بزرگ می ده که بذارم فریزر ...این بار سمنو پخته بود یه کاسه برامون داد .. از حیاط لیمو ترش چیدیم واسه خودمون .. چندتا شاخه گل یخ چیدیم که بوی بهشت می داد .. دلم میخواست وقت داشتم و از هر درختی یکی دوتا پرتقال می چیدم .. پرتقالایی که طعم لبخندای آقاجونو داره .. طعم آرامش و طراوت خونه مامانی و اقاجون ..

کاش می شد بازم دور هم جمع بشیم .. روی سکو زیر انداز پهن کنیم و توی شبای تابستون هندوانه بشکونیم .. اونوقت یه شب پره بیاد اونطرف و من جیغ بزنم .. آقاجون با دست بگیرتش و پرتش کنه توی باغچه .. به من بگه این که ترس نداره ..

از حسرت خوردن خوشم نمی اد ..بالا خره همه روزای بدو خوب تموم می شن .. عمر ماهم تند تند داره می گذره و یه روز هم دیر یا زود تموم می شه . . امروز باید کاری کنیم که فردا نگم کاش نمی کردم کاش مهربون تر بودم .. صبورتر

گاهی فکر می کنم توی برزخ بازم همه رو می بینم ..


ممنون که هستی کوچولوی خونه

گاهی وقتا اینقدر خسته و داغون می شم که یادم می ره هر لحظه ای که تو توی این خونه با ما هستی چه لذتی داره .. یادم می ره باید قدر این ثانیه ها رو که عطر خوشبوی نفس های تو هوای خونه رو پر کرده خووب بدونم

مثل دیشب که وقتی به بدبختی خوابیدی مدتی از زور خستگی و درد انواع استخون ها و مفاصلم های های گریه کردم تا خوابم برد

پریشب هم دیر خوابیدی .. ساعت 5 صبح بی دلیل گریه کردی و فقط به اینکه توی بغلم باهم راه بریم راضی شده .. اینقدر راه رفتیم و نازت کردم تا اینکه نزدیکای ساعت 8 خوابیدی .. گفتم حتما دیگه تا ظهر می خوابی اما بعد یکساعت بیدار شدی

خوب بود که از شام دیشب ماکارونی برامون مونده بود وگرنه تو اصلا به من اجازه ندادی که پامو بذارم توی اشپزخونه مدام ازم اویزون بودی و نق می زدی .. کمی ماکارونی ریختم برات نشوندم روی پارچه ات و تو همه رو پرتاب کردی اینور و انور و مدت ها داشتم زیر مبل ها رشته های ماکارونی رو پیدا می کردم ..

ساعت سه هم رفتم کلاس و ساعت 7 و نیم که برگشتم خونه تازه از خواب بیدار شدی و دوباره قصه بالا رفتن از سرو کولم و نق زدن های الکی و کارهای بی نهایت خونه

بنده ی خدا بابات داشت از گرسنگی تلف می شد اما من یادم نبود یه وعده ای هم به اسم شام هست که ما نداریم !!

بالاخره یک املت فوری برای بابایی درست کردم که فکر کنم اصلا هم خوشمزه نشد چون نتونست زیاد بخوره و بهت شام دادم و اینقدر توی کالسکه راه بردمت که دیگه حدودای ساعت یک شب خوابت برد

و من از زور خستگی و تن درد زدم زیر گریه

خدایا شکرت .. اگر می گم از ناشکری نعمتت نیست .. از ضعف و ناتوانی جسمه .. جسمی که گاهی دیگه کم میاره ..

باغ پر!!

امروز صبح با صدای اره برقی بیدار شدیم منو پارسا.. درست روبروی خونمون یه باغ کوچیک هست با بهتر بگم بود که منظره ی بی نظیری داره وقتی از پنجره نگاه می کنی ... کوچمون یه کوچه پهن و بن بسته که تقریبا تمام خونه ها خونه های ویلایی یکی دو طبقه هستن توی یه حیاط بزرگ و پر درخت .. خیلی این کوچه رو دوست دارم .. هم آرومه هم قشنگ و سر سبزه .. غیر از آپارتمان نوسازی که ما توش هستیم و آپارتمان بغلیمون که یک دستی کوچه رو کلا بهم زدن

خلاصه امروز چند نفر با وانت و اره برقی اومدن و افتادن به جون درختای باغ روبرو .. حالا شده یه زمین خالی که فکر کنم چند روز دیگه سرو کله ی لدر و کامیون و انواع تجهیزات خونه سازی هم پیدا بشه و ازونجایی که درست زیر پنجره ی ماست کلا باید بیخیال ارامش بشیم تا یه آپارتمان زشت و بلند بره تا اون بالا بالا ها !!!!!!!!!!

دلم گرفته ... وقتی جلوی چشمم یه درخت رو بندازن زمین دلم می شکنه .. بدم نمیاد بشینم های های گریه کنم ..

بچه که بودیم کنار خونه ی مادر بزرگم اینا یه باغ دو سه هکتاری بود شایدم بزرگتر .. سرگرمی ما این بود که قلاب بگیریم واسه همدیگه از دیوار نه چندان بلندش گردن بکشیم و توی باغو ببینیم .. از روی پشت بوم یکپارچه سبز بود .. هر میوه ای که فکرشو بکنی داشت .. حیوونم بود توش گاو و گوسفند و مرغ و اینا

مال یه ادم مایه داری بود ازینایی که بعد انقلاب ول کردن و رفتن امریکا .. باغ به اون بزرگی مونده بود با سرایداری که دیگه همه کاره ی باغ بود .. عجیب بود که مسئولین مرده خور تا اون زمان کاری به کار باغ نداشتن .. ما بهش می گفتیم باغ سید ..سید همون پیر مرد بداخلاق سرایدار بود ..

تا اینکه یه روز با اره برقی سر رسیدن و افتادن به جون درختا .. ظرف دو سه روز از اون باغی که از بس درخت داشت زمینش معلوم نبود یه زمین خالی موند .. وقتی درختا رو می بریدن اون آقا سیده کنار دیوار نشسته بود و مات و مبهوت نگاه می کرد .. دائیم می گفت بیشتر این درختا رو خودش کاشته عین بچه هاش بودن .. یکی دو هفته بعدم سکته کرد و مرد

بعدم جاش دادگستری درست کردن .. !!

جالب قضیه اینجاس که یه بار یکی از همسایه هامون می خواست خونه ی قدیمیشو بکوبونه و آپارتمان بسازه تو حیاطشون یه درخت خرمالو داشتن که برای ساخت و ساز باید زده می شد یکی دو میلیون تومن چندسال پیش شهرداری ازشون بخاطر درختی که توی حیاط خودشون بود خسارت گرفته بود !!

ماه خدا

یک روز نوشتم که ماه رمضون داره میاد پشت دره ... حالا بارشو بست و داره می ره .. چند ساعت دیگه

ای ماه خدا چه دوست خوبی بودی برای ما .. چه روزا و شبای خوشی رو کنارت سپری کردیم .. و من چه همراه بی وفایی بودم .. چه مهربون بودی و من چه بی اعتنا ..

شاید برای اولین باره که ازینکه داری می ری هم خوشحالم هم ناراحت .. نه اینکه ازت خسته شدم نه به خدا .. فقط دیگه روم نمی شه نگاهت کنم .. خجالت می کشم ازت .. از بس که تو خوب بودی و من ندیدم ... از بس که ازت غفلت کردم .. 

از این همه با تو بودن و اون همه سوغاتی هایی که آورده بودی قسمت من فقط تشنگی بود و گرسنگی .. نه اینکه تو بخیل بودی نه بخدا که بخشنده ترین هستی .. من دستمو دراز نکردم .. حتی وقتی جلوم گذاشتی ور نداشتم .. حتی نگاه نکردم ...

دلم تنگ می شه برات از همین حالا تنگ شده ..کاش باشم سال دیگه که میای