گاهی وقتا اینقدر خسته و داغون می شم که یادم می ره هر لحظه ای که تو توی این خونه با ما هستی چه لذتی داره .. یادم می ره باید قدر این ثانیه ها رو که عطر خوشبوی نفس های تو هوای خونه رو پر کرده خووب بدونم

مثل دیشب که وقتی به بدبختی خوابیدی مدتی از زور خستگی و درد انواع استخون ها و مفاصلم های های گریه کردم تا خوابم برد

پریشب هم دیر خوابیدی .. ساعت 5 صبح بی دلیل گریه کردی و فقط به اینکه توی بغلم باهم راه بریم راضی شده .. اینقدر راه رفتیم و نازت کردم تا اینکه نزدیکای ساعت 8 خوابیدی .. گفتم حتما دیگه تا ظهر می خوابی اما بعد یکساعت بیدار شدی

خوب بود که از شام دیشب ماکارونی برامون مونده بود وگرنه تو اصلا به من اجازه ندادی که پامو بذارم توی اشپزخونه مدام ازم اویزون بودی و نق می زدی .. کمی ماکارونی ریختم برات نشوندم روی پارچه ات و تو همه رو پرتاب کردی اینور و انور و مدت ها داشتم زیر مبل ها رشته های ماکارونی رو پیدا می کردم ..

ساعت سه هم رفتم کلاس و ساعت 7 و نیم که برگشتم خونه تازه از خواب بیدار شدی و دوباره قصه بالا رفتن از سرو کولم و نق زدن های الکی و کارهای بی نهایت خونه

بنده ی خدا بابات داشت از گرسنگی تلف می شد اما من یادم نبود یه وعده ای هم به اسم شام هست که ما نداریم !!

بالاخره یک املت فوری برای بابایی درست کردم که فکر کنم اصلا هم خوشمزه نشد چون نتونست زیاد بخوره و بهت شام دادم و اینقدر توی کالسکه راه بردمت که دیگه حدودای ساعت یک شب خوابت برد

و من از زور خستگی و تن درد زدم زیر گریه

خدایا شکرت .. اگر می گم از ناشکری نعمتت نیست .. از ضعف و ناتوانی جسمه .. جسمی که گاهی دیگه کم میاره ..