پدر بزرگم (پدر مامانم که ما بهشون می گفتیم آقاجون) در 77 سالگی از دنیا رفت .. بچه ی بزرگ خانوادشون بود و از بچگی شاگردی می کرد پیش باباش .. 18-19 ساله بود که ازدواج کرد و با مادر بزرگم که اون موقع ها 15-16 سالش بود توی یه در اتاق که به قول مامان بزرگم 10-11 تا پله قدیمی بلند داشت تا برسه به حیاط همونجا توی خونه ی پدریش زندگی رو شروع کردن .. اون سالها همراه کاروان های مکه و کربلا می رفت و کمک می کرد ... 22-3 ساله که بود دوتا بچه داشت .. هم توی مغازه شاگرد پدرش بود و هم کمک کاروان .. کم کم تصمیم گرفتن مستقل بشن و با قرض و قول و .. یه خونه کوچیک خریدن و بعد ها هم یکی دو هکتار زمین اطراف شهر خریدن و توش خونه ساختن و کم کم ابادش کردن و باغی شد برای خودش .. و حالا هم که شده وسطای شهر .. کم کم خودش که راه و چاه رو یاد گرفته بود کاروان می برد به تنهایی .. 27-28 ساله بود که پدر خانومش که یکی از روحانیون و علمای بزرگ شهر ساری بود فوت کرد .. مادر بزرگم هم بچه ی اول خونوادش بود که کلی خواهر برادر خرد و ریز داشت .. پدر بزرگم که تنها داماد خانواده بود شد سرپرست و مرد دو تا خانواده هم خانواده خودش هم خانواده همسرش .. سی و دو سه ساله بود که دختر بزرگش رو که 14 ساله بود شوهر داد و سی و پنج ساله بود که پدر بزرگ شد و اولین نوه اش بدنیا اومد .. پدرش بیمار شد و چون پسر ارشد بود نگهداری از پدر بعهده اون بود .. پدر بعد از مدتی توی خونه اونها در گذشت .. سرپرستی و به سامان رسوندن هم بچه های خودش و هم خواهر و برادرای همسرش و حالا هم دیگه نوه ها.. خونشون همیشه پر بود از بچه ها و نوه ها .. 5 تا بچه .. 15 تا نوه و 8 تا نتیجه رو تا زمان حیاتش دید و نه تنها دید که باهاشون بازی کرد و یک پدرو پدر بزرگ عالی بود  .. پسر دومش در 27-8 سالگی بیماری سختی گرفت و بعد از ده سال رنج بیماری ازدنیا رفت و پدربزرگ و مادر بزرگ برای همیشه داغدار فرزندشون بودن .. تقریبا تمام افراد فامیل رو مجانی به خرج خودش مکه و کربلا برده بود .. عاشق سفر بود و خیلی جاها رو دیده بود .. برامون تعریف می کرد که حتی مسجد الاقصی هم رفته بود و سنگی رو که پیامبر از روی اون به معراج رفته بود دیده بود . عاشق این بود که توی سفرهاش همسر دوست داشتنی و بچه ها رو هم ببره و می برد ..

چرا اینا رو نوشتم .. ؟؟! داشتم به چگالی زندگی فکر می کردم .. به اینکه انگار زندگی ادم های قدیمی پر تر بوده .. بر ازاتفاق .. شلوغ و شیرین .. پر از آدم .. ازدواج های زود .. بچه های زیاد . .. رفت و آمد های زیاد .. خونه های شلوغ و بزرگ و حیاط و ..

حالا ما ها چی ؟ تا 25 سالگی که هی درس و مدرسه و دانشگاه بعدشم اگر شانس بیاریم ازدواجی باشه .. و یکی یا دوتا بچه که باید تنها و توی آپارتمان های بی نور با سی دی عموپورنگ و اسباب بازی های رنگارنگ بزرگ بشن ..

خودمون هم کار مفیدمون گرفتن لیسانس باشه و فوق لیسانس و فوقش سر کار رفتن و با یه عالمه خستگی برگشتن و بزرگ کردن یکی دوتا بچه با کمک یه عالمه ماشین های شستشو و برقی که کارها رو برامون کم می کننن ..

-------------------------------------------------------------------------

وبلاگ پسرم هم به روزه ها !!!