تبدیل می کنیم
فردا: قیمه عربی یا همون قیمه نثار
پس فردا: قیمه پلو
خلاقیتو دارین؟
فردا: قیمه عربی یا همون قیمه نثار
پس فردا: قیمه پلو
خلاقیتو دارین؟
دیروز که از کلاس برمی گشتم دیدم پدر و پسر با لباسای بیرونیشون سر کوچه ایستادن .. با دیدن ماشین شروع کردن با خوشحالی برام دست تکون دادن .. از ذوقم نزدیک بود جفت دستامو از فرمون ول کنم و براشون حسابی بای بای کنم ..
نگه داشتم کنار و وقتی سوار شدن بابا گفت پسر می خواد یه چیزی بهت بگه مامان خانوم .!!
I love you maman
کلی بوسش کردم و گفتم .. I love you too .. I love both of you
و ما شب لیله الرغائب پسرک رو بردیم پارک و ذرت مکزیکی و بعدشم رستوران و پیتزا و ... و نماز این شب از دستمون رفت .. کاش سال دیگه قسمتمون بشه
دیشب پسر و پدر داشتن تخمه می خوردن .. یه دفعه پارسا گفت بابا می خوام یه شوخی بکنم و نایلون تخمه رو خالی کرد روی زمین .. بابا که از کارش متعجب و عصبانی شده بود گفت وااااااااااااااااای خیلی کار بدی بود زود جمع کن بابا ..
پسر: نه !! بعدم تخمه ها رو گرفت و مشت مشت پاشید دو رو برش ..!!
بابا به علامت قهر بلند شد از پیشش و گفت خیلی کارت بده من ناراحتم و رفت ..
اومد سراغ من و گفت: مامان ..
گفتم چیزی نگو منم از کارت ناراحتم و تا تخمه ها رو جمع نکنی باهات حرفی نمی زنم .. گفت پس اخه من با کی حرف بزنم با خودم؟؟ گفتم اره تا وقتی ببخشید نگفتی و تخمه ها رو جمع نکردی کسی نیست باهاش حرف بزنی..
باشه حرف نمی زنم .. و رفت سراغ بازیش .. منم کتابمو گرفتم و رفتم توی اتاق ..
اومد کنارم گفت مامان تو هم بیا تو هال .. گفتم همه جا تخمه ریخته جایی نیست من بشینم .. من دوست دارم جای تمیز باشم نه پر از تخمه ..
باشه نیا ..
چند ثانیه بعد .. مامان اخه من خسته ام نمی تونم جمعشون کنم تو بیا جمع کن ..
تو ریختی تو هم باید جمع کنی .. حالا برو بامن حرف نزن
پس بیا کمکم کن باهم جمع کنیم ..
باشه و رفتم از توی اشپز خونه یه ظرف اوردم گفتم کمک من اینه که ظرفو برات نگه می دارم تو بردار بریز توش ..
اخه نمی تونم .. حال ندارم .. خودت بریز !!
پس من می رم تو اتاق دیگه هم منو صدا نزن بابا هم ناراحته اصلا باهات حرفی نمی زنه !
نه تو جمع کن من می رم توی اتاق مامان .. اخه منم ناراحتم ..
تو از چی ناراحتی بچه؟؟
اخه خسته ام .. باید برم تو اتاق بازی کنم !
دوباره برگشت و اومد و دوتا رو انداخت توی ظرف و گفت تموم شد دیگه جمع کردم ببخشید مامان ..
گفتم بخشیدم اما باید همشو جمع کنی ..
اووووووووووووووه همش زیاده حال ندارم .. تو ظرفو نگه دار بابا هم بیاد تخمه ها رو جمع کنه
بعد تو چیکار کنی ؟؟؟؟؟
من ؟؟!! منمممممم ... به کار خودم می رسم اخه خیلی کار دارم باید برم کشیک .. ویزیت .. مطب ..
اهان .. نخیر هیج جا نمیری منو بابا هم کمکت نمی کنیم .. هروقت همه رو جمع کردی باهات حرف می زنیم و به حرفات گوش می دیم ..
و رفتم یه گوشه ای نشستم مشغول مجله خوندن ..
(درحالی که سرشو می ذاره توی بغلم) مامان اگر ماشین بازی کنم خوشحال می شی؟؟
نه ! واسه چی باید خوشحال بشم ؟
اخه یادته یه بار من غر می زدم بعد گفتی اگه ماشین بازی کنی خوشحال می شم بعد خوشحال شدی ؟؟
اون بار فرق می کرد . الان کار بدی کردی خودت هم باید تمیز کنی همه جارو با ماشین بازی هم خوشحال نمی شم
پس بیا کمک کنیم باهم جمع کنیم .. یکی تو بنداز تو ظرف یکی من !!
میام کمک می کنم بعضیا رو هم برات می ندازم توی ظرف ..
فقط باید فیلم می گرفتم از جمع کردنش .. یه تخمه رو ورمی داشت بصورت اسلو موشن میاورد طرف ظرف بعد ولش می کرد .. می گم بدو تند تند جمع کن !
نمی تونم که . یواش یواش می تونم .. . تازه دارم خسته می شم ..
خسته مسته ندارم بدو جمع کند تند تند .. تازه ببین چقدر هال کثیف شد دیروز جارو کشیدم حالاباز باید جاروبکشیم ..
حالامامان پاشو یه ادامس برام بیار خستگیم در بره ..
نخیر ادامس مال کار خوبه .. زود باش تند تند بدو وگرنه می ذارم می رم تنها جمع کنی ها
خوب مامان تو هم جمع کن من ببینم جمع می کنی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من ریختم مگه ؟؟؟ زود زود دارم خسته می شم از کارات !! اونایی که زیر مبله رو هم جمع کن !
نه اونا دیگه کار باباس .. کارای مبلی مربوط به بابا می شه چون بزرگه !
خودت خم شو دستتو دراز کن اونا رو وردار ..
نمی تونم مامان ..(بعداز انجام یه تئاتر نمایشی) ببین مامان دستم نمی رسه
......
......
..
..
و بعد از کلی فک زدن من بالاخره تخمه ها کمابیش جمع شد ..
یعنی مذاکرات هسته ای زودتر به نتیجه می رسید
این تازه دو سال و نیمه اشه .. من موندم با 5-6 سالش چیکار کنم !!!!
دارم نماز می خونم .. می ره از توی اتاقش چرخ ماشینشو رو که قبلا کنده کرده میاره میذاره روبروی من بعدم می ایسته روبروم پشت به قبله با همون مهر چرخی و هرکاری من می کنم اونم می کنه .. نمازه من خوندم؟؟!!
شکلاتو با علاقه خورد و یه کمی فکر کرد بعد پرید و اومد گفت مامان ببین خوشحال شدم !!
گاهی میاد می گه مامان الان بداخلاقم یکی ازون شکلاتای شادی بده شاد و خوش اخلاق بشم
اولش یه کمی حالم گرفته شد .. مثل یه بادکنکی که نخش باز بشه و بادش پییییییییییییییییییس خالی بشه .. کیف پارسا رو کامل و کیف خودمون رو نصفه نیمه بسته بودم .. و پسرک هم روزشماری می کرد برای بازی با پسرخاله هاش .. مدتها بود برنامه ریزی کرده بودیم واسه این سفر .. اما مدتی که گذشت اهمیتش توی ذهنم از بین رفت .. سلامتی پسرم مهمتر از هر چیزیه و بعد ها هم می شه رفت تهران .. مسلما برنامه ریزی های خدا خیلی خیلی بهتره و با حساب کتاب تره و حتما یه خیری در این بهم ریختن برنامه های سفرمون هم هست .. امیدوارم بچه هام زودتر خوب بشن ..
فعلا هستیم
این کارو دوست دارم .. احساس می کنم دکمه رفرش رو می زنم .. یه بار دیگه از اول زندگی می کنیم .. همه چی عوض می شه ..بخاری ها جمع می شن .. دکور خونه عوض می شه ..هوای گرمو دعوت می کنیم و اماده منتظرش می شینیم تا برسه .. تا اومدنش پنجره هارو باز می کنیم و از هوای بی نظیر بهار لذت می بریم ..
هر بار که لباس فصل گذشته رو بسته بندی می کنم با خودم فکر می کنم آیا اینقدر عمر خواهم داشت که باز هم بیام سراغ این بقچه ها و لباساشو بچینم .. و دعا می کنم که اینچین باشه .. برای همه
---------------------------------------------------------
حالم خوب شد و ممنونم از دوستایی که براشون مهم بودم .. امروز اینقدر خوب بودم که کل خونه رو زیر و رو کردم و عین ای کیو سان سابیدم و جای مبل ها رو عوض کردم و یه دکوراسیون متفاوت ایجاد کردم و ناهار کباب تابه ای پختم با سس گوجه ی خونگی و کته و یخچالو تمیز کردم و .... الان هم خورد و خمیرم اما بازم دلم می خواد پاشم کارکنم ..
چقدر دلم واسه فیزیک تنگ شده .. برای فرمول های مغناطیس و گشتاور های مکانیک و مدار های منطقی و اثر ریمان و کیهانشناسی دکتر نوری و سرو کله زدن با سری فوریه و انتگرال های چندگانه و فوتون و گراویتون و بوزون و نوترون بی خاصیت و حتی اصل مزخرف عدم قطعیت هایزنبرگ و اتم هیدروژی برانگیخته و معادله شرودینگر ....
اما می دونم اینا چیزی نیست که من بتونم با کار خونه و پسرکی که در دقیقه 5663367بار می گه مامان و به کتاب خوندن من هم حساسیت داره و همسری که همیشه امتحان داره یا سر کاره و محیط خونه باید برای استراحت یا درس خوندنش اماده باشه و ... روشون تمرکز کنم ..
شاید اگر روزی خواستم درس بخونم برم سراغ رشته ای که پیچیدگی های فیزیک رونداشته باشه .. یا برم سراغ آروزی دیرینه ام یعنی یاد گرفتن چند زبان اصلی که همیشه دنبالش بودم و هستم
کرختم .. عصبانیم .. بی حوصله ام ..دلم می خواد لم بدم روی مبل و چندساعت تلویزیون ببینم .. یک برنامه رو کامل ببینم و بعد برم یه شبکه دیگه از دیروز دوبار لم دادم روی مبل کنترل رو گرفتم دستم هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که مجبور شدم بلند شم ..یا مبل مال کسی دیگه بوده یا یکی گرسنه بوده یا کسی از توی کمد اسباب بازی می خواسته . .. دلم می خواد یه پری جادویی از قصه سیندرلا و زیبای خفته بیاد و یه دوری توی خونه بزنه و همه چی رو روبراه کنه و بره و من توی یه خونه تمیز و مرتب دوباره از اول شروع کنم به زندگی .. عنکبوت های گوشه کنار سقف حالمو بهم نمی زنه اینقدر که بدوئم برم جارو برقی بیارم و بیفتم به جونشون .. از همه بدتر حوصله خورده فرمایشات پسرک رو ندارم .. دلم می خواد اروم واسه خودش بازی کنه و من هم واسه خودم باشم .. اینا که می گم ناشکری نیست .. هربار که برای رفع نیازی از پسرکم از جا بلند می شم زیر لب خدا رو شکر می کنم که هست و صدای شیرییش توی خونه می پیچه و من رو مامان صدا می کنه ازم چیزی می خواد .. اما حتما خدا هم اجازه می ده که گاهی بیحوصله باشم ..
کرختم و باید بابت این کرختی بی دلیل جواب پس بدم .. باید دلیل قانع کننده ای باشه حتما .. اینجا هیچی بی دلیل پذیرفته نیست .. باید دنبال دلیل بگردم اما ذهنم بی حوصله تر از منه .. خوابیده و هیچ رقم حاضر به همکاری نیست
عصبانیم بی دلیل و باید مواظب باشم این عصبانیت بی دلیل رو سر عشق های زندگیم خالی نکنم .. نمی شه .. از کوره در می رم زود .. سکوت های طولانیم هم ازار دهنده اس
بی حوصله ام و هنوز بارهای مسافرت قبلی توی کیف ها کنار در مونده در حالیکه باید برای اخر این هفته بار جدید ببندم .. هنوز لباس های مسافرت قبلی شسته نشده .. چند روزه که جارو برقی مثل یک مترسک کنار هال افتاده و به من زل زده .. زود نگاهمو ازش برمی دارم و خودمو به بیخیالی می زنم ..
دلم میخواد زودتر جریان این چندروزی که ساری بودیم رو بنویسم تا یادم نره که ازون روز نه چندان خوب چه چیزایی دیدم .. بگم که روز بدی بود اما من خجالت کشیدم در محضر خدا که بخدا مشکل کوچیکم غصه بخورم
لذت اینکه صبح پنجره رو باز می کنم و هوای خنک اردیبهشت همراه بوی شکوفه های بهار نارنج می ریزه توی خونه رو با هیچ چیز عوض نمی کنم ..
باقالی ها رو پاک کردم و شستم ریختم توی ظرف اوردم توی هال نشستم که پوست بگیرمشون برای توی پلو بذارم فریزر .. پسرک تندی اومد کنارم نشست گفت مامان میخوام کمکت کنم ..می گم مامانی مگه بلدی؟ اره مامان ببین!! بچم با دستای کوچولوش کلی باقالی برام پوست کرد
گفتم بسه پسرم تو دیگه خسته شدی برو من خودم دیگه بقیه هاشو پوست می کنم .. می گه نه مامان !! اونوقت دست گلت درد می گیره باید بهت کمک کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ای خدا ... حفظش کن .. حفظشون کن .. ..