اینها کافیه برای اینکه این روزها شاد نباشی و تمام دلخوشیت فقط چشمهای سیاه پسرک دو ساله ات باشه و بغل کردنش و گرمای تنش و لمس دستای کوچولو و گرمش روی صورتت و صدای شیرینش که توی فضای خونه ات می پیچه ...
و آهی بکشی و بازم بگی خدایا شکرت !
اینها کافیه برای اینکه این روزها شاد نباشی و تمام دلخوشیت فقط چشمهای سیاه پسرک دو ساله ات باشه و بغل کردنش و گرمای تنش و لمس دستای کوچولو و گرمش روی صورتت و صدای شیرینش که توی فضای خونه ات می پیچه ...
و آهی بکشی و بازم بگی خدایا شکرت !
پدر درس می خواند و التماس و خواهش کرده که مدتی مزاحمش نباشیم تا تمرکز داشته باشد .. من روبروی مانیتور نشسته ام و بی هدف می پلکم توی سایت ها .. پسرکم با خودش بازی می کند .. مدتیست که دارد با خودش بازی می کند .. یک عالمه دوتایی بازی کرده ایم .. بازی کرده ام که وقت زودتر بگذرد و وقت خوابیدن برسد .. وقت اما مثل لاک پشت یواش می رود هر وقت که بایستی و نگاهش کنی
همین طور که وبلاگ ها رو می خوانم گوشم به حرفای پارساست .. همیشه موقع بازی های تنهاییش هم با خودش و با تمام اسباب بازی هایش و با آدم های خیالی حرف میزند و من عاشق گوش دادن های یواشکی هستم
یکدفعه بلند می شود و شروع می کند به جمع کردن اسباب بازی های توی هال .. با حوصله و تند تند آن ها را روی میز می چیند و بلند بلند هم با خودش می گوید " باید اینجا رو جمع کنم الان می خواد مهمون بیاد "
به سرعت اینور و آنور می دود و ماشین ها و خرت و پرت ها را از روی زمین بر می دارد .. گاهی می ایستد و کل هال را وارسی می کند که چیزی نمانده باشد .. تمام که شد روی مبل می نشیند و بلند با خودش میگوید "آخیییییییییییییش جمع و جور شد دیگه ..شاید یه وقتی مهمون بیاد اونوقت می گه واااااااااااای چه خونه مرتبی دارین "
یکدفعه دلم خیلی می سوزد برایش.. بلند می شوم از سر کامپیوتر و می روم کنار در ورودی .. انگشتم را می گذارم روی دیوار و روی زنگ خیالی فشار می دهم و خودم هم زحمت صدای زنگ را می کشم ..
دنگ دونگ .. دنگ دونگ .. درو باز کنید .. من مهمونم !
پسرک از کارم ماتش می برد .. از روی مبل تکان نمی خورد .. چند بار دیگر هم زنگ می زنم .. پسرکم تعجب کرده .. اینقدر زنگ می زنم که پدر از پشت میزش از توی اتاق داد می زند "کیه ؟؟ پارسا جان درو باز کن "
بعد هم خودش می اید و در را مثلا برای مهمان الکی باز می کند و سلام و علیک گرمی می کنیم و روبوسی و .. پسرک آرام با خوشحالی جلو می آید باهم دست می دهیم و لپ های خنکش را محکم می بوسم
تازه سر شوق آمده.. تند تند چند تا ماشین میاورد و می گوید " من اجازه می دم مهمونا با ماشینام بازی کنن .. مامان بیا با این ماشینا بازی کنیم "
حالا نوبت پدر است که مهمان بشود .. پارسا حتی نمی گذارد بابا زنگ بزند با خوشحالی به سمتش می دود و با یک سلااااااااااااااااااااام کش دار خودش را می اندازد توی بغلش .. بعد هم تعارف می کنیم که بابا روی مبل بنشیندو مجبورش می کنیم که از تمیزی و مرتبی خانه مان تعریف کند تا دل صاحبخانه کوچکمان شاد شود
بابا کار دارد و زود می رود .. باز می مانیم منو پسرم .. حالا قرار است او مهمان من باشد .. می رود کنار در اما نه در می زند نه صبر می کند .. با خوشحالی و بدو بدو میاید توی در خیالی و می گوید "من اجازه می دم که با ماشینای تو بازی کنم مامان " یاد کتاب شازده کوچولو می افتم ..
تا اخر شب چندین بار دیگر همین مهمان بازی را می کنیم .. حتی یکبار دیگر بابا را از سر کتاب هایش بلند می کنیم تا مهمان بشود ..
شازده کوچولوی من .. کاش می توانستم مهمان واقعی برایت جور کنم تا دل کوچکت خوشحال تر شود
فروشنده گفت که اندازه ی پای پارسا یکی دو مدل بیشتر نداره و رفتیم تو تا همونا رو ببینیم
پارسا که دست باباشو گرفته بود مودبانه سلام کرد ..آقای فروشنده که کفش رو آورده بود در یک اقدام یهویی پارسا رو بغل کرد و گذاشت روی مبل اونطرف مغازه و شروع کرد به دراوردن کفشش .. که خوب معلومه پارسا زد زیر گریه و به نظر من هم کار اون آقا در مواجهه با بچه به این کوچیکی زیاد جالب نبود .. درست تر این بود که کفش رو به یکی از ما بده تا خودمون بپوشیم پاش .. کاری که هر جای دیگه که برای کفش خریدن می ریم می کنن
حالا مگه گریه اش بند می اومد ؟! .. کفش رو از دست آقاهه گرفتم و با اینکه پارسا هنوز گریه می کرد آروم در حالیکه با هاش حرف می زدم براش پوشیدم ..
اندازش بود اما رنگش یه قهوه ای مات بود که اصلا شاد نبود برای کفش بچگونه
معمولا برای خرید کفش و لباس پارسا اگر همراهمون ببریمش از خودش هم نظر خواهی می کنیم که مثلا کدوم رنگ رو دوست داره یا دوست داره عکس روی لباسش کدوم باشه !!چون به نظر ما از همین سن باید به نظراتش اهمیت بدیم و شخصیتش رو جدی بگیریم .. و خیلی زیاد هم تاثیر این رفتارمون رو در زیاد شدن اعتماد به نفس و خودباوریش دیدیم
بخاطر همین با اینکه من ازون کفش خوشم نیومده بود از پارسا پرسیدم که آیا اون کفشو دوست داره یا نه ؟ و اون هم که همچنان از رفتار فروشنده ناراحت بود گفت که نمی خوادش
آقای فروشنده که موقع گریه کردن پارسا هم یک سره غر می زد و هی هم بهش می گفت دیگه اینکارات خیلی کار بدیه .. کار بد ؟ کار بد؟ یهو گفت :عجب کار عجیب و بدی می کنید که از بچه نظر خواهی می کنید معلومه هرچی از بچه بپرسین می گه نه .
گفتم نه اینطور نیست ما دوست داریم که خودش حداقل رنگ کفش و لباسش رو دوست داشته باشه و در انتخابش سهیم باشه ..
گفت نه نه اصلا کارتون درست نیست .. اشتباه محض می کنید .. بچه تا یه سنی هیچی از انتخاب نمی فهمه هر چی شما براش می خرین باید بپوشه.. گفتم بچه من فرق می کنه دوست داره خودش هم نظر بده و ما هم از همین الان به نظرش احترام می ذاریم .. تا جایی که بشه باهاش صحبت می کنیم چون بچه منطقی هست و اگرم با حرفای ما راضی نشد زورش نمی کنیم
گفت خیلی کارتون غلطه . شما بهش اینطوری عادت دادین .. گفتم ما با مطالعه این طور رفتار می کنیم و نتیجه خوبی هم گرفتیم .. گفت نخیر اشتباه می کنید ..من خودم روانشناسی بالینی خوندم دانشگاه شریف ..
اینجا اقای همسر هم به حرف اومد که مگه دانشگاه شریف هم روانشناسی داره ؟ گفت بله که داره فلانی و فلانی و فلانی هم استادمون بودن ..
کفش رو مودبانه گذاشتیم روی میز و خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون ..
قضاوت با شما
یکی دوبار دیگه هم با پدرش تماس گرفتیم که دیگه جواب نداد.. امروز از یکی از همسایه ها شنیدیم هنوز همون جا بستریه و گویا در همون حاله
نمی دونم چرا خوشحال شدم .. شاید هنوز هم امیدی به برگشت این بچه باشه .. برگردوندن اون بچه برای ما معجزه هست و برای خدا فقط یک " کن فیکون "
اگر ذره آبرویی پیش خدا دارین دعا کنید این معجزه اتفاق بیفته ..
شاید اگر در بچگی اندازه الان اهمیت دندون ها رو می فهمیدم الان اوضاع دندون هام به این بدی نبود .. دستشویی خونه مون طبقه پائین بود و اتاق هامون طبقه ی بالا .. طبقه ی پائین تاریک بود و انگار قدیمی تر از بالا بود.. شاید چون کمتر بهش رسیده بودن .. شب ها پائین رفتن ازون 16 تا پله ی بلند قدیمی و با ترس و لرز و چشمای بسته به کلید برق رسیدن و بعد از روشن شدن راهرو مطمئن شدن ازینکه هیچ جن یا دزد یاهیولایی اونجا نیست و بعد مسواک زدن سخت ترین کار توی دنیا می شد .. اونقدر که هر کلکی سوار می کردیم که از زیرش در بریم .. با وعده ی مسواک زدن صبح مامان و بابا رو از اصرار ها و گفتن های پی در پی شون منصرف می کردیم ..
امروز باز هم کابوس دندون پزشکی بود که تموم شد .. هنوز درگیر همون دندون جلویی ام
به پسرک این خونه هم کلی خوش گذشت با وجود بچه های خاله . تقریبا توی این دنیا نبود از خوشحالی .. پسرکی که ااینجا به زور و با کلی گریه و بهانه گیری ساعت 11 12 ظهر بیدارش می کنم اونجا به عشق پسر خاله های دوست داشتنیش ساعت 9 بیدار بود ... شبها هم زود می خوابید .. اینقدر بازی می کردن و می دویدن که خودش می گفت مامان بریم دیگه بخوابیم ..
باهم رفتیم شهر کتاب و چندتایی کتاب براش گرفتم .. خیلی بهش خوش گذشت .. نمی دونم رفتین یا نه اونجا کتاب ها روی میز های کوتاه چیده شده و مبل و صندلی هم هست و بچه ها میتونن کتاب ها رو بردارن و بخونن و بذارن سر جاش .. پرسنلش خیلی مودب هستن و اصلا به بچه ها چیزی نمی گن . یه محوطه هم برای بازی بچه ها داره که میز نقاشی و آجربازی و اینا هست ..
پارسا به تقلید از پسر خاله اش یک کتاب رو برمی داشت و ورق می زد و مثلا شروع میکرد به خوندن .. بلند بلند عکسای کتاب رو می خوند و گاهی هم مثلا با حالت شعری می خوند .. دوباره هم می بست و با دقت می ذاشت همونجایی که برداشته بود .. بعضی کتاب ها هم که خیلی جلد هیجان انگیزی داشتن و توجهشو جلب می کرد میاورد به من نشون می داد می گفت " مامان این به درد من می خوره ؟" منم می گفتم نه فکر نمی کنم اما از بابا هم بپرس .. بدو بدو می رفت باباشو پیدا می کرد و بابا هم همون جواب رو می داد .. پارسا هم بدون اعتراضی کتاب رو سر جاش می ذاشت و همین طور بلند با خودش می گفت " نه این به درد من نمی خوره "
جمعه صبح هم باهم رفتیم نمایشگاه انار توی فرهنگسرای اشراق .. که البته چون کفش نو پای بچم رو زخم کرده بود اون روز اصلا نتونست راه بره و همش بغلمون بود که خیلی خسته شدیم .. قسمت جالب نمایشگاه برای بچه ها قسمت سرسره بازی بود و قسمت نقاشی بچه ها و خوردن ساندویچ هات داگ .. دیگه براشون خسته کننده بود
شنبه صبح بچه ها رو گذاشتیم پیش مامان و بابا و با خواهرم رفتیم ولیعصر و چهار راه امیر اکرم برای بچه ها لباس خریدیم .. قیمت هاش در مقایسه با جاهای دیگه خیلی خوب بود .. چند دست لباس تو خونه ای برای پارسا گرفتم... یک کمی هم برای خودم خرید کردم
شنبه شب هم با مامانم رفتیم شهروند بیهقی و یه سری ما یحتاج یخچال پر کنی خریدیم و پارسا ازین چرخای ماشینی سوار شدو کلی حال کرد و چون دیر وقت رفته بودیم خیلی خلوت بود و حسابی پارسا توی سالن ها ویراژ می داد واسه خودش ..
صبح یکشنبه هم در حالیکه بچه ها از رفتن ما و جدا شدن از همدیگه غصه دار بودن به طرف شهرمون راه افتادیم
این بود از تعطیلات ما
آن روزی که پدر بزرگم در بیمارستان از دنیا رفت گریه کردم .. اما می دانستم .. باور داشتم که این اخر همه ی قصه هاست .. بعد از پیر شدن گریزی نیست .. راستش را بگویم دلم نمی خواست ببینم که هر روز ناتوان تر می شود و دیگر ماها را نمی شناسد ..
دایی ام که مرد باز هم گریه کردم اما می دانی که ته دلم خوشحال بودم .. ده سال بود که رنج می کشید .. خوب شدنی هم در کار نبود .. خیلی دوستش داشتم . .. انقدر که وقتی دیدم رنج کشیدنش تمام شده ته ته دلم آرام شده بود ..
مادر بزرگم که مرد گریه کردم اما آرام بودم .. دیگر توی این دنیا دلخوشی نداشت .. مریضی امانش را بریده بود .. چشمهایش مدتها بود که دیگر زیباییها را نمی دید.. شوهر و بچه اش که رفته بودند دیگر آرام نداشت .. اطرافیان از مریض داری خسته بودند .. دست و بالشان درد می کرد ..
آن یکی پدر بزرگ را بیشتر از همه دوست داشتم .. او هم بعد از یک بیماری سخت رفت و من دلخوش به این بودم که زندگی خوبی داشت .. خودش اخر ها می گفت که از خدا همه چیز گرفته و در 77 سالگی کلی نوه و نتیجه داشت .. راضی بود از زندگیش .. همه را دید .. وصیت کرد .. خداحافظی کرد ..
اما این بار دلخوش به هیچ چیز نمی شوم .. دلم آرام نمی گیرد .. دلم نمی خواهد صبح ها از خواب بیدار شوم و ببینم که همه آن کابوس ها خواب نبوده اند .. آن دخترک کوچکی که بی نفس روی قالیچه ی خانه ما دراز کشیده بود با آن گل سر های کوچک صورتی اش خواب نبوده .. پدری که ضجه زنان صدایش می کرد و دیوانه وار فریاد می زد خواب نبوده ..
خدایا توی کتم نمی رود .. اگر قرار بود نباشد پس چرا آمد و چراغ خانه ای را روشن کرد و همه ی امید و آرزوی این زن و مرد شد ..
خانه شان را که تصور می کنم دیوانه تر می شوم .. یادم هست آن روزی که یک وانت تخت و کمد صورتی آورده بودند.. توی پارکینگ که می رفتیم صندلی چیکوی توی ماشینشان را به پسرک نشان می دادم که ببین این مال یک نی نی کوچولوست .. مثل توکه صندلی داری ..
حالا که برگردند و تخت خالیش را ببینند .. پیرهن های پف پفی توی کمدش را که خریده اند که بزرگ تر که شد تنش کنند .. البوم عکسش را که نگاه کنند .. شیشه شیر هایی که توی آشپزخانه هست ..لباس های نشسته اش .. تک تکی ها .. عروسک های توی کمد و کنار تخت .. همه ی خانه بوی بچه را می دهد .. بچه ای که جایش بدجوری خالیست .. آن زن و مرد چه حالی می شوند
خدایا حواست هست به حرفهایم ؟؟
خیلی پریشانم .. خدایا خیلی .. می بینی که حال و روز بابای این خانه از من هم بدتر است .. برای دخترک همسایه که دیگر نیست .. دخترکی که همان چند لحظه اخر عمرش دیدیمش .. برای پدر و مادری که همه امیدشان در یک لحظه خاموش شد ..
فقط یک چیزی دلم را خوش می کند .. آن هم تویی .. اینکه ازان بالا نگاه می کنی .. اینکه تو ارحم الراحمینی .. یعنی از همه مهربان ها مهربان تری دلسوز تری ... اینکه قول دادی هوای مارا داشته باشی . . .. داشته باش خدا .. هوایشان را داشته باش ..
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بازم ازینکه از خوندن اینجا ناراحت می شید معذرت می خوام .. این وبلاگ قراره واگویه حال و هوای زندگی مشترک ما باشه و حال و هوای این زندگی این روزها غمگینه .. مضطربه .. داغداره
برای پاسخ به سوال برخی دوستان باید بگم این بچه به احتمال زیاد در اثر سندروم مرگ ناگهانی نوزادان از دست رفته ..سندرومی که عامل بیشترین مرگ و میر نوزادان زیر یکسال هست .. نمی خوام کسی رو بترسونم اما اگر بچه ای زیر یکسال دارید یا خواهید داشت حتما دربارش بخونید شاید با رعایت کردن نکاتی که نوشته شده این پدیده قابل پیشگیری باشه
ازینکه با خوندن این روزای این وبلاگ ناراحت شدید معذرت می خوام ..
حال و روز خوبی نداریم
بعد از نماز مغرب داشتیم کم کم حاضر می شدیم که بریم بیرون یه دوری بزنیم و اگر هم شد برای پسرک کفش بخریم .. با اینکه بارون می اومد آقای همسر اصرار داشت که بریم
مشغول راضی کردن پارسا بودیم و من هم تند تند داشتم براشون لبو و سیب زمینی سرخ کرده حاضر می کردم که تا شام گرسنه نشن و لباسای بیرونشو اماده می کردم که از پشت در ورودی صدای ناله و فریاد شنیدم .. ازونجایی که توی اپارتمان ما این خیلی پیش میاد که زن و شوهرا دعوا و گیس و گیس کشی و فحش و فغان می کنن دیگه بعد از چهار سال برامون عادی شده که بیان وسط راهرو و بد و بیراه بگن و جیغ بکشن
بدو بدو از روی کنجکاوی همیشگیم خودمو رسوندم به چشمی در که ببینم ایندفعه دعوا مال کدوم واحده ..
صحنه ای که دیدم دلم نمی خواد دوباره یادم بیاد .. یک آقای جوونی که طبقه ی سوم می شیننن با یه نوزاد بیهوش روی دستاش مثل دیوانه ها اینور و اونور می دوید و ضجه زنان اسم بچشو صدا می زد و التماسش می کرد که بیدار شو .. نفس بکش
با فریاد همسرم رو صدا کردم و در و باز کردم و رفتم کنار .. آقای همسر با دیدن صحنه دوید و بچه رو از مرد گرفت و بهش گفت که آروم باشه .. بچه رو خوابوند روی فرش .. یه دختر ناز سه -چهار ماهه .. از فریاد های پدرش فهمیدیم اسمش ستایشه
بچه نفس نمی کشید و هیچ واکنشی هم نداشت .. تمام همسایه ها جلوی در بودن .. آقای همسر شروع کرد به تنفس مصنوعی دادن به بچه .. بچه کم کم داشت کبود می شد .. یکی از همسایه ها به اورژانس زنگ زد .. بعد از چند تا تنفس مصنوعی یک نفس کوچیک کشید و بازهم هیچی
آقای همسر بچه رو بغل کرد و با یکی دوتا دیگه ازمردای همسایه و پدر بچه سوار ماشین شدن که برن بیمارستان ..
از قرار توی راه آمبولانس اورژانس می رسه و با امبولانس می برنش ..
آقای همسر که با لباسای خونه همراه پدر بچه رفته بود بعد دو ساعت برگشت .. توی این دو ساعت روح توی تنم نبود ..
پسرکم که از دیدن این وقایع و داد و فریاد و گریه ها شوکه شده بود در روی مبل کز کرده بود و ساکت بود .. بعد از رفتن باباش رفتم کنارش .. یهو زد زیر گریه و گفت که باباشو می خواد .. بغلش کردم و چسبوندم به خودم تا اروم بشه
براش گفتم که نی نی دلش درد گرفته بود و بابا که دکتره بردش دلش رو خوب کنه و زودی میاد پیش ما .. اروم شد و حرفم رو قبول کرد .. اما می فهمیدم که هنوز توی چشماش اضطراب هست .. ترس هست .. خودم هم نمی تونسم هیچ کاری بکنم .. تنم می لرزید و یخ کرده بود ..
دلم می خواست آقای همسر زودتر بیاد .. دلم می خواست که بیاد و بگه بچه زنده است و حالش رو به بهبوده
بالاخره اومد نفسش که جا اومد گفت که نفسش برگشته و قلبش هم می زنه اما توی مردمک چشماش یه مشکلاتی دیدن که شاید مغزش آسیب جدی دیده باشه و باید بره ای سیو و سی تی بشه و .........
هیچ کدوممون حال خوشی نداشتیم .. دلم می خواست همه او اتفاق ها یک خواب بود.. یک خواب شیشه ای که فرو می ریخت و همه چی مثل همیشه خوب می شد .. می رفتیم بیرون و توی پارکینگ پدر و مادر ستایش رو می دیدم که بغلش کردن و دارن می رن توی اسانسور و بهم سلام می کردیم
نه مامان قشنگ خوشحال بشو .. با صدا بخند اینطوری "هی هی هی "
و تو می خندی همان طوری که او می خواهد و قند توی دلت اب می شود و راستی راستی خوشحال می شوی .. راستی راستی ..
گاهی خودم هم باورم نمی شود که وجودم برای کسی اینقدر مهم باشد .. من برای این موجود کوچک همه
چیز باشم .. اخم کردنم دنیای کوچکش را تاریک کند و خنده ام برایش شادی و امنیت بیاورد.. خدایا ممنون ..
کاش لیاقت اینهمه مهم بودن را داشته باشم ..