فقط ماشین !


سوال پسرک از هر کسی که میاد خونه ی ما (اعم از مهمان ها ): اسم ماشینتون چیه؟؟

وقتی می شینیم توی تاکسی : " مامان الان سوار چه ماشینی شدیم؟؟

وقتی صحبت از کسی می شه : "مامان ماشینشون چیه ؟

و ناگفته نماند که عاشق پراید و پیکانه به همه هم می گه که الان پراید داره اما بزرگ که شد می خواد پیکان بخره


مهمان!

دیشب افطاری مهمون داشتم و منوی من عبارت بود از:

چایی و شربت عرق بهار نارنج با تخم شربتی و نون بربری و پنیر و گردو و خرما و بامیه !

آش رشته !

کتلت !

حلوای خیلی خیلی خوشمزه (اینکه که می گم خیلی خیلی اخه واقعا خیلی عالی شده حلوام هم رنگش هم طعمش هم بافتش بسیار نرم و لطیف شده )

و گوجه و خیار و فلفل دلمه ای و خیار شور ریز شده بهمراه کتلت !(چون سبزی خوردن نداشتم و وقت و حال خریدن و پاک کردن و شستنش رو هم نداشتم )

همین !!


والبته کمی تا قسمتی هم ضایع شدم چون مهمان ها آش دوست نمی داشتند و اصلا نخوردند ! اما کتلت ها خوب خورده شد

پارسال یه بار افطاری مهمون دعوت کردم و با وجود بچه کوچیک کلی غذا درست کردم برنج و خورش هم پختم اما هیچ کس به برنج ها دست نزد .. منم دیگه پشت دست داغ کردم که افطاری خیللی ساده درست کنم اگر مهمون داشتم ..خودمون هم برنج نمی خوریم شب ها فقط سحری .. اونم آقای همسر خیلی اصرار داره که سحری باید برنج باشه که تا شب انرژیشو تامین کنه من نه !

مهمون هامون هم دوست دبیرستانیم به اتفاق خانواده بود .. همسر یه دخترک 7 ساله و یه نی نی دخمل ناز دو ماهه .. وای من اصلا نتونستم به نی نیه دست بزنم خیلی برام موجود غریبی بود دیدم حالا حالاها اصلا دلم یه بچه دیگه نمی خواد اما خیلی نی نی ناز و خواستنی بود اووووووووش

فردا هم مهمون دارم باز (برنامه ریزی رو حال می کنید؟ دو تا کلا مهمون دارم در کل ماه رمضون اونم گذاشتم دو روز پشت هم دعوت کردم !

منوی احتمالی فردا :

سوپ (هنوز نمی دونم سوپ چی!! حالا اگر شانس منه این مهمونا اصلا سوپ دوست ندارن اش دوست دارن )

کمی ماکارونی چون دختر بچه ی روزه گیر دارن

شاید کتلت سیب زمینی هم درست کردم باید حالمو ببینم .الان که اصلا خوب نیستم

دیگه باقی مخلفات سفره با رعایت سادگی !


دنبال دستور تهیه سوسیس و کالباس خونگی می گشتم این دو تا سایت دستورات خوبی داشتن مخصوصا سایت دومی که اسون ترم هست 

سه دستور تهیه سوسیس  و کالباس در منزل

آموزش تصویری سوسیس خانگی

پسرانه ..

1- بابا براش بستنی یخی خریده و داره براش درباره آلاسکا درست کردن های بچگی حرف می زنه و پسرک با اشتیاق زیادی گوش می ده ..

بابا : من که کوچولو بودم مامان بزرگت که مامان منه شربت البالو درست میکرد بعد من اونو می ریختم توی لیوانای فلزی کوچیک یه چوب بستنی یا قاشق چایخوری هم می ذاشتم توشون می ذاشتیم فریزر تا بشه بستنی یخی که ما بهش می گفتیم آلاسکا . بعدش فرداش بعد از ظهر که هوا خیلی گرم بود همین جوری که داشتیم برنامه کودک می دیدیم  آلاسکامونو می خوردیم !!

 یک دقیقه دیگه پسرک کنار من : مامان می خوام برات داستانای آلاسکایی از قدیما که بچه بودم تعریف کنم .. من شربت آلبالو رو می ریختم توی لیوان کوچولو بعد توش چوب بستنی می ذاشتم بعد می ذاشتیم توی فریزر بعد هوا که گرم می شد می خوردم کارتونم می داد  من می دیدم .. خیلی کیف می داد اما اون موقع ها تو و بابا نبودین ! 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

2- مامان چرا نماز می خونیم؟ مامان جون توی نماز یعنی با خدا حرف می زنیم .. خدا چه رنگیه؟ خدا رنگی نیست مامانم .. کجاست؟ همه جاها هست اما ما نمی بینیمش اون مراقب ما هست همیشه .. چه شکلیه ؟ شکلی نداره .. پس چیه ؟ مثل نوره مامان .. (نمی دونم چی تو فکرش گذشت که دیگه خدا رو شکر سوالاش ادامه نداشت )

شب به بابا: بابا خدا یه نوریه مثل چراغ که به ما نور می ده !

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

3- مامان می خوام با بابا  برم مسجد با خدا حرف بزنم .. باشه پسرم لباساتو بیار بپوشم .. نـــــــــــــــــــــــــــــه اول باید وضو بگیرم ..

خوب منم با تو و بابا میام مسجد !

نه مامان تو نیا ... چرا ااااااااااااااااااااااا؟ اخه اونجا که من و بابا می ریم اصلا خانوما نیستن تو نمی تونی  که بیای توی آقاها نماز بخونی .. خوب مامان جون خانوما اونطرف پرده هستن !

نه نمی شه تو بیای خونه باش منو بابا می ریم قول می دیم زود بیایم .. اخه من تنهایی حوصله ام سر می ره شما ها نباشین

خوب ... اُِممممم .. خب ظرفا رو بشور هالو مرتب کن .. جمع و جور کن تا ما بیایم حوصله ات سر نره

من :(آیکون اوشین )


جیغ

درست همان ساعت 5 و 6 عصر که خیلی خودخواهانه پسرک را می خوابانی که یکی دو ساعتی از زمان گرسنگی را در خواب بگذرانی تا به خیال خودت زودتر به غروب برسی .. صدای جیغ دخترک های همسایه همه نقشه های خبیثانه ات را تکه تکه می کند و می پاشد روی آب !! پسرک که خواب عصر به تنش چسبیده بیدار نمی شود اما دیگر با  این صدای زیر و فرکانس روی اعصاب کسی آن هم با ادا اطفاری که تو داری برای خوابیدن خوابش نمی برد .. بعد از تلاش بیهوده ات برای افتادن در دام رویا بلند می شوی و از پنجره  نگاه می کنیشان .. دوتا دخترک 6-8 ساله اند .. یکی ناز و خوشگل و دیگری سبزه و تپلی و بامزه .. صدای جیغ و خنده بهم امیخته شان قطع نشدنیست !

توپ پاره پاره ای که از بازی دیروز پسر بچه های کوچه جامانده مثل غنیمت جنگی با خوشحالی گرفته اند و روبروی هم با فاصله ی کمی ایستاده اند و خیلی مضحک بهم پرتاب می کنند . با هر پرتاب یواش و دخترانه هم پرتاب کننده جیغ می کشد و هم گیرنده با صدای زیر بلندی می خنددو  جیغ می کشد .. همه هنرشان این است که دستهایشان را شکل قیف کنند و توپ بیفتد توی قیفشان بعد بازهم به نشان خوشحالی جیغ بکشند و بخندند .. جای پسرها خالی که این بازی بی مزه ی دخترانه را بکنند سوژه خنده شان !

از دستشان عصبانی هستی که فرصت استثنایی این خواب عصر گاهی را از تو گرفته اند .. از مادرهایشان بیشتر .. چراکه اینموقع روز که تمام رمق روزانه ات را باخته ای و تشنه و گرسنه دلت می خواهد فقط یک جا لم بدهی بچه هایشان را ول کرده اند توی پارکینگ .. حتما خودشان خوابیده ان یا دارند تلویزیون می بینند ..

اما ته دلت یک عقده سرباز می کند .. با خودت که روراست می شوی می بینی به همین جیغ زدنشان حسودیت می شود .. شادی دخترانه ای که انگار انرژی های اضافی شان را خالی می کند .. مثل وقتی که پسر ها داد و هوار می کنند و باهم فوتبال بازی می کنند ..

جیغ زدن حتما چه کیفی دارد !! اصلا دختر باید جیغ بزند .. جیغ زدن مال دخترهاست .. انگار یک زبان سری میان آنهاست که فقط خودشان می فهمند .. هر جیغشان یک معنی می دهد .. جیغ توی دنبال بازی حتما معنی اش با جیغ توی وسطی فرق می کند .. جیغ خوشحالی با جیغ هیجان حتما تفاوت های ظریفی دارد !

آدم باید دیوانه باشد که عقده جیغ زدن داشته باشد .!! یا چه کسی باور می کند که جنس مونثی پیدا می شود که تا حالا جیغ نزده .. اینقدر جیغ هایش را خورده که اصلا دیگر بلد نیست جیغ بزند !

توی خانه که صداهایمان از یک حدی بالاتر نمی رفت .. بااینکه دوتا دختر بودیم اما هر کداممان پی بازی خودش بود .. خواهرم زیاد اهل به بازی گرفتن من نبود .. از نظر او من زیادی برای بازی هایش کوچک بودم .. سخاوتمندانه اسباب بازی هایش را به من می داد اما حوصله ام را نداشت !

توی حیاط باید بی صدا می بودیم مبادا که همسایه ای در هر وقت روز مریض باشد یا چرت بزند .. نمی دانم اصلا چرا همسایه ها نباید می فهمیدند که ما توی حیاطیم .. جیغ که هیچی صدای بلند هم خوب نبود .. مردم آزاری بود ! صدای دختر ها خوب نبود خیلی دور برود !!ما هم بدون هیچ اعتراضی تسلیم همه قانون ها بودیم .. هیچ چرایی توی ذهنمان نبود .. حتما بزرگتر ها خیلی بهتر ازما می دانستند !

توی مدرسه ابتدایی مان اوضاع بدتر بود .. شاید اگر توی پادگان درس می خواندیم شادتر می بودیم .. آنجا پر بود از مبصرهای مخفی .. مبصر هایی که هیچ علامتی نداشتند و فقط خودشان و ناظم ها می دانستند که اینها خبرچینند .. وظیفه شان این بود که اگر صدای جیغ در حین زنگ تفریح شنیدند سریع فرد خاطی را شناسایی کنند و تحویل بدهند .. مجازات جیغ های کوتاه یک زنگ محرومیت از کلاس بود و جیغ های بلند یک روز !

البته وظایف دیگری هم داشتند .. مثلا وقتی زنگ تفریح می خورد کلاس ها را خالی کنند . توی راه پله ها شیاطینی که موقع پایین و بالا رفتن هل می دهند شناسایی کنند و یک لیست بلند و بالا اسم بدها و خیلی بدها تحویل ناظم ها بدهند ..

یکبار یادم هست که کلاس چهارم بودم .. دست رشته بازی می کردیم و انقدر بهمان کیف داد که یادمان رفت جیغ زدن ممنوع است .. زنگ خورد و بازیمان تا توی راه پله ها هم ادامه داشت .. اصلا یادم نیست که من جیغ زدم یا نه فقط دستان محکم خانم فراهانی ناظم طبقه دوم را یادم هست که از لابلای جمعیت من و یکی دوتای دیگر را کشید بیرون .. یک جوری بازویم را گرفت و کشید که دردش انگار مستقیم رفت تا قفسه سینه ام .. از اضطراب داشتم خفه می شدم .. گلوله های اشک بود که می ریخت روی روپوش توسی رنگم ..

ما را نگه داشت و نگذاشت برویم کلاسمان .. من دیوانه انقدر گریه کردم که نفسم بند امده بود .. تازه من شاگرد اول و برگزیده هزار تا مسابقه قران و نقاشی و خط و مقاله نویسی بودم .. یکی از بچه ها که خواهر زاده ناظم طبقه سوم بود بعد از مدت کمی  به کلاسش فرستاده شد. .. هنوز زنگ تمام نشده بود که خانوم صادقی معلم کلاس چهارم امد دست مرا گرفت و مثلا وساطت کرد تا بخشیده شوم .. دستی به سرم کشید و اشک هایم را پاک کرد .. گفت بروم آبی به صورتم بزنم و بروم سر کلاس .. یکجوری به من پوزخند می زد که معنی اش این بود که ادم خنگ گیریم که یک زنگ هم نگذاشتند بروی سر کلاس خودکشی ندارد که .. ادم اینقدر ترسو !

چند سال پیش خانوم فراهانی را توی یک جلسه قران دیدم .. روضه می خواند .. نتوانستم ببخشمش .. انوقت ها قدم تا سینه اش هم نبود و حالا که میدیدمش چقدر ریزه به نظرم امد .. یک سرو گردن کوتاه تر از من بود ! اما دلم خیلی خواست که یکبار دیگر خانوم صادقی را ببینم .. خانوم چاق و جوانی بود که ان موقع ها توی مدرسه پیچیده بود که ترشیده است !

اما من یاد گرفتم که جیغ زدن کار بدیست . .. دخترهای بد جیغ می زنند .. دخترهای خیلی بد!!مودب ها حتی موقع بازی هم مودبند . .. با کلاسند !!

کنار خانه یکی از آشناهایمان دبیرستان  دخترانه ایست که از 7 صبح صدای وحشتناک جیغ بلند است تا وقتی تعطیل بشوند .. . گاهی ناخوداگاه با خودم فکر م یکنم یعنی هیچ کس نیست اسمشان را بنویسد یا حداقل بهشان تذکر بدهد که جیغ زدن چقدر کار فجیعیست .. !!



ساعت هفت که می شود دخترک های همسایه رفته اند خانه شان .. حالا باید پسرک را بیدار کنی که شب خوابش ببرد و بساط سفره ی افطار را حاضر کنی !!



نامه ای به خدا

خدای خوبم

 خودت می دونی که همراهی و همزبونی و سر و کله زدن با یک بچه ی دو سال و خورده ای و براورده کردن یک یک خواسته هاش با زبون روزه توی گرمای تابستون و روزهایی که از همه روزهای سال طولانی ترن خیلی خیلی سخت از نونوایی کنار تنور و بیل زدن زیر آفتاب و پاسخ دادن به هزار جور ارباب رجوع و یا حتی راننده تاکسی بودن در تهران می باشد

لذتش رو می گذارم به حساب پاداش این دنیایش .. اما برای اون یکی دنیا لطف کن و یک قصری کاخی باغی ویلایی چیزی اون بالادست های بهشتت با نهرهای روان که یکیش هم حتما دلستر لیمویی خنک باشه با در و دیواری که ازشون توت فرنگی شسته و درشت اویزون باشه یطوری که دهنمو باز کنم بخورم دیگه نخواد دستمو دراز کنم و پر از کیک های کاکائویی داغ با لیوان های چایی زعفرونی زیر باد خنک و یه فیلم خوب توی تلویزیون ال سی دی خیلی خیلی بزرگ و منوی ناهار و شام مفصل بذار کنار !!! البته صبحانه مهم نیست حلیم باشه یا نون تست فرانسوی یا نون و کره و چایی و آب پرتقال !

دیگر عرضی نیست ..

ارادتمند شما ..

                                                 بنده حقیرتان !!


تهران گذشته !


این بار به لطف کلاسای آقای همسر مدت نسبتا طولانی ای رو تهران بودیم و البته بازم روزهای زیادیش رو من درگیر دندون پزشکی و دندون درد بودم .. دلم می خواست پارسا ازین آخرین فرصتای بودن با بچه های خاله بیشترین کیف رو ببره چون واقعا نمی دونم چه مدت دیگه بازم این سه تا پسر بچه دوست داشتنی دور هم جمع می شن من هم از دیدن بازی هاشون و دنبال هم دویدن هاشون کلی ذوق می کردم مخصوصا که این بچه ها با کمترین دعوا و تنشی باهم بازی می کنن .. از صبح که بیدار می شدن می رفتیم توی حیاط .. آب دادن به باغچه ها شستن یکی یکی موزاییک ها با آفتابه ها و قوطی های آبشون .. دنبال جوجه های فلک زده کردن .. تاب خوردن .. بعد توی اتاق اسباب بازی ها آجر بازی و ماشین بازی .. بعد بالا به صرف ناهار و شبکه پویا .. عصر هم نقاشی و خمیر بازی و کتاب خونی

بعدشم دوباره حیاط و حوض و آبتنی !

چند روزی هم که همه عازم مشهد بودن و البته وقتی ما رسیدیم تهران اینو به ما گفتن و خیلی هم اصرار کردن که واسه ما هم بلیت بگیرن اما ما به دلائل خودمون ترجیح دادیم بمونیم خونه و مراقب خونه و باغچه ها و جوجه ها باشیم ..

روز اول پارسا بهانه بچه ها و مامان و بابا رو گرفت اما زود عادت کرد به تنها بودنمون .. صبحا بیدار که می شدیم یکراست می رفتیم توی حیاط و گاهی براش صبحانه می بردم توی حیاط .. با افتابه کوچولوش به باغچه ها آب می داد و منم حیاطو جارو می زدم بعد با کمک هم برای جوجه ها نون خشک می کوبیدیم و ظرف آبشون رو پر می کردیم پارسا خیلی این کارو دوست داشت یه بار که من مشغول تلفن حرف زدن بودم دیدم خودش رفت نایلون نون های خشک شده رو آورد سنگ رو آورد و نشست براشون نون ها رو خیلی قشنگ بقول خودش کوبیده کرد توی ظرفشون آب تمیز ریخت بعدم رفته دنبالشون می کرد که برین غذا بخورین .. فکرشم نمی کردم که اینکار به این خوبی ازش بربیاد .. خیلی با دقت و مسئولانه به باغچه ها آب می داد اگر یه تیکه خشک می موند می گفت مامان اینجا آب نداره !! بدو بدو می رفت آب میاورد .. عاشق شلنگ دست گرفتن بود و منم گاهی شنلگ آب و کمی باز می کردم و می دادم دستش و تا میتونست بهر بهانه ای خودشو خیس می کرد

البته هر روز هم از من چند بار می پرسید مامان امروز چند شنبه اس؟ چند روز تا شنبه مونده؟ کی بچه ها از مشهد میان؟

تو اون مدت که تنها بودیم یه روزم دوست خوبم زهرا با روشای خیلی خیلی بامزه و دوست داشتنیش اومدن پیشمون .. به اونا که نمی دونم اما به من خیلی حال داد .. البته بچه ها چون باهم نسبتا غریبه بودن و طول می کشه تا بچه ها باهم همبازی بشن یه کم بازی می کردن گاهی دعوا می کردن یه بارم سر یه زرافه مسخره هردو دهنشونو تا می تونستن باز کرده بودن و گریه می کردن !

خیلی دلم می خواست تا بچه ها هستن بریم اتلیه و باهم عکس بندازن .. ادرس یه اتلیه رو از بروشور تبلیغاتی که دم در خونه افتاده بود پیدا کردیم و وقت گرفتیم و بچه ها رو بردیم .. اتلیه خیلی بیخود و قدیمی ای بود و هیچ امکانات جدیدی واسه بچه ها نداشت و آقای عکاس هم یه آقای پیرمردی بود که همه کارهای دیگه رو هم خودش می کرد جواب تلفن می داد در باز می کرد سفارش مشتری های  دیگه رو حاضر می کرد خلاصه بچه ها خسته و کلافه شدن .. دکورش هم خیلی قدیمی و بد بود هی هم آقاهه به من و خواهر می گفت که بچه ها رو بخندونیم دیگه حرصمون درومده بود .. از همون اول هم که وارد شدیم خواهر گفت بیا برگردیم بریم اما بازم گفتیم بعد این همه مدت این روزمون رو خالی کردیم واسه اینکار دیگه هم هیچ وقتی نداریم اتلیه های دیگه هم باید وقت بگیریم از قبل دیگه تا اینجا که اومدیم دو سه تا عکس از بچه ها بگیریم ! حالا عکسا که هنوز حاضر نشده ببینیم چی می شه ما که اصلا راضی نبودیم پارسا هم که کلا یا داشت گریه می کرد یا بغض کرده بود تو عکساش بزور اداهای من گاهی می خندید

از همون ابتدایی که ما شدیم همسر آقای همسرمان به علاقه وافرش به محمد اصفهانی پی بردم و اصلا به خاطر اون منم علاقه مند شدم به صداش و آهنگاش .. همیشه یکی از آرزوی های آقای همسر حضور در یکی از کنسرت های اصفهانی بود و اینکه بقول خودش هم صدا با خودش آهنگاشو بخونه

که بالاخره بعد از یه عالمه سال (حداقل 8 سالی که ما باهمیم ) این ارزو به لطف مامان و بابا که پسرک رو نگه داشتن براورده شد

کنسرت توی سالن همایش های برج میلاد بود و برای ما که تا اون موقع برج میلاد نرفته بودیم جالب انگیز بود .. اینم بگم که اولین بارمون بود کنسرت می رفتیم .. چون شب جمعه بود خیلی زود راه افتادیم از ترس ترافیک اما خوب خیلی به موقع و خوب هم رسیدیم نماز مغرب و عشا رو همونجا خوندیم و پریدیم سر جاهامون نشستیم .. یکی از سرگرمی های دیگه هم دیدن ادمای دیگه بود که چندتا بازیگرم بینشون بودن

البته کاش بجای ردیف دی بلیت ردیف سی رو گرفته بودیم چون کلا محمد اصفهانی همش روش به اونطرف بود و اصلا اینور نمی اومد بازم بد نبود نسبتا و برای ما که کنسرت نرفته بودیم خیلی هیجان انگیز بود و آقای همسر اینقدر بلند بلند باهاش خونده بود که صداش درنمی اومد .. گویی تولد آقای خواننده هم بود و گروهش براش یه کلیپ سورپریزی هم درست کرده بودن و ملت کلی براش تولد مبارک خوندن.. کلی هم ابراز خوشحالی کرد نسبت به نتیجه انتخابات و اینکه بالاخره روزهای سیاه و تاریک به پایان رسید .. بدش نمی اومد که جمعیت یه شعاری چیزی بدن یا حداقل روحانی مچکریم بگن اما خوب ملت بی بخار تر ازین حرفا بودن تهش فقط دست می زدن

همون بالا برج ساندویچ های کرپ خوردیم بعنوان شام و وقتی برگشتیم ساعت یک بود و دیدیم مامان توی هال نشسته و پسرک رو گذاشته روی پاهاش و تکون می ده و انگار تازه خوابش برده .. بااون همه بازی و بدو بدو و آب بازی که این بچه اون روز کرده بود مطمئن بودم  که دیگه تهش 11 حتما خوابه .. !!

قرار بود جمعه بعد از ظهر برگردیم اما اطلاعات راه گفت که جاده ها بعد از ظهر یک طرفه می شه و مام ناچار صبح با مامان اینا و بچه های خاله خداحافظی کردیم و برگشتیم به شهر و خونمون

امروز خاله و بچه هاش از ایران می رن .. امیدوارم به سلامت به خونشون برسن و بازم به زودی در شادی و خوشحالی دور هم باشیم و بچه ها از باهم بودنشون لذت ببرن !

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

به زودی عکسای تهران رو توی وبلاگ پسرک می ذارم اگر سر زدین نظر هم بذارین حتما !


خونه ایم


هنوز چند ساعت نیست که بعد از حدود بیست روز برگشتیم خونه که احساس غریب دلتنگی چنگ انداخته به دلم و نفسم تنگ شده انگار .. هزار بار رویاهای جور واجور رو توی ذهنم مرور می کنم .. رویای اینکه هر سه مون توی یه شهر و نزدیک مامان و بابا زندگی می کنیم و هر چند روز یکبار خونه اونها جمع می شیم دور هم و بچه هامون باهم بازی می کنن .. به خونه همدیگه سر می زنیم و شام و نهار مامان و بابا رو دعوت می کنیم .. بچه هامون رو چند ساعتی به هم دیگه می سپاریم تا به کارهامون برسیم !!!

دلم رو به این خوش می کنم که مدبرالامور خودش ارحم الراحمین هم هست .. بعباده خبیر بصیر هم هست .. علی کل شی قدیره و مثل همیشه توی دلم دعا می کنم وفعل بنا ما انت اهله !

اما بازم دلم تنگه

خانه پدری

اینجا که هستیم زندگی آهنگ دیگه ای داره .. توی خونه ای با بوی بچگی .. با کلی اسباب بازی که یک روز توی همین خونه تمام دارایی من و خواهرم بود .. و امروز که رنگ کهنگی گرفته سرگرمی بچه هامونه .. و البته هیچ وقت اون ارزشی که برای ما داشت وقتی به قد و قواره این وروجک ها بودیم برای اونها نداره .. اینقدر این روزها اسباب بازی زیاد و دم دستی شده که بچه ها تعجب می کنن که چرا باید خیلی مواظب اونها باشن .. وقتی خرطوم فیل باغ وحش می شکنه هیچ کدوم غصه نمی خورن و مثل بچگی های ما یک هفته عزا نمی گیرن ..

این روزها سرگرم حیاطیم .. پسرک عاشق تاب آهنیه توی حیاطه .. که بشینه و من تابش بدم و باهم شعر بخونیم .. old Mc donald .. سوره حمد .. قل هوالله .. ناس .. خروس زری پیرهن پری ...

از تاب که خسته می شه می ره سراغ آب بازی .. با آفتابه کوچیکش تمام حیاط رو می شوره .. به گلدونها اینقدر آب می ده که آب و گل از لبه هاشون سرشور می کنه ... روی سر جوجه های بدبخت آب می ریزه و می گه باید شسته بشن آخه تو باغچه رفتن کثیف شدن ..

براشون مشت مشت گندم یا نون های خشک کوبیده شده می ریزه و دنبالشون می کنه که به زور برن سراغ دونه ها و بخورنشون .. بعد هم با یه جاروی کوچیک دنبالشون می کنه که بدوئن و ورزشی کرده باشن ..

پرنده های زبون بسته حتما توی دلشون ازینکه دست تقدیر اونا رو آورده توی این خونه شاکین اساسی !! خونه ای که سه تا پسر بچه ماجراجو داره که تا حالا هم مرغ و خروس نداشتن !!

شستن اسباب بازی ها یکی دیگه از برنامه های روزانه است که البته بهانه ایه برای آب بازی مضاعف ! همه دور یک تشت بزرگ و پر از آب می شینن و کلی ماشین و حیوون پلاستیکی رو می ریزن توی آب و دستاشونو تا بازو می برن توی آب خنک و اونا رو می شورن .. کم کم پاهاشون رو هم می ذارن توی آب .. بعد دمپایی ها می شن کشتی نوح و می رن وسط اقیانوس و  کلی حیوون سوارشون می شن .. فقط اون زمان ها ماشین نبوده که سوار کشتی کنن که حالا به لطف تکنولوِژی چندتا از کشتی هام مامور سوار کردن ماشین ها می شن

پسرم این روزها توی خونه بچگی های من شادتر از همیشه است !!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

به لطف حضور بچه های خاله پسرک هم اینجا من رو خاله صدا می کنه .. خونه هم که بریم تا مدتی هنوز خاله می مونم براش تا کم کم عادت کنه که من برای اون مامانم !