درست همان ساعت 5 و 6 عصر که خیلی خودخواهانه پسرک را می خوابانی که یکی دو ساعتی از زمان گرسنگی را در خواب بگذرانی تا به خیال خودت زودتر به غروب برسی .. صدای جیغ دخترک های همسایه همه نقشه های خبیثانه ات را تکه تکه می کند و می پاشد روی آب !! پسرک که خواب عصر به تنش چسبیده بیدار نمی شود اما دیگر با این صدای زیر و فرکانس روی اعصاب کسی آن هم با ادا اطفاری که تو داری برای خوابیدن خوابش نمی برد .. بعد از تلاش بیهوده ات برای افتادن در دام رویا بلند می شوی و از پنجره نگاه می کنیشان .. دوتا دخترک 6-8 ساله اند .. یکی ناز و خوشگل و دیگری سبزه و تپلی و بامزه .. صدای جیغ و خنده بهم امیخته شان قطع نشدنیست !
توپ پاره پاره ای که از بازی دیروز پسر بچه های کوچه جامانده مثل غنیمت جنگی با خوشحالی گرفته اند و روبروی هم با فاصله ی کمی ایستاده اند و خیلی مضحک بهم پرتاب می کنند . با هر پرتاب یواش و دخترانه هم پرتاب کننده جیغ می کشد و هم گیرنده با صدای زیر بلندی می خنددو جیغ می کشد .. همه هنرشان این است که دستهایشان را شکل قیف کنند و توپ بیفتد توی قیفشان بعد بازهم به نشان خوشحالی جیغ بکشند و بخندند .. جای پسرها خالی که این بازی بی مزه ی دخترانه را بکنند سوژه خنده شان !
از دستشان عصبانی هستی که فرصت استثنایی این خواب عصر گاهی را از تو گرفته اند .. از مادرهایشان بیشتر .. چراکه اینموقع روز که تمام رمق روزانه ات را باخته ای و تشنه و گرسنه دلت می خواهد فقط یک جا لم بدهی بچه هایشان را ول کرده اند توی پارکینگ .. حتما خودشان خوابیده ان یا دارند تلویزیون می بینند ..
اما ته دلت یک عقده سرباز می کند .. با خودت که روراست می شوی می بینی به همین جیغ زدنشان حسودیت می شود .. شادی دخترانه ای که انگار انرژی های اضافی شان را خالی می کند .. مثل وقتی که پسر ها داد و هوار می کنند و باهم فوتبال بازی می کنند ..
جیغ زدن حتما چه کیفی دارد !! اصلا دختر باید جیغ بزند .. جیغ زدن مال دخترهاست .. انگار یک زبان سری میان آنهاست که فقط خودشان می فهمند .. هر جیغشان یک معنی می دهد .. جیغ توی دنبال بازی حتما معنی اش با جیغ توی وسطی فرق می کند .. جیغ خوشحالی با جیغ هیجان حتما تفاوت های ظریفی دارد !
آدم باید دیوانه باشد که عقده جیغ زدن داشته باشد .!! یا چه کسی باور می کند که جنس مونثی پیدا می شود که تا حالا جیغ نزده .. اینقدر جیغ هایش را خورده که اصلا دیگر بلد نیست جیغ بزند !
توی خانه که صداهایمان از یک حدی بالاتر نمی رفت .. بااینکه دوتا دختر بودیم اما هر کداممان پی بازی خودش بود .. خواهرم زیاد اهل به بازی گرفتن من نبود .. از نظر او من زیادی برای بازی هایش کوچک بودم .. سخاوتمندانه اسباب بازی هایش را به من می داد اما حوصله ام را نداشت !
توی حیاط باید بی صدا می بودیم مبادا که همسایه ای در هر وقت روز مریض باشد یا چرت بزند .. نمی دانم اصلا چرا همسایه ها نباید می فهمیدند که ما توی حیاطیم .. جیغ که هیچی صدای بلند هم خوب نبود .. مردم آزاری بود ! صدای دختر ها خوب نبود خیلی دور برود !!ما هم بدون هیچ اعتراضی تسلیم همه قانون ها بودیم .. هیچ چرایی توی ذهنمان نبود .. حتما بزرگتر ها خیلی بهتر ازما می دانستند !
توی مدرسه ابتدایی مان اوضاع بدتر بود .. شاید اگر توی پادگان درس می خواندیم شادتر می بودیم .. آنجا پر بود از مبصرهای مخفی .. مبصر هایی که هیچ علامتی نداشتند و فقط خودشان و ناظم ها می دانستند که اینها خبرچینند .. وظیفه شان این بود که اگر صدای جیغ در حین زنگ تفریح شنیدند سریع فرد خاطی را شناسایی کنند و تحویل بدهند .. مجازات جیغ های کوتاه یک زنگ محرومیت از کلاس بود و جیغ های بلند یک روز !
البته وظایف دیگری هم داشتند .. مثلا وقتی زنگ تفریح می خورد کلاس ها را خالی کنند . توی راه پله ها شیاطینی که موقع پایین و بالا رفتن هل می دهند شناسایی کنند و یک لیست بلند و بالا اسم بدها و خیلی بدها تحویل ناظم ها بدهند ..
یکبار یادم هست که کلاس چهارم بودم .. دست رشته بازی می کردیم و انقدر بهمان کیف داد که یادمان رفت جیغ زدن ممنوع است .. زنگ خورد و بازیمان تا توی راه پله ها هم ادامه داشت .. اصلا یادم نیست که من جیغ زدم یا نه فقط دستان محکم خانم فراهانی ناظم طبقه دوم را یادم هست که از لابلای جمعیت من و یکی دوتای دیگر را کشید بیرون .. یک جوری بازویم را گرفت و کشید که دردش انگار مستقیم رفت تا قفسه سینه ام .. از اضطراب داشتم خفه می شدم .. گلوله های اشک بود که می ریخت روی روپوش توسی رنگم ..
ما را نگه داشت و نگذاشت برویم کلاسمان .. من دیوانه انقدر گریه کردم که نفسم بند امده بود .. تازه من شاگرد اول و برگزیده هزار تا مسابقه قران و نقاشی و خط و مقاله نویسی بودم .. یکی از بچه ها که خواهر زاده ناظم طبقه سوم بود بعد از مدت کمی به کلاسش فرستاده شد. .. هنوز زنگ تمام نشده بود که خانوم صادقی معلم کلاس چهارم امد دست مرا گرفت و مثلا وساطت کرد تا بخشیده شوم .. دستی به سرم کشید و اشک هایم را پاک کرد .. گفت بروم آبی به صورتم بزنم و بروم سر کلاس .. یکجوری به من پوزخند می زد که معنی اش این بود که ادم خنگ گیریم که یک زنگ هم نگذاشتند بروی سر کلاس خودکشی ندارد که .. ادم اینقدر ترسو !
چند سال پیش خانوم فراهانی را توی یک جلسه قران دیدم .. روضه می خواند .. نتوانستم ببخشمش .. انوقت ها قدم تا سینه اش هم نبود و حالا که میدیدمش چقدر ریزه به نظرم امد .. یک سرو گردن کوتاه تر از من بود ! اما دلم خیلی خواست که یکبار دیگر خانوم صادقی را ببینم .. خانوم چاق و جوانی بود که ان موقع ها توی مدرسه پیچیده بود که ترشیده است !
اما من یاد گرفتم که جیغ زدن کار بدیست . .. دخترهای بد جیغ می زنند .. دخترهای خیلی بد!!مودب ها حتی موقع بازی هم مودبند . .. با کلاسند !!
کنار خانه یکی از آشناهایمان دبیرستان دخترانه ایست که از 7 صبح صدای وحشتناک جیغ بلند است تا وقتی تعطیل بشوند .. . گاهی ناخوداگاه با خودم فکر م یکنم یعنی هیچ کس نیست اسمشان را بنویسد یا حداقل بهشان تذکر بدهد که جیغ زدن چقدر کار فجیعیست .. !!
ساعت هفت که می شود دخترک های همسایه رفته اند خانه شان .. حالا باید پسرک را بیدار کنی که شب خوابش ببرد و بساط سفره ی افطار را حاضر کنی !!