پسرک این خانه امروز 22 ماهه می شود .. و ما هنوز نمی دانیم چطوری خدا را شکر کنیم بابت بودنش و سلامتیش و صدای شیرینش و نفس هایش که هوای خانه مان را خوشبو کرده و شیطنت هایش و بلبل زبانی هایش و حرف های قلمبه سلمبه ای که گاهی ما را به تعجب وا می دارد

خدایا این ماه رمضان هم مثل ماه رمضان قبل دستمان خالی خالی است .. نمی دانم ماه رمضان بعدی را هستیم یا نه .

تا قرآن و دعایی می گیریم دستمان پسرک هزار جور کار دارد .. یا توپش را می اورد و دستور فوتبال می دهد یا کتاب هایش را ردیف می کند که همه را برایم بخوان یا گرسنه است یا ذرت می خواد یا بستنی .. یا هوس می کند سی دی کیتی ببیند و البته من هم باید همراهیش کنم و برای صد و چندمین بار داستان های این گربه کوچک را نگاه کنم که چطور دنداهایش را مسواک می زند و به بزرگتر ها سلام می کند

نماز هم که حرفش را نزن .. با نماز مشکل ندارد مشکلش چادر و مقنعه است .. گریه و فغان که اینها را از روی سرت بردار و نماز بخوان .. خدایا کاش اجازه اش را می دادی که مجبور نبودم از دست این بچه توی یک اتاقی قایم بشوم و به سرعت نور نمازم را بخوانم ..

شب زنده داری هم که اگر هست سه نفری هست وگرنه خودت می بینی که جسم نیمه جانمان گاهی به رختخواب می رسد و گاهی هم نمی رسد اصلا ..

بعد هم با چشمان نیمه باز بیدار می شویم آن هم فقط و فقط بخاطر اینکه آقای همسر باید سحری بخورد وگرنه کم می اورد و بعد هم نمازی بی مقدمه و موخره و بعد هم تلافی بیخوابی شبانه !

این است از ماه رمضان ما .. آقای همسر می گوید همین قلیل را قبول می کنی.. مانده ام کدام قلیل را .. گرسنگی و تشنگی اش را ؟ آقای همسر می گوید همین که در خدمت این بنده کوچکش هستیم برایش بیشتر می ارزد از دعا و ختم قران .. کاش که راست بگوید ..