ای پسر !! ای پسر!!
باباش از در اومده تو میگه بابا خسته نباشی .. خیلی خوش تیپ شدیا .. کمربندتو بخوریم چقدر قشنگه !!! خب بابا چه خبر ؟ امروز چندتا مریض داشتی ؟؟!!
من و باباشو تصور کنین که فک هامون چسبیده به زمین و چشمامون عن قریبه بزنه بیرون از تعجب !!
البته همه این تعریف و تمجید ها و قربون صدقه هاییه که ما بهش می گیم و اون هم یه موقع هایی تحویلمون می ده که شاخ در میاریم !!
باباش خیلی دوست داره پارسا زبون مازندرانی رو هم که اصلیتش به اونجا برمی گرده یاد بگیره .. گاهی شبکه مازندران نگاه می کنیم باهم و گاهی هم توی خونه باباش تیکه های مازندرانی می گه .. حالا دیگه این پسرکه که یه وقتایی با جمله های مازندرانیش مشعوفمون می کنه !!
یه کتاب میوه ها و حیواناتو اینا داشت که بچگی هاش عکسا و شعراشو براش می خوندم . دیگه تقریبا گذاشته بودیمش کنار .. یه مدت پیش باز اوردشون که اینا رو برام بخون .. منم دیدم فارسی هاشو که بلده شعراشم حفظه کلمه های انگلیسی شو براش گفتم .. مثلا این چیه پارسا ؟ موز! انگلیسیش م یشه بنانا ! خیلی خوشش می اومد و بعداز من باعلاقه تکرار می کرد .. وقتی دیدم خوشش میاد بیشتر باهاش تمرین کردم و الان 4-5 تا میوه و حیوون رو بلد شده .. هر از گاهی هم یه چیز جدید می پرسه و باهم تکرار می کنیم . مامان حالابگو خیار چی می شه ؟کیو کامبر .. و باباش که میاد تندی می گه بابا بابا خیار می شه کیو کامبر !
دوتا موتور عین موتور خودش خریدیم که تهران که می ریم بدیم به پسر خاله ها .. در حال چیدن کیف متوجه موتور ها شد و گرفت یه مدت با احتیاط باهاشون بازی کرد و بعدم گریه و زاری که الان پاشیم بریم تهران می خوام اینا رو بدم به بچه ها !! حالا بیا و توضیح بده که راه چیه جاده چیه فاصله چیه !! مگه قبول می کنه ؟!
خدایا همه بچه ها رو ازهمه بلاهای روزگار حفظ کن !!

