تنها ماندم !!

مامان تو دستمو نگیر بابا بگیره ..  (توی فروشگاه) مامان تو همراه ما نیا من و بابا می خوایم مثل دوتا مرد باهم بریم دور بزنیم تو فروشگاه تو برو یه ور دیگه  ... ( بعد از ساعتی که خودمو کشتم چیزی بخوره حالا باباش رسیده ) بابا بیا باهم مثل دوتا مرد بشینیم میوه بخوریم حالشو ببریم ... (موقع تعویض لباسش جیغ و فریاد و گریه و فغان ) برو اون لباس خط دارمو از توی لباس کثیفا بیار بپوشم مثل بابا باشم (لباس باباش خط خط داره ) ... پسرکی که ژله نمی خورد اصلا الان به هوای باباش می شینه کنار باباش باهم ژله می خورن بقول خودشون مثل دوتا مرد !!! بابا بیا مثل دوتا مرد کارای تعمیر کاری بکنیم ... (دارن می رن مسجد) می گم صبر کنین منم میام .. نههههههههههههههههه مامان تو نیا !!! تو که خانومی !! 

بابا بیا منو تو بریم فروشگاه خرید کنیم مامان با ما نیاد !! بابا منو ببره حمام تو نبر !! و ............................


کم کم دارم به شهروند درجه دو تبدیل می شم !! 


بابا شما ها شیراز بودین منم بودم ؟؟

نه پسرم شما نبودی؟ (بعد همون داستان کجا بودم پس و نبودی پیش خدا بودی و اونجا چیکار می کردم و ...)

حالا می دونی شیرازیا چطوری حرف می زنن ؟

نه بگو بابا

اخر همه کلمه ها اوووووو می ذارن .. بجای بله هم می گن هاااااااااااا..  مثلا کتابو .. مدادو ..

صبح فرداش می گه مامان بیا شیرازی حرف بزنیم !

همین طور که دارم کار می کنم هی کلمه ها رو می گیم و غش غش می خندیم (با عرض معذرت از شیرازی های گل! )

مامان ماشین رختشوئیووووووو .. تلویزیونووووووو.. کنترلووووووووو.. فرشوووووووووو... کامپیوتروووو.. بابا ئووو ..مامانووو .. پارسائوووو ..

پف فیلشو اورده می گه مامان ازینا بخوروووووو!!

--------------------------------------------------------------------------------------

در استانه سه سالگی هنوز تک و توک کلماتی هست که اشتباه می گه : مامان برام یه کچمه می خری؟

کچمه چیه مامان جون ؟

از همونا که توی حمام مامان بزرگا هست

آهان چکمه !!!

مامان بازم یه بار با همه پیما بریم مشهد امام رضا ..

بابا برام یه عکس از مک کوئین دانولد کن لطفا !!

بابا برو تو فک بوس من یه عکسی بهت نشون بدم !!

مامان میای یه روزی باهم لوبیا بکاشیم ؟

بابا من می خوام ماشینمو بفروخم یه ماشین جدید بخرم

ازون طرف هم کلمه های قلمبه سلمبه ایه که گاهی شاخ روی سرمون سبز می کنه

تقریبا .. البته .. اصولا ..هر از گاهی .. احتمالا ..

چند روز پیشا دیدم داره با خودش می خونه لا فتی الا علی .. فکر کردم دیدم خیلی وقتا یه کلیپ کوتاه  بهش نشون دادم که داشت اینو می خوند

و البته همین داستان درباره کلمات ناشایستی که گاهی ممکنه از اطرافیان بشنوه هم هست و این قضیه باعث شده که خیلی بیشتر مواظب حرف زدنمون باشیم مخصوصا آقای پدر در مواقع رانندگی کردن !! اینقده خوبه !!!





کار بدی کرده و الان قراره منو بابا مدتی سر سنگین باشیم .. اومده جلوم می گه مامان ناراحتی ازم ؟ صورتش یه جوری مظلوم و دوست داشتنی تر شده که دلم می خواد بغلش کنم فشارش بدم هزار تا ببوسمش .. به سختی جلو خودمو م یگیرم و با فشار ابروهامو  در هم می کنم و می گم بعله هنوز یه کمی از ناراحتیم مونده !!

------------------------------------------------------------------------------------------------

بابا چرا همش هر روز می ره مطب ؟

خوب مامان جان همه بابا ها می رن سر کار که پول در بیارن تازه بعضی مامان هام می رن سر کار .. تو هم که بزرگ شدی اندازه بابا شدی باید بری بیرون سر کار

نه مامان من می خوام اندازه بابا شدم همش نرم مطب یه روزایی خونه باشم با پارسا جانم بازی کنم خوشحالش کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------

امروز طی یه اقدام از پیش تعیین شده دست پسرک رو گرفتم و بردم براش یه ابرنگ کوچولو خریدم و بعدم یه راست رفتیم کلاس نقاشی قبلی خودم و یه مدل گرفتم که ابرنگ کار کنم و دوباره یواش یواش نقاشی رو شروع کنم .. از وقتی اومدیم خونه نشسته داره ابرنگ بازی می کنه امیدوارم به همین ابرنگ شیش رنگش راضی بشه و نخواد وقتی دارم کار می کنم قلموشو فرو کنه توی رنگای ابرنگ حرفه ای من .. همین اول کاری در چشم بهم زدنی یه مقوای فابریانوی سفید کامل رو گذاشته بودم روی زمین که چهارتا آ چهار از توش در بیارم که دیدم با ماژیک سیاه هر دو طرفش دو تا ماشین گنده کشیده شده !!

بابا هم قول داد برای نشون دادن اوج همکاریش با کارهای هنری ما و واسه اینکه هی دعوامون نشه کلی مقوای فابریانو و اشتنباخ بخره بیاره خونه 

یه برنامه خام هم برای ادامه زبان خوندن دارم که هنوز اجراییش نکردم .. الان خیلی دلم می خواد مدرک سیسکو رو بگیرم ..


سر کار می رویم !!

ازون کارا نه ها ازین کارا :

دیروز پارسا گفت مامان مک کوئینمو می خوام کجاس؟

من نمی دونم مامان جان بگرد پیداش کن

 مامان تو بگرد ..

(من ازین اتاق به اون اتاق پارسا هم دنبالم .. باهم زیر تخت زیر یکی یکی بالش ها .. زیر مبلها .. کمک کرد تشکچه های مبل ها رو هم بزنیم کنار زیرشونو بگردیم .. توی صندوق ماشینش .. اتاق خودش .. )

بابا تو نمی دونی مک کوئین کجاس؟

نچ !!

(دوباره عملیات تجسس رو از سر می گیریم .. پسرک هم با جدیت همراهی می کنه .. )

خسته شدم مامان جون خودت یادت نمیاد کجا گذاشتیش؟

چرا می دونم گذاشتم توی کمد بابا !!!

بدو بدو می ره میاره و غش غش می خنده !

..........................

طبق روایات رسیده بابام در بچگی بی نهایت شیطون بوده و اعضا فامیل و خانواده از دستش امان نداشتن .. یعنی وقتی از شیطنت هاش تعریف می کنه باورمون نمی شه که یه بچه به اون سن و سال بتونه اون همه شیطون باشه .. گویا جثه ریزی هم داشته و تیز و فرز هم بوده و هیچ وقت دست مامان و باباش برای کتک زدن بهش نمی رسیده و معمولا برادرهاش بجاش کتک رو نوش جان می کردن .. چند بار کلاس و مدرسه شون رو بهم ریخته و از پنجره در رفته .. مادر بزرگم که خدا رحمتش کنه می گفت همیشه چوب بدست دنبالش می گشته که حسابی بزنتش اما کمتر می تونست گیرش بیاره ..

پارسا هم قیافش خیلی شبیه بابام هست و آقای همسر گاهی می گه گویا شیطنت هاش هم به بابابزرگش رفته مثل قیافش

پسرک خارجی !

عواقب انگلیسی کار کردن با پسرکی سه سال و دو ماه کم :

مامان برام پیچ بیار .. مامان یه پیر بیار برام تیکه تیکه کن با چنگال  .. بابا اپل نداریم اپل بخر .. مامان ببین چه بنانایی کشیدم ؟!!


اتاق ما !

پارسا امشب توی اتاق خودت می خوابی یا اتاق ما؟

توی اتاق ما !

یعنی چی پسر جان ؟؟ می گم توی اتاق خودت یا اتاق ما ؟ اتاق ما یعنی اتاق منو بابا !

نه مامان .. اون یکی اتاق منه . این یکی هم اتاق من و تو و باباس دیگه  !!!!

شب بیست و سوم

دیشب پسرک هم پا به پای ما بیدار بود .. باهم زیر بارون سوزنی نیمه شب رفتیم مسجد محلمون و نیم ساعتی رو فقط برای قران به سر گرفتن مسجد بودیم و وقتی برق ها روشن شد به درخواست ایشون برگشتیم خونه و بقیه اعمال که عبارت بود از فوتبال سالنی .. کشتی با بابا  .. نقاشی  و کتاب خونی و مهمون بازی  بود رو انجام دادیم .. سحری رو هم در کنار ما در حالی که همگی از کارتون مک کوئین مستفیض می شدیم خورد و حدود ساعت چهار بود که خوابید .. 

خدایا ای کسی که کم و کوچک را از بندگانت می پذیری و در عوضش از گناه بزرگ و بسیار می گذری همه امید این شبمون این بود که این بنده کوچکت رو شاد کنیم و دلش رو راضی کنیم .. لطفا این ها رو از ما قبول کن ..

کاش دل همه کودکان این سرزمین شاد و راضی می بود .. کاش هیچ مادری غم بیماری فرزندش را در سینه نداشت .. کاش هیچ پدری دغدغه سفره خالی بچه هاش را نداشت ..کاش هیچ پدری برای یارانه ی داروی بچه ی بیمارش روز وشب معطل و محتاج بی مسئولیتی عده ای نبود .. کاش ..

بازم دلم خوش به اینه که خدای ما ارحم الراحمینه ..



-----------------------------------------------------------------------------------

وبلاگش به روزه با کلی عکس .. مدیونین که برید و نظر نذارید ها

فلش

بابا: پارسا فلشم که امروز دستت بود داشتی بازی می کردی کو؟

پارسا : امممممممممممممممممم .. نمی دونم گمش کردم

بابا : (کمی عصبانی) یعنی چی که گم کردم برو بگرد پیداش کن لازمش دارم

پارسا : نه نمی گردم می خوام الان بازی کنم خودت بگرد بابا

بابا : اگه پیدا نکنی و بهم ندی دیگه نمی دم با وسایلم بازی کنی ها .. !!

پارسا :(درحالی که خیلی خونسرد داره لگو بازی می کنه ) باشه نده !

خدا رو شکر که فلش زود پیدا شد !!

و پسرک این خانه دارد شیطانتر می شود هر روز !

محکم کاری اضافی


دارم مداد شمعی ها رو از روی زمین جمع می کنم که جارو بکشم

جیییییییییییییییییییییییییییغ .. مامان جمع نکن وسایلمو !!

خب مامانی میخوام جارو بکشم می خوام که نرن توی جارو

خیلی خوب باشه جمع کن که نرن تو جارو

من  در ادامه ی افاضاتم و برای محکم کاری: اخه یه بار بابا جوراباشو جمع نکرده بود جارو اونو خورد !!

گریههههههههههههههه!! اشککککککککککککک! جیییییییییییییییییییییییییییغ

چیه پسرم؟

اخه جارو جوراب بابا رو خورده بود !!

نه ما بعدن درش اوردیم

(با گریه و اشک) اخه جوراب بابا کثیف شد !!

شستیمش مامان جان

اِ ؟شستین ؟ باشه !

دیشب!!

دیروز عصر پسرک سه ساعت خوابید ..اتفاقی که معمولا نمی افته یعنی یا اصلا نمی ذارم عصرا بخوابه یا سر یکساعت بیدارش می کنم تا شب هممون بتونیم کمی بخوابیم !

خلاصه .. بابا که ساعت 12 رفت خوابید موندیم منو پارسا ! یه کمی بازی کردیم و مجله و کتاب خوندیم و تلویزیون حیات وحش دیدیمو .. تا اینکه ساعت نزدیک دو شد که علائم خواب رو در ایشون مشاهده نمودم .. فکرشم نمی کردم که با اون همه خواب عصر الانا رضایت به خوابیدن بده بهش گفتم پارسا میای بریم بخوابیم ؟ گفت اره بریم برقا و تلویزیون رو هم خاموش کنیم !!!

منم با خوشحالی همه جا رو خاموش کردم و بغلش کردم و پریدیم تو رختخواب !! مثل اینکه همون لحظات اول از تصمیمش پشیمون شد که شروع کردن به غر زدن که مامان پاشو برقا رو روشن کن بریم توی هال .. من  که می دونستم روشن کردن برق همانو تا خود صبح بیدار موندن همان گفتم نه هیچ جا نمی ریم الان وقت خوابه و هیچ بچه ای الان بیدار نیست !

و حالا ادامه ی ماجرا و کلنجار های من برای باقی موندن توی رختخواب به امید اینکه خوابی حاصل شود :

پسرم بیا بذارمت روی پام برات لالایی بگم ! نه نمی خوام منکه بزرگم نی نی نیستم !

برات قصه بگم خوابت ببره ؟ نه پاشو بریم توی هال

دیگه به زور یه قصه شروع کردم !! سرشو کرد زیر پتو که گوش نکنه !

مامان برو امبولانسمو بیار ! من : چشم !

(امبولانس رو بغل کرد و مدتی باهاش بازی کرد به اینصورت که خودشو امبولانس باهم به حالت نشسته میومدن زیر پتوی من و من باید مواظب بودم که هیچ جای پتو باز نشه بعد هی هروقت دستور دادن درو باز کنم بسته کنم ! بعد تصمیم گرفت که با امبولانس عوضی بخوابه یعنی سرش توی شکم و پهلوی من و پاهاش روی بالش .. چون گفت که اینطوری پاهاش خنک می شه ! و در این حین 50 دفعه جابجا شد و هی پاهاشو کوبید توی فک و دهن من ! بعد امبولانس مثل بشقاب پرنده هوس کرد پرواز کنه و بعدم دلش خواست بره زیر بالش قایم بشه )

حالا مامان یه قصه درباره ی امبولانس بگو !!

وسطای قصه ی من دراوردی امبولانسی من روشو کرد اونور و گفت دیگه نگو ! (مدیونید فکر کنید قصه هه جذاب نبودا .. خواستید بگید براتو تعریف کنم یه وقتی !)

5 دقیقه بعد: مامان یه بار دیگه عوضم کن ! مادر جان من تازه عوضت کردم که

7 دقیقه بعد : مامان یه چیزی بیار بخورم ! عزیز م الان نصفه شب کسی چیزی نمی خوره که تازه مسواک هم که زدیم

12 دقیقه بعد :مامان منو بذار روی پات لالایی بگو ! چشم .. این لالایی نه .. اون نه .. اصلا می خوام برم سر جام خودم بخوابم !

پارسا من می خوام بخوام دیگه صدام نکن ها .. !! باشه مامان بخواب

4 دقیقه بعد : مامان این بالشتو نمی خوام یکی دیگه برام بیار !! من در حالی که چشمام داره برای 65 امین بار گرم میفته !! همینو داریم مامان بگیر بخواب !

بعد از دو دقیقه تفکر و سرچ کردن : مامان مامان پاشو اون بالشی که توی هال روی مبله اونو برام بیار !!

بفرما اینم بالش اما دیگه صدام نکن !باشه

3 دقیقه بعد !مامان این بالشو نمی خوام لطفا ببرش !

10 دقیقه بعد !مامان می شه اسم ماشینامو باهم بگیم ! بگیم ! مک کوئین ماتر کامیون پلیس امبولانس وانت ........................................... حالا بخواب

مامان مامان !دیگه جوابتو نمی دم بخواب فقط !! اخه من تشنه ام شربت به برام درست کن بیار لطفا !

15 دقیقه بعد .. بعد از تموم شدن شربت به ! مامان حالا پاشو بریم توی هال .. من  :l    اصلا فکرشم نکن !

مامان قصه ی زهرا اینا رو برام می گی که اومده بودن خونمون برای تولدم هدیه اوردن .. اره مامان جون اومدن کلی برات هدیه های خوب اوردن .. مامان اسماشو م یگی .. هواپیما .. کرم .. ماشین .. برج سازی .. !

مامان کدوم ماشین؟؟ برو برام بیار می خوام ببینم !! الان تاریکه نمی بینم بگیر بخوات دارم عصبانی می شم دیگه هم جوابتو نمی دم

بعد از مدتی با خودش پچ پچ کردن !!

مامان .. مامان .(من دیگه جواب نمی دم )............مامان اخه  گوش کن ببین چی می گم بهت !!! بعله بگو !   من اون فولکس سفیدمو می خوام .. فولکس سفید دیگه کدومه ؟ همون که کوچولو بودم خونه مامان بزرگ اینا بودیم شکست انداختیم توی اشغال ! خوب من الان از کجا بیارمش ؟؟؟؟! خوب اخه من الان می خوامش (در حال بغض).. من رو در حالی که دارم موهامو می کنم تصور کنین !!

منو بذار روی پات .. حالا بذارم زمین ! حالا قصه بگو .. حالا نگو .. حالا اینو بیار .. حالا از کوچولوئی هام بگو


و به این سان بود که ساعت از 4 گذشته بود خوابیدیم و من فکر کردم که کاش همون اولش پا می شدیم می رفتیم توی هال سنگین و رنگین !!!

امان از بی جوابی !!


من :پارسا می دونی بابا کوچولو بود مامان بزرگ همیشه براش ازین غذاها درست می کرد بابا خیلی دوست داشت ..

پارسا : اِ ؟! بابا کوچولو بود کجا بود ؟

خونه مامان بزرگ  و بابا بزرگ اینا

تو هم پیشش بودی مامان ؟

نه من تهران بودم پیش مامانی اینا و خاله و دایی و ..

پس من کجا بودم تنهایی اینجا توی خونه مون بودم ؟؟(اینو در حالی می پرسید که نگاهش یهو پر از ترس و نگرانی شده بود )

نه پسرم تو هنوز به دنیا نیومده بودی

یعنی کجا بودم مامان ؟

هنوز پیش خدا بودی

اونجا پیش خدا چیکار می کردم ؟ماشین بازی؟ مک کوئینم بود ؟

من : :l

چیسپی های


بعد از کلی غر غر صبحگاهی بالاخره علی رغم میلم یک کاسه چیپس یا بقول خودش چیسپی گذاشتم جلوش و آروم شده و نمی دونم چرا این خوراکی های مضر اینقدر جذابیت دارن و خوشمزه تر از هر کوفتی هستن که توی خونه درست کنی

توی قوطی چیپسا اکثرا خورد شدن .. هر تیکه رو که برمی داره نشونم می ده مامان ببین این شکل ابره .. ببین این ماهه .. اینو ببین مامان شکل تمساحه .. این یکی که خوردم شکل فرانچسکو بود .. الان دارم تلویزیون می خورم

تجسم های فضائیت من را کشت پسرک

برف در شهر ما


ادامه نوشته

کو گوش شنوا ؟؟؟

منو تصور کنید در حالی که نشستم روی پله ی آشپز خونه و دستامو زدم زیر چونه ام و پدر که تازه از سر کار برگشته کلی حرف داغ و خبر برای گفتن داره که حتما هم باید بگه .. روی مبل نشسته و داره با حرارت از جریانات کاریش می گه و پسر که دیگه حالا رقیب پدر هم هست در تصاحب توجه من هم همزمان داره به تقلید از بابا درباره کار خودش و خرابی ماشینش و اینکه ماشینشو برده تعمیر گاه و دنده اش کنده شده و ... بلند بلند حرف می زنه .. هر کدوم سعی می کنند بلند تر تعریف کنن تا من بیشتر توجه کنم و هیچ کدوم هم حاضر نیستن کوتاه بیان و ساکت بشن به نفع اون یکی و کم کم کارشون به منازعه می کشه و باز من می شم حکم این دعوا که مامان بگو بابابا حرف نزنه من بگم برات و اون هم بگه چرا من حرف نزنم من اگر به مامانت نگم پس به کی بگم ؟ وو

و من که دارم سرسام می گیرم وسط این شلوغ پلوغی عناصر ذکور پامیشم میرم سراغ ظرفا !!

خدایا ممنونم ..

عذر خواهی

تا دارم آب حموم رو گرم می کنم که بشورمش همین طور که دم در حمام ایستاده و منتظره با ناخنش روی گچ دیوار میکشه و گویا ازین کار خوشش میاد و یه عالمه خطای طولانی روی دیوار می کشه ..

میام که بغلش کنم ببرمش شاهکار روی دیوار رو که می بینم میگم : پارسااااااااااااااااااااااااا !!! مامانی چرا اینکارو کردی ؟؟؟ ببین دیوار چی شد ؟؟؟ خیلی از کارت ناراحتم

تا مدتی ساکته .. لباساشو که تنش میکنم میاد کنارم می گه مامان عذر خواهی !! دیگه این کارو نمی کنم

بغلش می کنم می بوسمش می گم باشه عزیز دلم خیلی دوست دارم .. باهم کمک می کنم دیوار رو دوباره عین اولش می کنیم .. می گه عین می می نی که به مامانش کمک کرده بود دیوارو تمیز کنه ؟

آره مامان جون ! عین می می نی !

------------------------------------------------------------------------------------------------------

مامان داری کارای مرتبی می کنی ؟

آره

خسته شدی مامان .. بیا یه کم بشینیم حرف بزنیم

باشه پسرم ..میام

------------------------------------------------------------------------------------

گاهی اینقدر رفتارهاش بزرگ و بزرگوارانه است که یادم می ره تازه دو سال و دوماهشه !

--------------------------------------------------------------------------------------

برای آقای کوچیک دعا کنید ..

نملت


مامان شام برام نُملت درست کن !!

خوشحالی من !

هر چقدر هم افسرده باشی و دلت گرفته باشد وقتی پسرک خانه ات می گوید که خوشحال باش باید باشی .. تازه خیلی هم کیف می کنی که وروجکی که فکر می کنی حواسش نیست تمام حالات تورا دقیق زیر نظر دارد ..حتی وقتی داری با دقت یک چیزی از روی مانیتور می خوانی و ابروهایت در هم رفته تا شاید تمرکزت بیشتر باشد میاید جلویت می ایستد و با چشمهایی مظلوم تر از همیشه با صدایی التماس امیز می گوید "" مامان ناراتح نباش خوشحال باش ! یه دقیقه خوشحال باش دیگه " و کم کم می رود که اشک هم توی چشمهای سیاه و گردش جمع بشود .. و تو که متوجه می شوی گره ابروهایت را باز می کنی و یک لبخند مصنوعی می زنی تا دل کوچکش راضی شود اما نمی شود

نه مامان قشنگ خوشحال بشو .. با صدا بخند اینطوری "هی هی هی "

و تو می خندی همان طوری که او می خواهد و قند توی دلت اب می شود و راستی راستی خوشحال می شوی .. راستی راستی ..

گاهی خودم هم باورم نمی شود که وجودم برای کسی اینقدر مهم باشد .. من برای این موجود کوچک همه

چیز باشم .. اخم کردنم دنیای کوچکش را تاریک کند و خنده ام برایش شادی و امنیت بیاورد.. خدایا ممنون ..

کاش لیاقت اینهمه مهم بودن را داشته باشم ..

اولین تلفن ها

باورم نمی شد اینقدر زود این روز برسد که با صدای زنگ تلفن خودت گوشی رو برداری و روی مبل بنشینی و پاهای کوچکت را روی هم بیندازی و با پدر بزرگها و مادر بزرگهایت حرف بزنی .. بدون کمک ما .. و پدر بزرگ و مادر بزرگت از ذوقشان توی فضا باشند که چقدر آرزوی این اتفاق را داشتند

سلام بابا بزرگ .. حال شما چطوره ؟

آره .. آره .. دارم ماشین بازی می کنم .. با ماشین آتش نشانی و ماشین پلیس و مک کوئین ..

نه  .. بابا نیومده رفته کشیک .

آره میام ..

مامان بزرگ کجاست؟

بوس .. خداحافظ بابا بزرگ


قربان این مکالمه های دوست داشتنی ات بروم ای پسر ..حسودیم می شود به انکسی که از ان ور خط تلفن صدای شیرین تو را می شنود ..

دستشویی زور

بعد از کلی کار فرهنگی و سخنرانی و قصه های من دراوردی درباره اینکه وقتی مامانا می رن دستشویی بچه های خوب و ناز اصلا و ابدا گریه نمی کنن و نمیان پشت در و هی در نمی زنن و مامان بیا بیرون مامان بیا نمی گن و قشنگ می شینن و بازی می کنن تا مامانشون بیاد .....

پسرک : مامان برو دستشویی ببین من گریه نمی کنم

من : آفرین پسر گلم ..اما الان که دستشویی نمی خوام برم یه وقت دیگه می رم

پسرک : مامان برو دیگه برو دستشویی دیگه ! (شروع به گریه )

من: بله چشم ( و می رم دستشویی زور !!)

بعد از چند دقیقه که میام بیرون

پسرک: (در حالیکه که خوشحال و خندان روی مبل نشسته) مامان دیدی گریه نکردم !!


بالاخره هر کار فرهنگی نتیجه می ده !والا

یک مادر سحر خیز

 پسرک دیروز عصر نخوابید و در هیجان این بود که  باباش داشت یه لامپ جدید به دیوار اتاقش نصب می کرد و البته بخاطر ترس و بهتره بگم وحشتش از صدای مته برقی محکم خودش رو توی بغل من قایم کرده بود و دستاشو هم محکم گذاشته بود روی چشماش و فشار می داد .. گاهی که صدای مته قطع می شد برشون می داشت و می گفت خوب دیگه مامان فکر کنم تموم شد .. منم با داد زدن از بابا که تو اتاق پارسا مشغول برق کاری بود می پرسیدم که تموم شد ؟اونم می گفت نه یه کمی مونده هنوز.. و البته بالاخره تموم شد ..و پسرک اینقدر چپ و راست رفت و از باباش تشکر کرد که باباش اب شد رفت تو زمین ..

خلاصه این عصر نخوابیدن همان و یه دفعه ساعت 8 و نیم غیبش زدن و بعد روی مبل بیهوش خواب پیداش کردن همان !! دیگه بغلش کردیم و گذاشتیم توی تختش و من کلی استرس داشتم که وای الان ساعت 12 بیدار می شه و دیگه معلوم نیست کی بخوابه این بود که منم بعد از خوردن شام و گذاشتن غذاها تو یخچال دیگه بیخیال مرتب کردن اشپزخونه شدم و پریدم دندونامو مسواک زدم و شیرجه زدم تو تخت که حداقل چند ساعتی خوابیده باشم و بتونم باهاش بیدار بمونم .. اما به ما لطف کرد و دیگه بیدار نشد و من که ساعت 10 شب عین بچه مدرسه ای ها خوابیدم الان که ساعت 5 صبحه خودم خوشحال و قبراق بیدار شدم .. واقعا چقدر خوبه اگر ادم منظم و مطابق ساعت بیولوژیک و نظم طبیعت بخوابه و بیدار بشه .. دو روز پیش که ساعت 11 شب به خاطر طوفان برقامون رفت با هم نشسته بودیم و می گفتیم که اون قدیم که که برق نبوده یه خوبیهایی هم داشته ها .. نه کامپیوتری بوده و نه تلویزیونی که ادم رو تا ساعت 3 شب بیدار نگه  داره با تاریک شدن هوا دیگه زندگی هم کم کم تعطیل می شد و عوضش صبح زود با طلوع افتاب هم ادم ها بیدار بودن نه مثل ما که اگرم بخوایم زود بیدار شیم و بریم سر کار به بدبختی و با سنگینی بیدار می شیم وگرنه که تا بتونیم می خوابیم و از نعمت صبح محرومیم .. و البته صبح اونها واقعا صبح بوده با نور خورشید و هوای تازه نه مثل ما که توی اپارتمان هستم با شیشه های رفلکس و خونه های تنگ و تاریکی که زیاد صبح و شبش فرق نمیکنه 

این ترم هم به دلائلی موسسه نمی رم .. از اولش هم دو دل بودم و با یک سری رفتار های ناراحت کننده ای که دیدم مطمئن شدم که نرم و وقتی بالاخره تصمیم گرفتم که نرم یه دفعه احساس راحتی و ارامش خوبی بهم دست داد .. اصولا کاری که بیشتر از لذتش برام استرس و نگرانی داشته باشه دوست ندارم و این کار هم به حد اقل در این زمان به همچین مرحله ای رسیده بود .. شاید اگر بعدا بازم شرایطم عوض بشه و البته شرایط اونها هم بازم قبول کنم که برم اما فعلا ترجیح میدم از بودن کنار پسر و همسرم لذت ببرم .. از همه لحظه های شیرینو هیجان انگیز بزرگ شدن پسرم


توی این فکرم که حالا که این بچه فارسی رو به این خوبی حرف می زنه کم کم بهش انگلیسی حرف زدن رویاد بدم اما راستش نحوه اموزش به بچه های تو ی این سن رو بلد نیستم و تنها راهش اینه که مثلا منو باباش باهم حرف بزنیم و ازونجا که اینها توی این سن و سال استاد تقلید هستن اینجوری زود یاد می گیرن .. مثلا حدود یک هفته پیش قرار بود بریم بیرون و من به باباش که داشت لباس های رسمی کارش رو می پوشید گفتم باباجان این لباس های فرمالت رو نپوش برای گردش و تفریح خراب می شن یک لباس کژوال یا اسپرت تر بپوش خوب!!! ( بابا زبان .. بابا انگلیسی .. بابا فارسی نا بلد .. خارجی .. دیگه چی می خواین بگین بگین عیبی نداره خواهر .. )

حالا دیروز که داریم می ریم بیرون پارسا اومده تند تند با باباش می گه بابا تو لباس فرمال نپوشی ها کژوال بپوش منو مامان ولی فرمال می پوشیم .. و همین طور شاخ بود که روی سر ما می رویید !!!!

کلا این تقلیدهاش از ریز ترین مکالماتی که بین ادم ها می شنوه اونم بعد از مدت زیادی که اصلا فکر نمی کنی یادش مونده باشه برام خیلی حیرت انگیزه ..

نشسته بود توی بغلم باهم توی کامپیوتر عکس ماهی می دیدیم .. اخه داریم روی دیوار اتاقش یک اقیانوس درست می کنیم باهم با کلی ماهی که کامل شد عکسشو می ذارم توی وبلاگش . .. عکس ماهی ها رو از توی گوگل براش پیدا کردم و نشونش می دادم که خودش انتخاب کنه کدومو دوست داره .. یکی رو نشون میده میگه مامان این خیلی خوشگله برام می ذاری تو فس بوک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 .. بچه ما همسن تو که هیچی 15 ساله بودیم که به کامپیوتر دست زدیم و نمیدونستیم کجاشو باید چیکار کنیم که روشن بشه ..

  داشتم به باباش می گفتم بابا هرچی ماهی قشنگ پیدا کردی یه فولدر براش درست کن بریز توش .. حالا این بچه دونه دونه به من می گه مامان اینم خوبه برام بریز تو فولدر !!

واقعا گاهی فکر می کنم سرعت تکنولوژی اون بود مامان و باباهای ما از ما عقب موندن .. حالا ما چه خاکی به سرمون بریزیم که ازین نسل عقب نمونیم .. نسل اینترنت و ای پد و نوت بوک و دی وی دی ....