عیدانه !


دچار مرض بی خوابی شدم یه مدته !مثل اون فیلمه که تا حالا 600 دفعه نشون دادن .یه مرده هست که خیلی خوابش میاد اما به خاطر ذهن شلوغ و پلوغش نمی تونه بخوابه .. پریشب که با پارسا 3 رفتیم تو رختخوا ب دیگه تا خوابم ببره نیم ساعتم طول کشید .. حول وحوش 6 پاشدم واسه نماز چه نمازی هم خوندم چشم بسته اما خواب دیگه از سرم رفت هر چه کردم تا 9 تو رختخواب وولیدم فایده ای نداشت عصر هم که پسرک عمرا بذاره من چرتی بزنم دیشب هم اینقدر دیر خوابید و توی خواب نق نق کرد که هیچ وقت خوابم عمیق نشد و همش انگار الکی بود فقط سرم روی بالش بود .. یه اخلاق گندی هم دارم برای خواب مراسم دارم .. نیم ساعت طول می کشه که چشمام گرم بشه اگر توی اون نیم ساعت به هر دلیلی بیدار شم یا بیدارم کنن بعضیا(پدر و پسر)!! دیگه عمرا حالا حالاها بتونم بخوابم و در نتیجه سر درد می گیرم و از زور خواب گیج .. خلاصه اون نیم ساعت 40 دقیقه اول خیلی مهمه و با کوچیکترین صدایی هم می پرم از جام !!

اینقدر حسودیم می شه به آقای همسر که هر وقت اراده می کنه هنوز سرشو روی بالشش جاگیر نکرده از صدای نفسش معلومه که خواب پادشاه سومی رو هم تموم کرده !حتی اگر وسط خواب تلفنش زنگ بزنه پاشه جواب بده بازم می تونه سریع بخوابه بعدش !جل الخاااااااااالق !!

خوب بگذریم .. زیادم بد نشد که نخوابیدم چون کلی کار ریخته سرم باز خونمون چند ساعت قبل از سفر کن فیکونه !

راستی عید شما چیکاره این ؟خانه تشریف دارید و مهمونی بازی می رین؟ مسافرت می رید؟ آیا به کجا؟مرسی ازینکه میاید جواب می دید و حس کنجکاوی مایل به فضولی منو مرتفع م یکنید !

و اما ما !! راستی گفته بودم که از عید و تمام مراسمش بدم میاد ؟؟ الان گفتم ! بدم میاد و بهمین دلیل هر سال همین موقع ها مورد سرکوفت ها و انتقادات شدید همسرم قرار می گیرم تا خود 13 هم !! فقط از یه قسمتش خوشم میاد اونم تعطیلات طولانی و مسافرته !

پارسال هفته اول رو تهران بودیم که خوب ازونجایی که خانوادم هم بمانند خودم با مراسم عید رابطه ی خوبی ندارن اصلا به اقای همسر که بسیار زیاد مقید به هر چه با شکوه تر برگزار کردن عید نوروز می باشند خوش نگذشت ! هفته دوم رفتیم ساری نزد خانواده شوهر و به دید های مسخره (بازدید نداشت دیگه ) به خانه فک و فامیل گذشت که خدا رو شکر زیاد هم نداریم یا اگر داریم اهل رفت و امد نیستن !

امسال ازونجایی که ما خانواده ای هستیم خییییییییییییییلی عدالت مدار تصمیم گرفتیم عکس پارسال بریم همون تهران و ساری منتها معکوس .. من خیلی دلم می خواست که یه مسافرت متفاوت بریم مثل اون سال که باهم رفتیم بوشهر و خیلی خوش گذشت اما راستش با بچه ای که هنوز جیششو نمی گه شاید زیاد بهمون نچسبه و برنامه ای براش نریختیم !

مامان اینها زنگ زدن که اوایل تعطیلات عازم مشهدن و مام گفتیم که حالا که اونا هم اونجا هستن چه خوب می شد اگر مام می تونستیم بریم چون اخرین بار که رفتیم پارسا یکساله بود و چیز زیادی یادش نمیاد .. هر از گاهی هم توی خونه به باباش می گه بابا این شالله یه روزی ما رو ببر مشهد !! خلاصه زنگ زدیم و دیدیم بلیت هست و برنامه هامون کمی تغییر کرد بصورت ساری .. تهران .. مشهد .. تهران .. خونه !! و اگر خدا بخواد امروز عازم ساری هستیم ! مثل همیشه هم خونمون بازار شامه پسرک هم اینجور موقع ها که کار داره از سرو کله ام می ریزه هوس می کنه تمام اسباب بازیهای ته تهای کمدش رو که مال نوزادیش هم بوده بیاره بریزه وسط هال بازی کنه !! یعنی الان که ساعت 7 صبحه و ما قراره ناهار رو زود بخوریم و بریم تو جاده خونمون خیلی وضعیت باحالی داره .برای راه رفتن باید اول برنامه ریزی کنی که پاتو کجاها می تونی بذاری روی زمین ! روی اپن اشپزخونه هم دیگه جا نیست یه قاشق بذارم !!

این بود از احوالات ما در این اخر سالی و اگر خدا بخواد در سال جدید !

تازه یه مطلب مضحک اینه که موقع بستن بارها دیروز متوجه شدم که مانتویی که بشه در مهمونی های مزخرف عیدانه پوشید ندارم !! هی هی هی ..

راستی یه خواهش ازتون دارم .. خواهش اخر سال:

دلم می خواد بدونم با خوندن وبلاگ من چه حسی بهتون دست می ده ؟ یعنی غمناک می شید؟ خووشحال می شید ؟ به نظرتون مسخره اس؟ بی مزه اس؟ پر انرژیه ؟انرژی منفیه ؟ خسته کننده اس؟ برایند نوشته ها چیه ؟چرا به اینجا سر می زنید ؟

خواننده هایی که منو می شناسن که هیچ اونایی که نمی شناسن از نزدیک به نظرتون شخصیت نویسنده این نوشته ها چه طوریه ؟ برداشتتون از ادمی که پشت این نوشته هاست چیه ؟ چون من خودم حتی برای ظاهر اونایی که وبلاگاشونو می خونم تصوراتی دارم توی ذهنم

ازتون می خوام رک بگید بدو خوب را بگید و از تعریفات الکی بپرهیزید ! اصلا و ابدا هم فکر روحیه منو نکنید که ممکنه افسرده بشه دست به خودکشی بزنم یا بیخیال وبلاگ نویسی بشم (چرا خودمو بکشم میام هر کی نظرش مورد پسند قرار نگرفت رو از صحنه روزگار حذف می کنم یا لینکشو از توی دوستام پاک می کنم  .. بعد ببینم کی جرات داره چی بگه ؟؟!)

سر فرصت هم بنویسین ها نه عجله ای و محض رفع تکلیف !!!!(تکلیفو داشتین ؟؟!!)

منتظر نظرات واقعی تون هستما !! عید و تعطیلات خوبی داشته باشین دوستای گل !! من برم یه خاکی به سر خودم و خونه بریزم


لذت نانوایی!

اینم اون نونای خوشمزه ای که پخته بودم . فعلا عکساشو ببینید آب از لب و لوچتون چیکه چیکه کنه بعدا میام دستورشو می ذارم

گفتم تا بیشتر از این هدف ناله و نفرین دوستان قرار نگرفتم بیام این دستورو بذارم تا نابود نشدم محو نشدم از روی زمین ..  اما آی دهنتون آب افتاد ها .. هی هی هی ! تشریف ببرید ادامه مطلب :

ادامه نوشته

فرزند شاد داشته باشین !!

خوندن این کتاب رو از دست ندین اصلا و ابدا .. واقعا عالیه

خوبیه این کتاب اینه که اینطوری نیست که مجبور باشید از اولش شروع کنید تا اخر بخونید .. هر صفحه یه سر فصل جدا داره و می تونید یک صفحه رو اتفاقی باز کنید و بخونید .. مطالبش کاربردی کوتاه و مختصر و مورد نیاز همه اوناییه که بچه کوچیک دارن

خودم با همه کمبود وقتم دومین باره دارم می خونمش

کلیدهای پرورش فرزند شاد از دو تا 4 سالگی

لیزا مک کرت

ترجمه:منیره نادری


از دیروز دو تا تصمیم جدید گرفتم 1-.....  2-.....

و وبلاگ پسرک رو آپ کردم .. به مناسبت 29 ماهگیش ! با تاخیر

فلش

بابا: پارسا فلشم که امروز دستت بود داشتی بازی می کردی کو؟

پارسا : امممممممممممممممممم .. نمی دونم گمش کردم

بابا : (کمی عصبانی) یعنی چی که گم کردم برو بگرد پیداش کن لازمش دارم

پارسا : نه نمی گردم می خوام الان بازی کنم خودت بگرد بابا

بابا : اگه پیدا نکنی و بهم ندی دیگه نمی دم با وسایلم بازی کنی ها .. !!

پارسا :(درحالی که خیلی خونسرد داره لگو بازی می کنه ) باشه نده !

خدا رو شکر که فلش زود پیدا شد !!

و پسرک این خانه دارد شیطانتر می شود هر روز !

پیاده رو


از خستگی ولو شدم روی تخت که یه استراحتی به استخونام بدم که چشمام گرم و سنگین شد و دلم خواست واسه 5 دقیقه هم شده روی هم بذارمشون که خوب مثل همیشه پسرک سر رسید !!

مامان کجایی ؟ نخواب!! بیا کف پاهامونو بهم بچسبونیم .. حالا کتاب غاز کوچولو رو بخون .. حالا بازی کنیم .. حالا هم پاشو بریم توی هال !!

5 دقیقه از امدنمون به هال نگذشت که بدو بدو رفت روی مبل دراز کشید و چشماشو بست و تلاش های من برای بیدار نگه داشتنش هم سودی نداشت !!

رفتم دیدم پدر هم با خیال راحت روی تخت خوابش برده ..

الان احساس یه پیاده رو دارم که همه از روش رد شدن .. حد اقل پاشم برم به نماز اول وقت برسم دنیایی که کاسب نبودیم حد اقل اخرتی یه چیزی گیرمون بیاد

کدبانوی جمعه

امروز من شدم یه کدبانوی حسابی چرا ؟ بگم فکتون بچسبه به زمین؟؟ بگم ؟؟

از صبح پاشدم یه نون خونگی پختم که البته چون بیشتر ازونی که فکرشو می کردم طول کشید دیگه به صبحانه نرسید . اولین بار بود که نون می پختم و با اینکه سخت بود یه کمی اما واقعا لذت بخش بود .. توی یک پست جدا عکس نون ها و دستورشو براتون می ذارم

پسرک از امروز صبح و دقیق تر بگم از نیمه شب دیشب هوس کرد که توی لگن بچه ای که شونصد سال پیش براش خردیده بودیم ج ی ش بفرمایند و امروز هم کار من این بود که این کتابای می می نی رو بیارم کنار لگن ایشون بشینم و هی کتاب بخونم هی کتاب بخونم .. البته در همین راستا یکی دوبار هم فرش آب کشیدیم و اخر سر هم به درخواست خودش بازم پمپرز پوشیدیم ولی همین خودش مرحله خوبی بود و حتما ادامه می دم !!

واسه ناهار یه خورش خوشمزه با گوشت چرخ شده و سویا پختم و توش هم فراوون ذرت و نخود فرنگی و سیب زمینی های ریز ریز ریختم و حسابی ترشی زدم و خیلی لذیذ شد جاتون خالی

ازون جایی که این بچه ی ما غیر از سیب لب به هیچ میوه ای نمی زنه دست به تولید انبوه کیوی و موز خشک زدم و نشستم یک تنه یه عالمه موز و کیوی رو حلقه حلقه کردم و در چندددیییییییییییییییین مرحله روی بخاری پهن کردم و هی 7659755 بار اینور و اونور کردم و کلی چیپس موز و کیوی درست کردم که چون پارسا اینا رو دوست داره و بعنوان خوراکی می خوره و شاید هم جای میوه  رو کمی براش بگیره .. تا زمانی که بساط بخاری روبراهه سعی می کنم هی ازینا درست کنم که ذخیره سال بعد هم باشه

یه کاسه برنج خیس شده توی یخچال بود که مدت ها بود مونده بود و به سرم زد که یه دسر خوشمزه البته مازندرانی باهاش درست کنم که مازنی ها بهش می گن یخ در بهشت و همون شیر برنج غلیظ شده است که بهش کره و هل اضافه می کنن و توی سینی می ریزن و بعد از سفت شدن برش می زنن و می ذارن توی یخچال و خیلی حس خوبی به ادم می ده خوردنش.. اونم عکس و دستورشو می ذارم

این وسطا اضافه کنید جوات دادن به خورده فرمایشات و دستورات پسرک

حالا هنوز نمی دونم واسه شام چیکار کنم فعلا تا همین جاشو یه دست و هورای بلند به افتخار من !!!

پ.ن. اینم بگم  که الان همه جای تنم درد می کنه  و دارم از خستگی می میرم اما کلا من اینطوریم یه روزایی حس کار کردن دارم و می دونم که باید ازون روزا حسابی استفاده کنم چون یه روزایی هم هست که اصلا دلم نمی خواد هیچ کاری بکنم !!!!!!!!!!!!!!!


کیک کاکائویی خیلی خوشمزه !


اگر شماهم مثل من عاشق کیک کاکائویی خیلی پر کاکائو و سیاه رنگ با بافت نرم و خیس و مزه عالی هستین حتما این یکی رو درست کنین که خداییش هم خیلی اسونه و حتی تنبل ها هم می تونن براحتی درستش کنن نمی خواد همزن هم در بیارید همون با دستتون هم بزنید کافیه 

دستورشوم از همون جای قبلی گرفتم یعنی وبلاگ شف جولیت .... یعنی هر تیکه که می ذاشتم دهنم کیف می کردم .. یه سس خیلی ساده هم برای روی کیک یاد داده که حتما روش بریزید ..

محکم کاری اضافی


دارم مداد شمعی ها رو از روی زمین جمع می کنم که جارو بکشم

جیییییییییییییییییییییییییییغ .. مامان جمع نکن وسایلمو !!

خب مامانی میخوام جارو بکشم می خوام که نرن توی جارو

خیلی خوب باشه جمع کن که نرن تو جارو

من  در ادامه ی افاضاتم و برای محکم کاری: اخه یه بار بابا جوراباشو جمع نکرده بود جارو اونو خورد !!

گریههههههههههههههه!! اشککککککککککککک! جیییییییییییییییییییییییییییغ

چیه پسرم؟

اخه جارو جوراب بابا رو خورده بود !!

نه ما بعدن درش اوردیم

(با گریه و اشک) اخه جوراب بابا کثیف شد !!

شستیمش مامان جان

اِ ؟شستین ؟ باشه !

تهران گشت


سه شنبه غروب آقای همسر زنگ زد و گفت بارهاتونو ببندین که فردا باید بریم تهران من یه کاری دارم !!! مام بسی خووووووووشحال شدیم و دوتا کیف مسافرتی یکی مال خودمون یکی مال پسرک رو آوردم و با یه دست لباس می ذاشتم توی کیف با یه دست هم خونه رو می سابیدم

خلاصه ........................... (این نقطه ها همون جمع شدن بارها و نظافت خونه و سرو کله زدن با پارسا و بالاخره ساعت سه بعد از ظهر راه افتادن توی جاده پر پیچ و خم و توی ترافیک وحشتناک ساعت 7 تهران گیر کردنو ترکیدن از زور دستشویی وسط اون ترافیک و یافتن یه توالت خیلی تمیز به طریقی بسی خنده دار و .... بود که دیگه حال ندارم بنویسم )

بچه های خاله از دیدنمون خیلی خوشحال شدن و مثل همیشه پارسا تا می تونست باهاشون بازی کرد .. پنجشنبه صبح آقای همسر رفت که به کارش برسه .. قرار بود جمع صبح باهم بریم جمهوری برای پارسا لباس بخرم دیگه لباسای خونه ایش همه کوچیک شده براش که مامانم گفت که بچه ها رو داره و من و خواهرم پاشیم همون پنجشنبه صبح بریم که خلوت تره چون بعد از ظهر و فردا جمعه خیلی خیلی شلوغه و عملا نمی شه خرید کرد

دیگه مام تندی حاضر شدیم و بعد از سالها دوباره اتوبوس سوار شدم و خاطره 7-8 سال اتوبوس سواری مداوم توی ذهنم زنده شد !

بازم بازار شلوغ بود اما چیزایی که می خواستم تقریبا خریدم خوبی اینکه با خواهرم بودم این بود که هرجا من می گفتم میومد مامانم باشه می گه نه اونجا به درد نمی خوره اینجا گرونه اونجا فلانه ...

ازونجا هم باز سوار اتوبوس شدیم و رفتیم لاله زار یه دوری زدیم و بازم یه کمی لباسای توی خونه و یه چند تیکه لوازم ارایش خریدیم و همونجا هم توی بازار ساندویچ خوردیم و عصری بود که برگشتیم خونه .. بهمون خیلی خوش گذشت و چیزایی که می خواستم واسه پارسا گرفتم فقط یه چیز مهم رو که برای اقای همسر می خواستم فراموش کردم و البته دیگه پولام هم تموم شده بود .. عصری که داشتیم برمی گشتیم تازه سیل جمعیت بود که به طرف بازار ها میومدن

شب هم بچه ها رو بردیم شهر کتاب و کلی کیف کردن و بهشون خوش گذشت و هرکدومشون چندتا کتاب خریدن واسه خودم هم دو سه تا کتاب داستان ورداشتم

صبح جمعه هم با خواهر زادم رفتم مغازه حجاب که انواع روسری و چادر داره و برای بچه ها ی دوستم عیدی روسری های خوشگل خردیم و البته گرووووووووون

شنبه صبح هم با پارسا و باباش یه سری به مغازه های اطراف خونه مامان اینا زدیم شاید که یه لباس قشنگی واسه خودم پیدا کنم که عوضش یه پیرهن خوشرنگ واسه آقای همسر پیدا شد !و عصر هم برگشتیم خونمون

خدایا بخاطر همه اون روزهای خوب ازت ممنونم . بخاطر سلامتی و شادی . بخاطر توانایی مالی برای خریدن مایحتاج زندگیمون .. برای وجود پدر مادر مهربونم .. بخاطر همسر خوب و خواهر و برادرم و همه چیزایی که تو می دونی و من !!

پیش مسافرت


دوست دارم از مسافرت که برمی گردم و در خونه رو باز می کنیم همه جا تمیز و مرتب باشه و برق بزنه چون می  دونم وقتی برگردیم خیلی خسته ام و دیدن یه خورده حتی ریخت و پاش یا چند تیکه ظرف جابجا نشده یا احیانا نشسته اعصابمو بهم می ریزه

واسه همین مرضم هم تا اخرین لحظه ی قبل از رفتن علاوه بر بار جمع کردن مشغول گرد گیری و جاروکشی و مرتب کردن خونه ام گاهی هم بیرون ریختن کمد ها و دوباره چیدنشون بعلاوه برق انداختن اشپزخونه تازه اضافه کنید گوش کردن به غر های اقای همسر که بسه ول کن دیر شد به شب می خوریم بچه حوصله اش سر رفت .. چرا هر وقت می خوایم بریم تو یاد کارای عقب افتادت می افتی ..که خود انرژی می گیرد از آدم بدجوووووور 

و در نتیجه اونی که سوار ماشین می شه یه درب و داغون خسته اس که تازه از جاده هم بدش میاد !

خانوم و آقا

دیشب یکی از دوستای خیلی خوبمون تقریبا تنها دوستی که اینجا داریم اومدن خونمون یه دو ساعتی باهم بودیم و خوش گذشت و منم یکی رو پیدا کردم یه کمی حرف بزنم ! پارسا هم از دیدن بچه ها کلی ذوق کرد و البته ترجیح می داد که همبازی هاش پسر باشن بجای یه دختر 4 ساله و یک 11 ساله .. کلی قبل از اومدنشون همه ماشیناشو از توی کمدش اورده بود چیده بود روی میز مهمون که اومدن بهشون نشون بده

و اما نتیجه ی مهمونی و بازی کردن پسرک با دوتا دختر بچه :

وقتی که باباش اومد براش گفت که :بابا زهرا و زینب اومده بودن اینجا .. زهرا گفت که وقتی که بزرگ شد خانوم می شه مامان می شه منم بزرگ می شم بابا می شم می شم آقای زهرا باهم می ریم بیرون !!

یعنی این همه تربیت دو ساله من بر باد رفتتتتتتتتتتتتت!


دیشب!!

دیروز عصر پسرک سه ساعت خوابید ..اتفاقی که معمولا نمی افته یعنی یا اصلا نمی ذارم عصرا بخوابه یا سر یکساعت بیدارش می کنم تا شب هممون بتونیم کمی بخوابیم !

خلاصه .. بابا که ساعت 12 رفت خوابید موندیم منو پارسا ! یه کمی بازی کردیم و مجله و کتاب خوندیم و تلویزیون حیات وحش دیدیمو .. تا اینکه ساعت نزدیک دو شد که علائم خواب رو در ایشون مشاهده نمودم .. فکرشم نمی کردم که با اون همه خواب عصر الانا رضایت به خوابیدن بده بهش گفتم پارسا میای بریم بخوابیم ؟ گفت اره بریم برقا و تلویزیون رو هم خاموش کنیم !!!

منم با خوشحالی همه جا رو خاموش کردم و بغلش کردم و پریدیم تو رختخواب !! مثل اینکه همون لحظات اول از تصمیمش پشیمون شد که شروع کردن به غر زدن که مامان پاشو برقا رو روشن کن بریم توی هال .. من  که می دونستم روشن کردن برق همانو تا خود صبح بیدار موندن همان گفتم نه هیچ جا نمی ریم الان وقت خوابه و هیچ بچه ای الان بیدار نیست !

و حالا ادامه ی ماجرا و کلنجار های من برای باقی موندن توی رختخواب به امید اینکه خوابی حاصل شود :

پسرم بیا بذارمت روی پام برات لالایی بگم ! نه نمی خوام منکه بزرگم نی نی نیستم !

برات قصه بگم خوابت ببره ؟ نه پاشو بریم توی هال

دیگه به زور یه قصه شروع کردم !! سرشو کرد زیر پتو که گوش نکنه !

مامان برو امبولانسمو بیار ! من : چشم !

(امبولانس رو بغل کرد و مدتی باهاش بازی کرد به اینصورت که خودشو امبولانس باهم به حالت نشسته میومدن زیر پتوی من و من باید مواظب بودم که هیچ جای پتو باز نشه بعد هی هروقت دستور دادن درو باز کنم بسته کنم ! بعد تصمیم گرفت که با امبولانس عوضی بخوابه یعنی سرش توی شکم و پهلوی من و پاهاش روی بالش .. چون گفت که اینطوری پاهاش خنک می شه ! و در این حین 50 دفعه جابجا شد و هی پاهاشو کوبید توی فک و دهن من ! بعد امبولانس مثل بشقاب پرنده هوس کرد پرواز کنه و بعدم دلش خواست بره زیر بالش قایم بشه )

حالا مامان یه قصه درباره ی امبولانس بگو !!

وسطای قصه ی من دراوردی امبولانسی من روشو کرد اونور و گفت دیگه نگو ! (مدیونید فکر کنید قصه هه جذاب نبودا .. خواستید بگید براتو تعریف کنم یه وقتی !)

5 دقیقه بعد: مامان یه بار دیگه عوضم کن ! مادر جان من تازه عوضت کردم که

7 دقیقه بعد : مامان یه چیزی بیار بخورم ! عزیز م الان نصفه شب کسی چیزی نمی خوره که تازه مسواک هم که زدیم

12 دقیقه بعد :مامان منو بذار روی پات لالایی بگو ! چشم .. این لالایی نه .. اون نه .. اصلا می خوام برم سر جام خودم بخوابم !

پارسا من می خوام بخوام دیگه صدام نکن ها .. !! باشه مامان بخواب

4 دقیقه بعد : مامان این بالشتو نمی خوام یکی دیگه برام بیار !! من در حالی که چشمام داره برای 65 امین بار گرم میفته !! همینو داریم مامان بگیر بخواب !

بعد از دو دقیقه تفکر و سرچ کردن : مامان مامان پاشو اون بالشی که توی هال روی مبله اونو برام بیار !!

بفرما اینم بالش اما دیگه صدام نکن !باشه

3 دقیقه بعد !مامان این بالشو نمی خوام لطفا ببرش !

10 دقیقه بعد !مامان می شه اسم ماشینامو باهم بگیم ! بگیم ! مک کوئین ماتر کامیون پلیس امبولانس وانت ........................................... حالا بخواب

مامان مامان !دیگه جوابتو نمی دم بخواب فقط !! اخه من تشنه ام شربت به برام درست کن بیار لطفا !

15 دقیقه بعد .. بعد از تموم شدن شربت به ! مامان حالا پاشو بریم توی هال .. من  :l    اصلا فکرشم نکن !

مامان قصه ی زهرا اینا رو برام می گی که اومده بودن خونمون برای تولدم هدیه اوردن .. اره مامان جون اومدن کلی برات هدیه های خوب اوردن .. مامان اسماشو م یگی .. هواپیما .. کرم .. ماشین .. برج سازی .. !

مامان کدوم ماشین؟؟ برو برام بیار می خوام ببینم !! الان تاریکه نمی بینم بگیر بخوات دارم عصبانی می شم دیگه هم جوابتو نمی دم

بعد از مدتی با خودش پچ پچ کردن !!

مامان .. مامان .(من دیگه جواب نمی دم )............مامان اخه  گوش کن ببین چی می گم بهت !!! بعله بگو !   من اون فولکس سفیدمو می خوام .. فولکس سفید دیگه کدومه ؟ همون که کوچولو بودم خونه مامان بزرگ اینا بودیم شکست انداختیم توی اشغال ! خوب من الان از کجا بیارمش ؟؟؟؟! خوب اخه من الان می خوامش (در حال بغض).. من رو در حالی که دارم موهامو می کنم تصور کنین !!

منو بذار روی پات .. حالا بذارم زمین ! حالا قصه بگو .. حالا نگو .. حالا اینو بیار .. حالا از کوچولوئی هام بگو


و به این سان بود که ساعت از 4 گذشته بود خوابیدیم و من فکر کردم که کاش همون اولش پا می شدیم می رفتیم توی هال سنگین و رنگین !!!