هرروز میخوام بیام بنویسم .. هرروز هم نمی شه .. شبها دیر میخوابیم خیلی دیر .. صبحا دیر بلند می شیم و چندساعتی از زندگی عقب می افتیم .. می دونم که همه این ها با دو ساعت زودتر بیدار شدن بهتر می شه ولی کو همتش؟ !! 

چندماهی بود دنبال کلاس قلاب بافی می گشتم .. تهران که بودم حتی یک جا پول دادم و ثبت نام کردم اما قرار شد هروقت کلاسشون به حد نصاب رسید خبرم کنن که خوب نکردن بعد از چند ماه که رفتم پولمو پس بگیرم گفتن بیا توی کلاس بافتنی بشین به تو مربی جدا قلاب بافی یاد بده .. جالبه این پیشنهادی بود که من روز اول بهشون گفتم و با قاطعیت گفته بودن نمیشه .. و البته پولم رو پس ندادن وقتی برگشتیم شمال به مامانم گفتم بره پولو بگیره و اونم رفت و نمی دونم چی گفت که بهش پس دادن .. تا اینکه دو هفته پیش که هوا خیلی بهاری و خوب بود و همین طوری رفته بودیم بیرون با پارسا قدم بزنیم یه نوشته کوچولو روی شیشه یک مغازه دیدم که نوشته بود آموزش قلاب بافی .. زنگ زدم و خانومه گفت که می تونم برم خونشون خصوصی بهم یاد بده .. الان دو جلسه است که می رم و خیلی هم دوست می دارم .. پارسا هم باهام میاد و کنارم می شینه .. این جلسه بهش اصرار کردم که براش وسایل نقاشی بیارم یا ماشین تا حوصله اش سر نره ولی قبول نکرد .. اونجا که رفتیم خانومه نوه ی دو ساله اش هم پیشش بود که خیلی بامزه و دوست داشتنی بود و برای پارسا کلی اسباب بازی اورد و هی بهش می گفت نی نی بیا بازی کنیم .. اما دریغ از یک خنده .. همش می گفت من دلم نمی خواد باهات بازی کنم .. خلاصه اینقدر رفتاراش بد بود که اعصابم خورد شد توی راه برگشت کلی سرزنشش کردم و خوب معلومه که نباید می کردم .. وقتی اومدیم خونه بعد از چند ساعت با مهربونی ازش پرسیدم که چرا با نی نیه بازی نکرده اونم گفت چون خیلی کوچولوئه چه بازی ای باهاش بکنم .. من براش توضیح دادم که وقتی اونم اندازه ی طه بوده چطوری پسر خاله هاش که ازش بزرگترن باهاش بازی می کردن و سرشو گرم می کردن و اونو می خندوندن .. بعدم قرار گذاشتیم که ایندفعه که م یخوایم بریم یه اسباب بازی کوچولو برای طه بخریم تا خوشحالش کنیم 

کلاس نقاشی هم که مدتها بود ترکش کرده بودم بالاخره دیروز طلسمشو شکستم و رفتم پیش استادم برای چهار جلسه فعلا ثبت نام کردم .. توی این شرایط که مجبورم خونه باشم اگر همین چندتا کار هنری رو هم نکنم فکر کنم قاطی می کنم .. نقاشی کردن خیلی بهم آرامش می ده .. خوبیش اینه که پارسا هم نقاشی دوست داره و بساطمو که پهن می کنم اونم زودی میاد کنارم .. 

چیزی که دغدغه ی این روزامه اینه که پارسا همبازی ای نداره و این باعث شده که کمی عصبی بشه .. دوست ندارم همش کنار آدم بزرگ ها باشه .. بچه ها در کنار بچه هامی تونن بچگی کنن .. هر چی هم گشتم دنبال خانه ی بازی یا کلاسی که به درد پارسا بخوره یافت نشد .. اون کلاس نقاشی هم که قبلن می رفت جمع شده .. هفته پیش با یکی از دوستامون که دوتا دختر دو و هشت ساله داره رفتیم هتل هایت و با اینکه مدتش کم بود پارسا خیلی بازی کرد و بهش خوش گذشت حتی کلی سوار سرسره شد کاری که هیچ وقت نمی کرد .. 

دیروز که رفته بودیم بیرون شیرینی بخریم از جلوی یه کفش بچه فروشی رد شدیم گفتم بریم یه کتونی برای پارسا بگیریم چون کتونی که داره می گه انگشتمو فشار می ده .. کتونی های توی ویترینو نشونش دادیم و از یکی که مشکی بود با خطوط قرمز خوشش اومد که به نظر من و باباش اصلا قشنگ نبود ..کلا عاشق رنگ قرمزه .. پوشید و خیلی خوشش اومد .. به خواسته ی منو باباش یکی دیگه رو هم که خیلی شکیل تر و شیک تر بود امتحان کرد بعد گفت مامان این توی پام راحته اما من اونو دوست دارم.. مام همونو که دوست داشت براش گرفتیم و گفت که میشه از همین جا بپوشم ؟ گفتیم بله .. بعد گفت مامان پس اون کفش قدیمیمو هم برام بیار خونه که این حرفش کلی هممونو خندوند.. از مغازه که اومدیم بیرون بهش گفتیم بدو ببین کتونیت راحته ؟ با خوشحالی شروع کرد به دویدن و اونقدر از ما دور شد که نگران شدم یهو .. البته کسی نبود و می دیدیمش .. که دختر کوچولو که هم قد و قوارش بود و کنار ما با مادر و مادر بزرگش راه می رفت با دیدن پارسا شروع کرد به دویدن .. بعدم دست همو گرفتن باهم می دویدن طوری شد که بابای پارسا و مامان اون دختر دویدن دنبالشون که زیاد دور نشن و بگیرنشون که نرن توی خیابون .. حس کردم همون چند لحظه خیلی بهش خوش گذشته .. 

.. 

امشب مهمون داریم .. شام می خوام لازانیا و سالاد ماکارونی و کتلت و سیب زمینی سرخ کرده و سوپ جو با شیر درست کنم که هنوز هم تا الان که ساعت ده و نیم صبحه کاری نکردم و نم یدونم چرا خیالم اینقدر راحته ..