از همه جا(4)

گیجه خوابه .. گذاشتمش روی پام براش لالایی می خونم هر لالایی رو که شروع می کنم می گه نه ! .. بعد می گم سنجاب لالا .. می گه گاو

من : گاوه لالا .. پسرک : پنجیری (پنجره)  

    پنجره لالا ..            : جوجی

   جوجه لالا                :میشین

   ماشین لالا              :کبوتو

   کبوتر لالا                :حسیی

   حسنی لالا             :بز زی

  بزبزی لالا                :ویق

 ورق لالا                   :حمام

  حمام لالا .             :ایاغ

الاغه لالا         

....      

....

..

من : بخواب دیگه اصلا لالایی لازم نکرده ..

------------------------------------------------------------------------------------------

دفترشو ورق می زدم دیدم باباش چند جا براش اسمشو نوشته .. نشونش دادم گفتم این چیه ؟ یه کم نگاه کرد و گفت :  پــــــــــــــــــــــــار سا  .. فهمیدم باباش یادش داده

براش نوشتم بابا ..     چندبار هم براش گفتم و با حرکت دست روی نوشته حرکت کردم

همین طور مامان

حالا براحتی این سه تا کلمه رو می خونه .. هرجا براش بنویسم تشخیصشون  میده

-------------------------------------------------------------------------------------------

دیشب پسرک عجیب شده بود نمی دونم چش شده بود .. رفت دفتر نقاشیشو آورد با یه مداد نشست حدود 40 دقیق فقط دایره کشید .. هر صفحه که پر می شد می رفت بعدی .. بدون مکث صفحه رو پر از دایره های مارپیچی می کرد ..خیلی جدی و با دقت.. حتی سرشو بلند نکرد .. یه کمی ترسیده بودم ..از غروب چیزی هم نخورده بود ..  یواش یه کم غذا براش بردم که بدم دهنش خیلی جدی و عصبانی گفت : نه !! سیر !

رفتم با یه مداد شروع کردم گوشه دفترش براش نقاشی کشیدن .. برعکس همیشه که عاشق نقاشی کشیدن دوتائیه دستمو زد عقب و گفت نه!

خودش بعد از مدتی دفترو بست و گذاشت کنار ! رفت دوتا ماشین از توی استخرش برداشت و یه گوشه هال دراز کشید و شروع کرد به بازی .. کلا توی خودش بود .. 

-------------------------------------------------------------------------------------------------

به بچه های کلاسم می گم بعضیاتون مثل پسر من حرف می زنید انگلیسی رو ... جمله هاتون فعل نداره هیچ وقت .. پسرم وقتی می خواد یه چیزی رو برام تعریف کنه به ترتیب کلمه ها رو پشت سر هم می گه و من خودم باید به هم ربطشون بدم و براش فعل بذارم ... مثل شماها

ترم دیگه کلاس نگرفتم .. به خاطر یه عالمه دلیل .. این ترم کلاسامو دوست داشتم .. هردوش خوب بود .. احساس خوبی داشتم .. بچه ها هم همین طور .. وقتی کلاس شاد و پویاست می فهمی که بچه ها دوست دارن .. ازینکه می تونم به هیجان بیارمشون طوری که ساکت ترینشون با صدای بلند طوری که من بشنوم توی مباحث کلاس شرکت کنه خوشحالم .. ازینکه پیشرفت می کنن و براحتی درباره کارهای روزانه شون صحبت می کنن .. ازینکه وقتی می گن خسته ایم بلدم کاری کنم که خستگی یادشون بره . .. ازین که توی غمها و شادی ها و خستگی هاشون شریک می شم و اونا خوشحال می شن .. ازینکه یاد می دم .. ازینکه یاد می گیرن ..

خدایا بازم ممنون



دیشب بعد از مدت ها دوباره گری ز آناتومی دیدم .. دلم براشون تنگ شده بود ..برای سادگی و صداقتشون ..  دیشب که پسرک خسته از بازی با مامان زود خوابش برد و مامان تمام کارهای خونه رو کرده بود و کاری برای من نمونده بود فارغ از دغدغه ی کارهای نکرده و خستگی بی امان اخر شب لم  دادم روی تخت و هدفون رو گذاشتم گوشم و یه دل سیر سریال دیدم ..

کلی هم به جون آقای همسر دعا کردم که قبل از رفتنش برنامه پخش دی وی دی لپ تاب رو درست کرده بود ..

تا ساعت دو بیدار موندم و دوتا اپیزود رو دیدم .. تا اونجایی که مردیت افتاد توی آب .. دیگه خیلی دیر بود لب تاپ رو بستم و برقو خاموش کردم .. نیم ساعت وول خوردم توی تخت اما دیدم نمی شه .. دل توی دلم نبود .. می دونم که مضحکه اما به خاطر مردیت بود که خوابم نمی برد .. یعنی همین جای داستان مردیت می میره ..  انگار من بودم جای اون که زیر اب دست و پا می زدم .. دوباره بلند شدم و دی وی دی 22 رو گذاشتم

نمی دونم چم شده بود ... انگار منم با مردیت مرگ رو تجربه می کردم .. وقتی برای برگشتن برای یک لحظه دیدن دوستاش برای یک لحظه بودن با عشقش برای یک عالمه کارهای نکرده التماس می کرد که برش گردونن منم باهاش گریه می کردم .. سینه ام درد گرفته بود .. دنیای خالی بعد از مرگ رو چه خوب نشون داده بود .. دنیایی که دستت به هیچ جا بند نیست .. باید بشینی و زنده ها رو نگاه کنی که چه خوشحال و بیخیال روز رو شب می کنن .. دلت می خواد داد بزنی بهشون بگی که باید عجله کنن ... وقتشون کمه .. اونطرف که برن حسرت یک لحظه ی الانشون رو می خورن ..

اما نمی شه صدات رو نمی شنون .. مثل توی خواب که می خوای داد بزنی اما نمی شه .. صدا از گلوت بیرون نمیاد .. انگار کنترل رو روی میوت گذاشتن ..

مردیت برگشت و من کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم زیر ملافه .. نمی دونم چرا و چقدر گریه کردم .. اذان رو که شنیدم پاشدم

بعد از نماز به پسرک که طبق معمول دو سه متر اون طرف تر از تشکش خوابیده بود سر زدم گذاشتمش سر جاش .. روی مامان که معلوم بود سردش شده پتو انداختم و برگشتم توی تخت 

دورو برم همه چی خوبه اما من اصلا حال خوبی ندارم .. حتی حال و حوصله پارسا رو هم ندارم .. براحتی دعواش می کنم .. اونم برای نبودن باباش لجباز شده .. جیغ می زنه گریه می کنه و هی سرشو می کوبه به اینور و انور .. این ویرووس لعنتی توی گلو هم ته مونده ی حالمونو گرفته ..

نمی دونم چرا بلد نیستم شاد باشم ..

هفته مهمون

پسرکم بیشتر کلمه ها رو می گه .. حافظه اش بزنم به تخته به باباش رفته کافیه یه بار چیزی رو ببینه یا بشنوه تا ابد یادشه و تکرار می کنه .. یه وقتا می شه که یه ماجرایی رو براش می گم یا از خودم می بافم بعد خودم یادم می ره 

تو کتابش عکس پیشی داره اورده به من می گه : مامان پیشی! می گم آره مامان پیشیه .. می گه آشال (آشغال) .. کفیث (کثیف) .. ایش ایش ایش .. داد .. ترسید .. دیریو(دیوار).. بایا (بالا).. اینا رو شونصد بار برام تکرار کرد تا یادم اومد که یکی دو هفته پیش باهم رفته بودیم تو کوچه یه گربه توی سطل اشغال بود ما صداش کردیم ترسید و پرید بالای دیوار و رفت 

پارسا .. بابا .. نوشادوه (نوشابه).. فرش .. آخ آخ آخ .. (اینو وقتی از کلاس اومدم برام گفت یعنی پارسا و بابا نوشابه رو ریختن رو فرش !!!)

و این ماجرا هر روز چندین بار تکرار می شه ..اونوقت من با این حافظه یواشم باید هی تو مخم بگردم ببینم این کلمه هایی که پسرک پشت سر هم می گه مربوط به کدوم جریان یا قصه می شه .. خودش یه جور بازی فکریه .. احتمالا برای تقویت حافظه ام هم تمرین خوبی باشه .. 

حرف ل  رو نمی تونه هنوز بگه بجاش اکثرا ی می ذاره گاهی وقتا یه کلمه می گه که من نمی فهمم باید سریع توی ذهنم بجای ی توی کلمه  لام بذارم ببینم چی می شه مثلا :بایا (بالا ) .. پیه(پله) .. یایایی(لالایی) .

 .. 

خدارو شکر توی این هفته خونمون کلی مهمون اومد و پارسا کلی بچه دید .. اخر هفته پیش یکی از دوستای دوره دبیرستانم با همسر و پسر سه سال و نیمش پیش ما بودن .. عارف پسرشون یه کمی شیطون بود و باید همش مواظب پارسا می بودم که صدمه ای نخوره .. پارسا با دادن اسباب بازی هاش به بچه ها مشکلی نداره اما اون وسیله ای که خودش بگیره دستش و مشغول بازی بشه نباید کسی ازش بگیره به شدت عصبانی می شه .. به نظرم  این کاملا طبیعیه .. اون نی نی هم دقیقا همیشه همون چیزی رو می خواست که دست پسرم بود .. تمام ماشین ها رو دم دستشون گذاشته بودم  پارسا ازتوی ماشینا دوتا رو ورداشت رفت یه گوشه نشست به بازی .. اونم همه ماشینا رو ول می کرد می رفت همون دوتا رو از دستش می کشید .. بعد کار به گریه و زدو خورد می کشید و من یا آقای همسر باید وارد می شدیم چون پارسا هنوز کوچیک تر از اونه که بتونه از خودش دفاع کنه 

اما در کل بد نبود امید وارم که بهشون خوش گذشته باشه من و آقای همسر با وجود شیطونی های آقا عارف تمام تلاشمونو کردیم که همه چی خوب باشه 

اواسط هفته هم همسایه های قدیمی مون اومدن .. دو تا دختر بچه یه 3 سال و نیمه یه 10 ساله.. بازم باید چهار چشمی مراقب پارسا می بودم .. چون بچه سه ساله تصوری از توانایی های یه بچه یک سال ونیمه نداره .. مثلا هی می خواست پارسا رو سوار چرخ کنه و راه ببردش .. اگر مواظبشون نبودم چند بار پای پارسا حسابی زیر چرخا له شده بود .. البته من فقط وقتی وارد می شم که خطری بچم رو تهدید کنه .. خطری که خودش ازش خبر نداره یا نمی تونه از خودش دفاع کنه از غیر اینصورت می ذارم خودش مشکلشو حل کنه .. 

اخر هفته هم مریم کوچولو با مامان و باباش یکی دوساعت مهمون ما بودن ..... مریم خیلی خوردنی بود . واکنش پارسا که اولین بار بود نی نی از خودش کوچیک تر رو می دید جالب بود . کلی براش اسباب بازی اورد اما خیلی بهش نزدیک نمی شد و دستش نمی داد .. براش پرت می کرد .. .. از همه بامزه تر این بود که سریع با مامان و بابای مریم اخت شده بود .. سیب ور می داشت می داد به مامان مریم می گفت پوست .. هر چی گفتم مامان بده من برات پوست کنم می گفت نه !

بوسه های شیرین

پریشب داشتیم شام می خوردیم و صحبت می کردیم .. پسرک یهو پاشد رفت طرف باباش از سر تاپای بابا رو بوسید بعد هم اومد پیش من و غرق بوسم کرد .. نفهمیدم چرا .. همیشه با کلی خواهش و التماس یه بوس کوچولو به لپ نصیبمون می شه 

خوشحالم که از بودن کنار ما راضیه .. خوشحالم که خوشحاله .. خدایا ممنون که اجازه دادی برای این بنده ی کوچولوی تو مایه ی امنیت و آرامش باشیم .. 


پ.ن . کاش آقای همسر این روزا اینقدر بی حوصله و زودرنج نبود یا لااقل من دلیلشو می دونستم !


بازرس + اردیبهشت!

نمی دونم چرا اردیبهشت ماه که می شه  تمام سازمان ها و مراکز و اداره ها یادشون میفته از تهران بازرس بفرستن برای سرکشی و بازدید از شعب شهرای شمالی ؟؟!!! کل سال خبری ازشون نیستا !!!!!!!!!!! احتمالا اصلا هم ربطی به اب و هوای شمال تو این فصل نداره !!

سوال

به نظر شما از چه سنی باید بطور جدی به بچه امرو نهی کرد؟ برای کارهای بدش گاهی دعواش کرد و حتی تنبیه های اخلاقی مثل محرومیت یا قهر کوتاه مدت اینها از چه سنی باید شروع بشه ؟ آیا برای بچه ی زیر دو سال هنوز زوده ؟ ایا بچه تو این سن و سال می تونه کار بد و کار خوب رو بفهمه ؟

شیطونی هاش

دقیقا همین الان که دارم می نویسم هنوز بابایی از کشیک برنگشته .. پسرک یه سری اومد سراغ من دید من کار دارم رفت صندلیشو آورد نشست سر سی دی ها ..چند تا سی دی برداشت و هی تلاش کرد که فرو کنه توی کیس کامپیوتر . دید نمی شه رفت چاقوی اسباب بازیشو آورد یه سری سعی کرد که در کیس رو باز کنه .. دید نمی شه بیخیال شد .. اون ته تها یه نایلون پیدا کرد که دفترچه راهنمای ماشین ظرفشویی توش بود .. با حوصله نشست نایلونو باز کرد و دفترچه و ورق ها رو از توش دراورد .. من زیرچشمی نگاش می کردم بعد دستشو کرد توی نایلون عین دستکش شد .. خوشش اومد پاشد با همون دستکشش رفته سراغ اسباب بازی های توی استخرش هی با دستکش نایلونیش برشون می داره می ذاره روی مبل باز برمی گردونه سر جاشون گاهی هم بعضی هاشون رو می ده به من .. دیگه خسته شد ازین بازی جدید ! دستکششو دراورد و حالا اومده سراغ من و می گه بَیَل بَیَل (بغل)

مهمون داشتیم این مدت ..  پدر بزرگ و مادر بزرگ(پدری) پسرک چند روزی اینجا بودن و حسابی بهش خوش گذشت و کمی تا قسمتی هم لوس شد طوری که کوچیکترین حرفی بهش می زدیم مثلا نباید اسباب بازیتو پرت کنی سریع لبو لوچشو پیچ می زد و می دوید بغل بابا بزرگش . .. پریروز رفتن .. بااینکه خیلی به بودنشون عادت کرده بودیم اما پدر و پسر با رفتنشون هیچ مشکلی نداشتن .. پسرک تا دم در باهاشون رفت و حتی بارها رو هم تند تند می داد دستشون و کمکشون می کرد و تند تند هم بای بای کرد و هنوز از راه پله ها نرفته بودن پائین تقی درو بست و اومد نشست سر بازیش .. !! آقای همسر هم که ظهر اومد خونه کلا یادش نبود که الان بعد از یک هفته بودنشون انگار یه چیزی تو خونه کمه . حتی یادش نبود بهشون زنگ بزنه ببینه رسیدن یا نه !!! این وسط من مثل همیشه ی عمرم داشتم غصه جای خالی مهمون رفته رو می خوردم

خوشحال بودم که پسرم همبازی داره .. از بازی های مورد علاقش با مادر بزرگ و پدربزرگ قایم موشک بود .. بدو بدو می رفت توی اتاقش پشت قفسه هاش قایم می شد جم نمی خورد بعد باید می رفتن هی صدا می زدنش تا پیداش می کردن .. اگرم یادمون می رفت یا کسی حواسش نبود که این وروجک الان رفته قایم شده بعد از مدتی از توی همون مخفیگاهش صدا می زد :پارسا جان ! پارسا جان ! یعنی بیاین منو صدا کنین و پیدام کنین .. این پارسا جان رو هم مامان بزرگش می گفت بهش 

بعد هم که پیدا می شد باید مثلا هول می خوردیم و می ترسیدیم .. خودشهم با خوشحالی می گفت ترسید ترسید

خیلی با مزه و جالب یک ماجرا رو با کلمات منقطع و بدون فعل می تونه تعریف کنه .. مثلا از کلاس که میام میاد برام می گه :بابا .. باد (کنک) .. فووووو  فووووو  (ادای باد کردن) ... تق .. ترسید .. حتما متوجه شدید داستانو .. یعنی بابا بادکنک رو باد کرد بعد تق ترکید و ترسیدم

یا با باباش که از دد میاد می گم کجاها رفتی چه خبرا بود می گه : آقا- موز - پارسا (دستاشو می ذاره رو چشماش)- -بابا  -مَ....م (نون) 

و من می فهمم که توی میوه فروشی آقای میوه فروش مثل همیشه یه موز بهش داده و پارسا مدل خودش خجالت کشیده (دستاشو می ذاره روی چشماش و عمرا اگر برداره .. البته بهتر از اینه که گریه می کرد قبلن ها ) و بجاش بابا گفته ممنون  و تشکر کرده 



ادامه داره ..........

پ.ن :درباره ی کتاب های کودکانه توی وبلاگ پسرک پست گذاشتم دوست داشتین سر بزنین






1