اواخر دی بود که رفتیم تهران و یه تهران نسبتا طولانی یعنی پنجججججججججججججججج روز !خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت و کلا نمی دونم چه شکلی باید از خدا تشکر کرد به خاطر این همه خوبیش
پسرک که از لحظه ورود دیگه مارو نمی شناخت و گرم بازی با پسر خاله ها شده بود . یعنی این بچه ی آویزون من که اگر من اگر خدای نکرده بخوام برم دستشویی اینقدر پشت در زاری می کنه تا بیام بیرون و کلا از میدان دیدش نباید خارج بشم اصلا دیگه بهم کاری نداشت
اینقدر که گاهی دلم براش تنگ می شد ! با اینکه پسر خاله ها 5و 7 ساله هستن و این وروجک دو ساله اما خیلی خوب باهم بازی م یکن و پایه ی هر جور بازی ای هست .. گاهی اروم ماشین بازی می کرد ن و گاهی هم توی اتاق ها دنبال بازی می کردن و همزمان جیغ می زدن
خیلی برام جالب بود که می دیدم چطور توی بازی ها کم نمیاره .. گاهی می شد که اون دوتا برادر دست به یکی می کردن و پارسا رو دست می انداختن .. اما پارسا هم همراهشون می خندید و اونا رو دست می انداخت تا جایی که کم میاوردن ..
تولد دایی هم بود که ما منتظر یه مراسم کیک و شمع فوت کنی بودیم که ازونجایی که خانواده ما کلا اهل سیبری هستن هیچ خبری نشد و هلک و هلک رفتیم کادوهامون رو گذاشتیم روی میزش و بهش تبریک گفتیم
اتفاق خیلی خوب دیدن یکی از دوستام بود که تازه مامان شده و به اتفاق دوتا دیگه از دوستای خیلی دوست داشتنی (بیش از این ازشون تعریف نمی کنم چون می دونم اینجا رو می خونن نمیخوام گرفتار رذیله خودشیفتگی بشن خدای نکرده ) رفتیم و خیلی خوش گذشت و خوب بود و نی نی هم خیلی ماه بود .. امیدوارم همیشه سالم باشه و یه بابابزرگ خوب بشه برای کلی نوه ( این دعاییه که من و بابا همیشه برای پارسا می کنیم )
دلم می خواست یه کتاب و یه اسباب بازی برای نی نی بگیرم که به لطف هماهنگی های خوب مهمونی (این شکلی که نزدیک ظهر یه مسیج : امروز بعد از ظهر می تونی بیای ؟ نه نمی شه ! باید بشه کارت رو بنداز یه روز دیگه بیا حتما .. نمی شه خوب .. بیا دیگه ما بخاطر تو انداختیم امروز . بیا حتما .. حالا ببینم چی می شه ) خلاصه دیگه نشد
بقیه وقتم هم به ارایشگاه رفتن گذشت و بعد چندین ماه یه دستی به سر و صورت وموهام کشیدم و خیلی خوب بود
یه روزم به خاطر کمر دردم رفتم یه دکتری که توی اینترنت پیدا کرده بودم و خیلی دکتر خوبی بود و چون خانم بود راحت بودم البته توی بیمارستان دولتی بود و این قسمتش و شلوغی بیمارستان و معطل شدن چندساعته کمی ازار دهنده بود که البته منو و آقای همسر بیکار هم نبودیم و مشغول خوندن تگ لباس سفیدهایی بودیم که رد می شدن و خیلی هم کار جذابی بود !رزیدنت جراحی .. اینترن داخلی .. استاجر زنان ... بعد یه بازی رو شروع کردیم که مثلا حدس بزن اونی که داره از دور میاد بهش می خوره چی باشه .. بعد که نزدیک می شد حدسمونو از روی نوشته ی لباسش چک می کردیم ! فقط خوب بود که اونا بدجوری توی خودشون و درگیر کارشون بودن و گرنه با دیدن ما که خیره شده بودیم به تگ های روی لباسشون و مثلا از درست بودن حدسمون وسط اون شلوغی و مریض بازار خوشحالی می کردیم می گفت اینا عوض بیمارستان روانی اومدن اینجا یا نگهبانو خبر می کردن بیاد مارو جمع کنه
همین که فرصت و بهانه ای شد که منو آقای همسر یه بیرون دونفری بریم و مطمئن هم باشیم که پسرک جائیه که داره بهش خوش می گذره و دلواپسش نباشیم .. کلی مترو سواری کنیم و توی پاساژ ها سرک بکشیم و خرید کنیم کلی کیف داد
خلاصه خانوم دکتر چندتا ورزش بهم یاد داد و فیزیو تراپی رو پیشنهاد کرد که خب تا حالا هنوز هیچ کاری نکردم
یه شب هم رفتیم شهروند و پسرک کلی چرخ سواری و ماشین سواری کرد
از مامان و بابای خوبم که با صبوری از پسرک مراقبت کردن تا ما به کارهامون برسیم و همزمان هم تمام کارهای خونه و شام و ناهار و ... رو بعهده داشتن ممنونم .. تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که براشون و برای سلامتی و طول عمرشون دعا کنم و بهترین ها رو از خدا براشون بخوام
خواهر و برادر نازنینم هم همیشه کمکم کردن و خیلی خیلی دوستشون دارم
خدایا ممنون
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پسرک روی پنجه های پاش می ایسته و دستاشو دراز می کنه و م یتونه درو باز کنه ..وقتی باباش در می زنه همین طور که دارم ظرف می شورم می گم مامانی بدو درو باز کن ! آی کیف می ده ! پارسا گوشی رو وردار !
خدایا شکرت به خاطر این خوشحالی های به ظاهر کوچیک !!