امان از بی جوابی !!


من :پارسا می دونی بابا کوچولو بود مامان بزرگ همیشه براش ازین غذاها درست می کرد بابا خیلی دوست داشت ..

پارسا : اِ ؟! بابا کوچولو بود کجا بود ؟

خونه مامان بزرگ  و بابا بزرگ اینا

تو هم پیشش بودی مامان ؟

نه من تهران بودم پیش مامانی اینا و خاله و دایی و ..

پس من کجا بودم تنهایی اینجا توی خونه مون بودم ؟؟(اینو در حالی می پرسید که نگاهش یهو پر از ترس و نگرانی شده بود )

نه پسرم تو هنوز به دنیا نیومده بودی

یعنی کجا بودم مامان ؟

هنوز پیش خدا بودی

اونجا پیش خدا چیکار می کردم ؟ماشین بازی؟ مک کوئینم بود ؟

من : :l

کیک سیب


این کیک سیب فوق العاده رو ازینجا درست کردم .. خیییییییییییییییییییییییییلی لذیذ بود .. مدتها بود دلم می خواست کیک سیب یا پای سیب درست کنم


وبلاگ پسرکم به روز شد

چیسپی های


بعد از کلی غر غر صبحگاهی بالاخره علی رغم میلم یک کاسه چیپس یا بقول خودش چیسپی گذاشتم جلوش و آروم شده و نمی دونم چرا این خوراکی های مضر اینقدر جذابیت دارن و خوشمزه تر از هر کوفتی هستن که توی خونه درست کنی

توی قوطی چیپسا اکثرا خورد شدن .. هر تیکه رو که برمی داره نشونم می ده مامان ببین این شکل ابره .. ببین این ماهه .. اینو ببین مامان شکل تمساحه .. این یکی که خوردم شکل فرانچسکو بود .. الان دارم تلویزیون می خورم

تجسم های فضائیت من را کشت پسرک

یکی می گفت ادم هایی که احساس تنهایی می کنن وبلاگ می نویسن .. برای من این حرف کمی مصداق داره .. وبلاگ نوشتن رو وقتی که شیراز بودم و تنهایی و دوری ازارم می داد شروع کردم و بهش وابسته شدم .. به نوشتن و خونده شدن .. به کامنت ها و دوستای مجازی

شما چی ؟ آهای شماهایی که وبلاگ می نویسین با شمام ؟؟!!


کمی دیرتر

بالاخره خیلی خیلی دیرتر از اونی که می باید کتاب کمی دیرتر سید مهدی شجاعی رو تموم کردم .. دلیلش هم غیر از محدودیت های کتاب خونی و حساسیت پسرک به کتاب دست گرفتن من جا گذاشتن کتاب خونه مامان اینا اونم به مدت دو سه ماه بود .. یعنی ازین تهران تا تهران بعدی

خلاصه هم تموم شد ..

این کتابو خیلی اتفاقی خریدم وقتی که با دختر خالم رفتیم کتاب فروشی تا برای یکی از دوستاش کادو یه کتاب بخره ..

اوایلش خوب بود .. داستان جذاب بود اما طول و تفسیر هاش کسل کننده بود طوری که میشد خیلی سرسری به هر صفحه نگاه کرد و رفت صفحه ی بعدی بدون از دست دادن مطلب مهمی ..

اما همین طور که رفت جلو طول و تفسیر ها بیشتر شد و دیالوگ ها خسته کننده تر .. تا جایی که بخش های اخر کتاب فقط با تندخوانی پیش می رفت ..

با همه اینها پیشنهاد می کنم کتاب رو بخونید.. اگر کمی هم دغدغه ظهور رو  دارید بخونید ..

داستان ازینجا شروع می شه که در جشنی که به اسم امام زمان گرفته شده و در حالی که مداح جشن شور گرفته و جمعیت با هیجان و اشک و اه فریاد اقا بیا آقا بیا سر می دن یک نفر اون وسط فریاد می زنه " آقا نیا ..آقا نیا و ...........

مخصوصا روایت هایی اخر کتاب که همه شاید اینور و اونور شنیده باشیم یاداوریشون برای چندمین بار تلنگر خوبیه برای وجدان های نیمه خوابیده کسانی مثل من !


محض تغییر پست

خودم هم ازین پست اگهی خسته شدم اما نمی دونم چی بیام بنویسم نه حسشو دارم نه مطلبشو نه وقتشو

چندروزیه که مامانم اینجا پیش ماست و کلی کشو لباس ها و اتاق پارسا رو مرتب کردیم .. یخچال و فریزر رو یه بازنگری اساسی کردیم و کلی مرتب و منظم شدن ..

رفتیم بازار وکلی سبزی خریدیم و مامانم پاک کرد و شست و ریز کرد و سرخ کرد و بسته بندی کرد و خلاصه دوباره مجهز به یک عالمه بساط قرمه سبزی و کو کو و سبزی پلو شدیم

یه دنیا بادمجون خرید و سرخ کرد و گذاشت توی فریزر . کلی آرد خرید و برام بو داد که اماده باشه برای حلوا و کاچی و ...

برای بالشت ها و کوسن های روی مبل پارچه خرید و دوخت و همه روبالشتی ها رو عوض کردیم .. هر چی لباس پاره و بی دکمه و زیپ داشتیم برامون دوخت و وصله پینه کرد 

یه بعد از ظهر که من خیلی حالم بد بود با پسرک کلی بازی کرد ومن دو ساعتی خوابیدم

فردا هم می خواد بره و ما دوباره تنها می شیم .. 

آقای همسر هم کلی لطف کرد و زحمت کشید و بعد از ظهر ها ما رو اینور و اونور برد و گردوند ..


این یک آگهی است

تعداد خیلی زیادی فیلم و سریال خارجی و مطرح با کیفیت عالی به زبان اصلی و با زیر نویس  و 

بدون س ا ن س و ر   به فروش می رسد



اگر کسی علاقه منده لطفا ایمیلشو بده تا لیست فیلمها براشون ارسال بشه




گزارش تهران با یک هفته تاخیر

اواخر دی بود که رفتیم تهران و یه تهران نسبتا طولانی یعنی پنجججججججججججججججج روز !خیلی خیلی خوب بود و خوش گذشت و کلا نمی دونم چه شکلی باید از خدا تشکر کرد به خاطر این همه خوبیش

پسرک که از لحظه ورود دیگه مارو نمی شناخت و گرم بازی با پسر خاله ها شده بود . یعنی این بچه ی آویزون من که اگر من اگر خدای نکرده بخوام برم دستشویی اینقدر پشت در زاری می کنه تا بیام بیرون و کلا از میدان دیدش نباید خارج بشم اصلا دیگه بهم کاری نداشت

اینقدر که گاهی دلم براش تنگ می شد ! با اینکه پسر خاله ها 5و 7 ساله هستن و این وروجک دو ساله اما خیلی خوب باهم بازی م یکن و پایه ی هر جور بازی ای هست .. گاهی اروم ماشین بازی می کرد ن و گاهی هم توی اتاق ها دنبال بازی می کردن و همزمان جیغ می زدن 

خیلی برام جالب بود که می دیدم چطور توی بازی ها کم نمیاره .. گاهی می شد که اون دوتا برادر دست به یکی می کردن و پارسا رو دست می انداختن .. اما پارسا هم همراهشون می خندید و اونا رو دست می انداخت تا جایی که کم میاوردن ..

تولد دایی هم بود که ما منتظر یه مراسم کیک و شمع فوت کنی بودیم که ازونجایی که خانواده ما کلا اهل سیبری هستن هیچ خبری نشد و هلک و هلک رفتیم کادوهامون رو گذاشتیم روی میزش و بهش تبریک گفتیم 

اتفاق خیلی خوب دیدن یکی از دوستام بود که تازه مامان شده و به اتفاق دوتا دیگه از دوستای خیلی دوست داشتنی (بیش از این ازشون تعریف نمی کنم چون می دونم اینجا رو می خونن نمیخوام گرفتار رذیله خودشیفتگی بشن خدای نکرده ) رفتیم و خیلی خوش گذشت و خوب بود و نی نی هم خیلی ماه بود .. امیدوارم همیشه سالم باشه و یه بابابزرگ خوب بشه برای کلی نوه ( این دعاییه که من و بابا همیشه برای پارسا می کنیم )

دلم می خواست یه کتاب و یه اسباب بازی برای نی نی بگیرم که به لطف هماهنگی های خوب مهمونی (این شکلی که نزدیک ظهر یه مسیج : امروز بعد از ظهر می تونی بیای ؟ نه نمی شه ! باید بشه کارت رو بنداز یه روز دیگه بیا حتما .. نمی شه خوب .. بیا دیگه ما بخاطر تو انداختیم امروز . بیا حتما .. حالا  ببینم چی می شه ) خلاصه دیگه نشد

بقیه وقتم هم به ارایشگاه رفتن گذشت و بعد چندین ماه یه دستی به سر و صورت وموهام کشیدم و خیلی خوب بود

یه روزم به خاطر کمر دردم رفتم یه دکتری که توی اینترنت پیدا کرده بودم و خیلی دکتر خوبی بود و چون خانم بود راحت بودم  البته توی بیمارستان دولتی بود و این قسمتش و شلوغی بیمارستان و معطل شدن چندساعته کمی ازار دهنده بود که البته منو و آقای همسر بیکار هم نبودیم و مشغول خوندن تگ لباس سفیدهایی بودیم که رد می شدن و خیلی هم کار جذابی بود !رزیدنت جراحی .. اینترن داخلی .. استاجر زنان ... بعد یه بازی رو شروع کردیم که مثلا حدس بزن اونی که داره از دور میاد بهش می خوره چی باشه .. بعد که نزدیک می شد حدسمونو از روی نوشته ی لباسش چک می کردیم ! فقط خوب بود که اونا بدجوری توی خودشون و درگیر کارشون بودن و گرنه با دیدن ما که خیره شده بودیم به تگ های روی لباسشون و مثلا از درست بودن حدسمون وسط اون شلوغی و مریض بازار خوشحالی می کردیم می گفت اینا عوض بیمارستان روانی اومدن اینجا یا نگهبانو خبر می کردن بیاد مارو جمع کنه

همین که فرصت و بهانه ای شد که منو آقای همسر یه بیرون دونفری بریم و مطمئن هم باشیم که پسرک جائیه که داره بهش خوش می گذره و دلواپسش نباشیم .. کلی مترو سواری کنیم و توی پاساژ ها سرک بکشیم و خرید کنیم کلی کیف داد

خلاصه خانوم دکتر چندتا ورزش بهم یاد داد و فیزیو تراپی رو پیشنهاد کرد که خب تا حالا هنوز هیچ کاری نکردم 

یه شب هم رفتیم شهروند و پسرک کلی چرخ سواری و ماشین سواری کرد

از مامان و بابای خوبم که با صبوری از پسرک مراقبت کردن تا ما به کارهامون برسیم و همزمان هم تمام کارهای خونه و شام و ناهار و ... رو بعهده داشتن ممنونم .. تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که براشون و برای سلامتی و طول عمرشون دعا کنم و بهترین ها رو از خدا براشون بخوام

خواهر و برادر نازنینم هم همیشه کمکم کردن و خیلی خیلی دوستشون دارم 

خدایا ممنون

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پسرک روی پنجه های پاش می ایسته و دستاشو دراز می کنه و م یتونه درو باز کنه ..وقتی باباش در می زنه همین طور که دارم ظرف می شورم می گم مامانی بدو درو باز کن ! آی کیف می ده ! پارسا گوشی رو وردار !

خدایا شکرت به خاطر این خوشحالی های به ظاهر کوچیک !!


چند خط نور.. 3


وَلا تَقوُلَنَّ لِشَیءٍ اِنّی فاعِلٌ ذالکَ غَداً اِلّا أَن یَشا ءَ اللهُ  وَذکُر رَبَّکَ اذا نَسیتَ  



(ای رسول)هیچگاه مگو من فلان کار را فردا انجام خواهم داد مگر اینکه بگویی اگر خدا بخواهد و یاد کن خدا را هر گاه فراموش کردی


سوره کهف ایات 22-23

برف در شهر ما


ادامه نوشته

چیکی چیکی

رفتم واسه خودم ولی مثلا واسه پسرک یه بسته مداد شمعی چیکی چیکی 18 تایی خریدم .. خیلی ذوق دارم . پسرک که خوشش نیومده !!

ناهار امروز شام امشب

قورمه سبزی دیروزو امروزم ناهار گرم کردم میگم پسرم بیا ناهار بخور می گه نمی خورم این که مال دیروزه !!

ناهار کوکوسبزی درست کرده بودم شام هم اوردم سر سفره می گه مامان این مال ناهار بوده دیگه نیار !! چشمای آقای همسر هم از خوشحالی برق می زنه و می گه ای گفتی پارسا ..

خوب من غذای دیروز که اضافه اومده چیکار کنم . چیکار کنم که ما خانواده گنجشکا هستیم و نفری یه نعلبکی غذا می خوریم و همش غذاها اضافه میاد .. اصلا مگه من چقدرم که هر روز هی غذا درست کنم ؟؟ اونم غذاهای جدید و باب میل عناصر ذکور؟؟

باید اعلامیه بزنم که به یک ناهار و شام پز انلاین که بتونه هر روز دو وعده غذای جدید درست کنه و اضافی غذاها رو هم همشو خودش بخوره نیازمندییییییییییییییییییییییییییییییم

بیف استراگانف

مدتی پیش که خیلی دلم گرفته بود و حوصله ام سر رفته بود ش ا م ای ر ان ی رو گرفتم و دیدیم قسمت رامبد جوانشو

از همونجا دلم خواست که بیف استراگانف درست کنم که خوب گوشت گوساله نداشتیم .. و بالاخره دیشب که همه موادشو توی خونه داشتم درست کردم و خیلی هم خوشمزه شد

دستورشو سرچ کردم توی اینترنت و از روی پنج تا دستور مختلف ایده گرفتم و خودم هم یه چیزایی بهش اضافه کردم که حالا توی دستورش می ذارم

برای یه شام فانتزی خوبه امتحان کنید

ادامه نوشته