دستگرمی
برای همین باید دوباره شروع کنم به نوشتن تا کم کم همه اعضا هماهنگ و مطیع فرمان من باشن .. می شه از روزمره نویسی ها شروع کرد
مثل اینکه چهارشنبه عازم مشهدیم و این روزها کار اصلیم اینه که کیف و چمدونی رو که گذاشتم کنار اتاق پر کنم .. کنار هر کدومشون دو سه برابر ظرفیتشون بار ریختم و سخت ترین قسمت کار اینه که بشینم و الویت بندی کنم و از توی اون همه لباس و وسیله به اندازه ای که جا می شه بچینم توی ساک ها .. این قسمت سخت کار رو گذاشتم برای فردا .. در واقع حالا که نگاه می کنم این همه روز انگار هیچ کاری نکردم و همه کارها مونده برای فردا و باز چهار شنبه یک من خسته و له و لورده است که عازم سفره
یا اینکه پسرک امروز بی مقدمه به من می گه مامان کاش ما بجای سه نفر چهار نفر بودیم و من متعجب و شاخدار ازینکه این حرف از کجا اومده ازش می پرسم چرا می گه اخه توی سی دیم اونا که پازل باهم درست می کنن سه تا نیستن که چهارتان .. منم هر چی فکر می کنم که کدوم سی دی رو می گه چیزی یادم نمیاد اما دلم برای تنهایی پسرک بیشتر از همیشه می سوزه و به شرایط غیر پایدار و راضی نبودن بابا توی این شرایط فکر می کنم و براش توضیح می دم که چقدر سه نفر بودن خوبه
و یا از سبزه ماش بنویسم که فقط و فقط برای دلخوشی و سرگرمی پارسا درستش کردیم و برای اینکه
ریشه زدن و جوونه زدن دونه های مرده و خشک شده ماش رو از نزدیک ببینه و با دستای کوچولوش بهشون آب بده .. و خودم هر روز دقایقی کنارشون بشینم و بهشون خیره بشم و توی دلم هزار بار بگم " هو الذی یحی الموتی " ....
فکر کنم همینقدر هم دستگرمی خوبی بود .... بیشتر ازین می ترسم ماهیچه های مخم آسیب ببینن !!!