اینقدر این چند روز دلم حلوا می خواست که داشتم می ترکیدم .. هی مجله اشپزی خریدم و عکس حلواها رو نگاه کردم .. شونصد تا صفحه تو نت باز کردم با هزار شکلو مدل حلوا .. ای که چقدر دلم میخواست زنگ خونه رو بزنن و یه بشقاب حلوا برامون بیارن .. چقدر دعا که نمی کردم به ارواح امواتشون اونوقت .. اما خوب خبری نشد
دیروز دل رو زدم به دریا و همه ارد بوداده اای که تو یخچال داشتم واسه روز مبادا ریختم توی قابلمه و یه قالب هم کره روش !!
هنوز نمی دونستم می خوام چیکار کنم .. از آقای همسر هم پرسیدن که مثل همیشه نتیجه ای نداره چون یا می گه هرچی راحت تره یا می گه هرچی دوست داری!
حال و حوصله شیره درست کردن رو هم نداشتم .. تو این مدت هم هزار جور دستور حلوا خونده بودم که همه توی مغزم می چرخیدن
یه قالب کره کم بود یه کمی هم روغن کنجد مایع ریختم .. یادم افتاد که زعفرون کم دارم و ممکنه برای مهمونی هایی که شاید تا اخر ماه رمضون بخوایم بدیم کم بیاد
پودر کاکائو رو از توی یخچال دراوردم و دو سه قاشقی ریختم توی ارد در حال سرخ شدن .. اینقدر که سیاه شد
قوطی شکر و هم اوردم و نصفشو خالی کردم توی ارد ..
کنار دستم دیگ شیری بود که ظهر همسر جان خریده بود و جوشونده بودم و حالا گذاشته بودم خنک بشه تا بذارم یخچال .. فکر کردم حلوا که همچین خاصیتی نداره بذار بجای اب توش شیر بریزم که اگر پسرک خورد دو زار کلسیم هم توش باشه
این شد که دو سه لیوان شیر خالی کردم توی ارد سرخ شده .. و یه کمی گلاب که خوشبو بشه ..
و هم زدم تا از ظرف جدا شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به نظرم اومد چیز قابل خوردنی نشده و کلی ارد و شکر رو حروم کردم الکی .. با زبون روزه هم که نمی شد بچشی ببنی چی شده
با نا امیدی یه ظرف کشیدم و روش کنجد و پودر نارگیل ریختم و گذاشتم سر سفره افطار
پسرک تا ظرف حلوا رو دید اومد نشست کنار سفره و گفت مامان من ازینا می خوام ... هنوز اذان نشده بود که خودم اول پیشمرگش بشم .. با ترس و لرز یه قاشق چایخوری ورداشتم و گذاشتم دهنش .. بازم بده .. بازم بده .. و نصف ظرف رو خورد ..
بعد از اذان هم آقای همسر استقبال خوبی کرد و کلی ازش خورد طوری که جرات کردم یه ظرف هم بکشم و برای همسایه ببرم ..
خلاصه اینکه بد نشد و انگار خوب هم شد این حلوای شیر با کاکائو .. امروز پسرک بجای صبحانه یه کاسه خورد !