نه به یکی دو ماه پیش که حاضر نبود پاهاش رو حتی بذاره تو آب دریا ... نه به حالا که به بدبختی از توی آب می کشیمش بیرون !!

---------------------------------------------------------------

این روزها همچنان دیوانه ی حرف زدنش هستیم و کلمه های قلمبه ای که بکار می بره

هی اومده یک کلمه الکی بهم می گه بیپا بیپا می گم مامان بیپا چیه دیگه ؟می گه مامان ازم بپرس منظورم از بیپا چیه؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا هم که می پرسم با شیطنت نگاهم می کنه و میخنده !

-----------------

مامان سرم درد می گرفت؟

چرا عزیزم؟

به خاطر اینکه مظاظب نبودم بووووووووووووم خورد به میز !!!

-----------------------

مامان ببین دارم سعی می کنم شنا کنم ( در حالی که داره ادای شنا کردن رو به تقلید از پسرخاله هاش درمیاره )

-----------------------------

بغلش کردم دستش یواش می خوره به کنار در می گم ببخشید مامان جان .. می گه مامان اشکال نداره تقصیر خودم بود !!!!!!!

------------------------

دارم بلند بلند براش دعا می کنم می گم خدایا این پسرک من بزرگ بشه الهی مرد بشه .. زن بگیره .. بچه و نوه و نتیجه داشته باشه .. تندی میاد می گه مامان من که مَردَم دیگه !!


"یکی" ببخشید مجبور شدم این نظر خصوصیتو بذارم اینجا چون وبلاگ نداری که برات جواب بدم و توی ایمیل زدن هم خیلی تنبلم

سلام من دنبال یک سریال خوب میگردم که زبانم رو تقویت کنم که توش زیاد بدپوششی باشه چون شما هم معلم زبانید هم مذهبی هم تو یه پست نوشتید دارید گریز اناتومی میبینید پس سریال خارجی نگاه میکین. میشه یک کمک بکنید؟؟ کیفیت بالا میخوام.شرلوک رو دیدم خیییییییلی خییییلی خوشم اومد میشه راهنماییم کنید یه چیزی تو مایه های اون که وقت تلف کنی نباشه. سپاسگزارم

اولا که من نفهمیدم بالاخره پوشش خوب باشه یا نباشه اما فکر کنم منظور شما نباشه بوده .. به هر حال من در انتخاب فیلم و سریال برای دیدن پوشش ادم هاش برام مهم نیست و دلیلی هم نداره که مهم باشه.... برام بیشتر داستان فیلم و ساختارش مهمه تا حالا هم دو سه تا سریال رو بیشتر نرسیدم که ببینم و بنابراین نمی تونم در این زمینه خیلی صاحب نظر باشم سریال شرلوک هلمز رو که خیلی دوست دارم وقت کنم بشینم ببینم دارم و لی وقتشو ندارم ولی می دونی که لهجه اون سریال انگلیسیه و من زیاد لهجه انگلیسی رو نمی پسندم و راستش خیلی هم به سختی متوجه می شم .. ترجیح می دم سریال ها با لهجه امریکایی ببینم که داستان جالبی هم داشته باشه و لهجه امریکایی خیلی شیوا تررو برای ما قابل فهم تره

سریال لاست رو کامل دیدم و خیلی دوست دارم وقت کنم یک بار دیگه ببینم .... گریز آناتومی رو می بینیم هر وقت وقت بشه به موضوعات پزشکیش و روابط بین ادم هاش علاقه دارم هر چند که خیلی ها حوصله شو ندارن و نمی پسندن .. از سریال فرار از زندان چند اپیزود بیشتر ندیدم ولی همون اپیزود های اولی خیلی پر استرس بود و با وجود تمام تعریف هایی که ازش شنیده ام رهاش کردم .. و سریال زنان سر سخت و فلش فوروارد رو هم خیلی تعریف شنیدم ازش و خریدمشون اما حالا حالا ها فرصت ندارم برم سراغشون .. همه اینها لهجه امریکایی بسیار خوبی دارن و از همه بهتر همون لاسته به نظرم که خیلی روون و واضح صحبت می کنن اینقدر که انگار یک سریال برای اموزش زبانه .. این بود از انشای من .. خوب شد گفتم من صاحب نظر نیستم وگرنه حالا حالا هم تمومی نداشت ..

امیدوارم نظراتم به کارت بیاد دوستم !

ورزش تسکافکو !

پسرک شب ساعت 11 خوابیده (خییییییییلی زود) بنابراین ساعت 5 خوابش تموم شده و بیدار شده و تا الان که 7 صبحه باهم بیداریم پلو خورش خورده ماشین بازی کردیم پرنده بازی کردیم حالا کنترل رو آورده می گه مامان روشن کن ورزش تِسکافکو ببینم !! 

فکر کنم منظورش تکواندو بود که یکی دو روز پیش داشتن با باباش می دیدن !!!

آخه مادر جان هر وقت که تو دلت بخواد که ورزش تسکافکو نشون نمی دن که !!

کشتی ناجوانمردانه

دارن کشتی می گیرن ..مثل اینکه باباش زیادی مشت و مالش داده یهو عصبانی داد می زنه اه بابا ولم کن دیگه .. پارسا جانو داغون کردی .. له و په می شم .. نکن دیگه !!

لهجه!!

بابا   بابا! مامان دست و صورتمو برام شسته کرد !

مامان ببین پارسا جان افتاده شد !!

مامان این هویجا رو میخوای پخته کنی؟


بازی صندلی

صندلیشو گذاشته رو سرش داره راه می ره به بدبختی

می گم پارسا چیکار می کنی؟

دارم بازی می کنم !!

اخه مامان جان این چجور بازییه؟؟!!

بازیِ صندلی !

پسر مودب!

پارسا ناهار می خوری؟

بله مامان می خورم !

می خوای آب بازی کنی؟

بله می خوام

بریم بیرون؟

بله من آماده ام !!


هواپیما یا کبوتر؟

موقعیت:

ساعت دو شب کنارش دراز کشیدم و دارم حافظه ام رو شخم می زنم که هر شعر و ترانه و شعر نویی که بلدم تند تند براش بخونم شاید که معجزی شد و خوابش گرفت ... پسرک در حالیکه چشماش به یه جایی خیره شده و معلومه تو فکره

مامان

بله مامان ؟

هباپیما چه می خوره؟

هواپیما بنزین می خوره

مثل ماشین بابا؟

بله عزیزم

کبوتر چه می خوره؟

کبوتر دونه می خوره 

هباپیما پرزاز می کنه .. کبوتر پرزاز می کنه اما هباپیما دونه نمی خوره بنزین می خوره !


این روزا نتیجه گیری هاش مارو کشته .. جدیدا هم یه سری کلمه رو سعی می کنه حتما توی جمله هاش به کار ببره .. مثلا .. واقعا .. اما .. واسه ی .. یعنی به هر زوری شده چندتا ازینا رو استفاده می کنه

همین طوری خیلی الکی و بازی وار 4-5 تا کلمه رو یادش دادم و می تونه با نگاه کردن بهشون بگه چی نوشته .. پارسا .. مامان .. بابا . .. بچه .. خوب

حالا می تونه این جمله ها رو هر جا بنویسم بخونه  .. پارسا بچه است .. پارسا بچه خوب است .. پارسا بچه مامان است .. صد البته اگر حوصله داشته باشه .. اگر نداشته باشه یه جوری ادم رو ضایع می کنه که کتلت می شی بقول شبکه سه ای ها .. می گم پارسا اینجا چی نوشته نگاه می کنه می گه هپولو @@@@


پسرک 22 دوماهه من

پسرک این خانه امروز 22 ماهه می شود .. و ما هنوز نمی دانیم چطوری خدا را شکر کنیم بابت بودنش و سلامتیش و صدای شیرینش و نفس هایش که هوای خانه مان را خوشبو کرده و شیطنت هایش و بلبل زبانی هایش و حرف های قلمبه سلمبه ای که گاهی ما را به تعجب وا می دارد

خدایا این ماه رمضان هم مثل ماه رمضان قبل دستمان خالی خالی است .. نمی دانم ماه رمضان بعدی را هستیم یا نه .

تا قرآن و دعایی می گیریم دستمان پسرک هزار جور کار دارد .. یا توپش را می اورد و دستور فوتبال می دهد یا کتاب هایش را ردیف می کند که همه را برایم بخوان یا گرسنه است یا ذرت می خواد یا بستنی .. یا هوس می کند سی دی کیتی ببیند و البته من هم باید همراهیش کنم و برای صد و چندمین بار داستان های این گربه کوچک را نگاه کنم که چطور دنداهایش را مسواک می زند و به بزرگتر ها سلام می کند

نماز هم که حرفش را نزن .. با نماز مشکل ندارد مشکلش چادر و مقنعه است .. گریه و فغان که اینها را از روی سرت بردار و نماز بخوان .. خدایا کاش اجازه اش را می دادی که مجبور نبودم از دست این بچه توی یک اتاقی قایم بشوم و به سرعت نور نمازم را بخوانم ..

شب زنده داری هم که اگر هست سه نفری هست وگرنه خودت می بینی که جسم نیمه جانمان گاهی به رختخواب می رسد و گاهی هم نمی رسد اصلا ..

بعد هم با چشمان نیمه باز بیدار می شویم آن هم فقط و فقط بخاطر اینکه آقای همسر باید سحری بخورد وگرنه کم می اورد و بعد هم نمازی بی مقدمه و موخره و بعد هم تلافی بیخوابی شبانه !

این است از ماه رمضان ما .. آقای همسر می گوید همین قلیل را قبول می کنی.. مانده ام کدام قلیل را .. گرسنگی و تشنگی اش را ؟ آقای همسر می گوید همین که در خدمت این بنده کوچکش هستیم برایش بیشتر می ارزد از دعا و ختم قران .. کاش که راست بگوید ..


افغانی!!!!!!

اینقدر بامزه با لهجه افغانی حرف می زنه که ندونی فکر می کنی این بچه از هرات و کابل اومده اینجا

بجای" چیکار می کنی؟" می گه : مامان چه میکنی؟ (با آهنگ دوشنبه و شنبه اینا تو اون سریاله بخونین!!)

مامان دارم نقاشی مِیِ کشم .. 

خسکه شده !

عاشق همون چندتا کلمه ای هستم که غلط می گی .. می ترسم هی برات تصحیح کنم .. انگار می ترسم یاد بگیری درستشو و من بمونم بی دلخوشی

مامان مامان !   بعله ؟  پارسا جان خسکه شده ! چرا مامانی ؟ اخه بدو بدو کردم حالا خسکه شدم ! باید استاحه کنم ..

باباشو زده له و په  کرده به اسم بازی و کشتی حالا تند و تند می گه بابا ببشخید ببشخید !

داره با ملچ مولوچ آلو می خوره می گه مامان خوشکبه هست تو بخور !! نوش جونت عزیزم 

رفته قایم شده تو آشپز خونه هی هم از مخفیگاهش داد می زنه پارسا جان کجایی؟ یعنی بیاین منو پیدا کنین .. منم از همون سر جام داد می زنم پارسا جان کجایی؟ تندی جواب می ده تو آشتبوده !!! قربون صداقتت برم که توی قایم موشک بازی زودی جاتو می گی !

این روزا باید بد جوری مواظب حرفامون باشیم .. گوشای تیزش چیزایی رو می شنوه و هی تکرار می کنه که فکرشم نمی کنیم حواسش به ما بوده ..


منو پدر داریم خیلی اروم  باهم حرف میزنیم .. یکی از جمله های من اینطوری شروع می شه : پس من بیچاره چی بگم ... پسرک در حالی که داره گوشه دور اتاق ماشین بازی می کنه با خوشحالی میاد کنارم و می گه بیتاره ...بیتاره .. مامان بیتاره .. و خیلی هم انگار خوشش اومده ازین کلمه .. خلاصه اینقدر بیخیالی طی کردیم تا از دهنش افتاد .. اما بازم دیدم بعد دو سه هفته با خودش تکرار می کنه !!!!!

به باباش می گم میوه نداریم می گه فردا از مسعود می گیرم ..(میوه فروش محلمون که حالا دیگه با آقای همسر حسابی دوست شده و عاشق پارساس)

پسرک فردا به من می گه مامان دارم می رم بازار کاری نداری؟ کجا می ری مامان؟ می رم  از مسود خیار بخرم !!

و بدین سان بود که ازان به بعد تمام اسم ها در خانه ما با پسوند خانوم و اقا برده می شوند !!!


حلوای کاکائویی با شیر

اینقدر این چند روز دلم حلوا می خواست که داشتم می ترکیدم .. هی مجله اشپزی خریدم و عکس حلواها رو نگاه کردم .. شونصد تا صفحه تو نت باز کردم با هزار شکلو مدل حلوا .. ای که چقدر دلم میخواست زنگ خونه رو بزنن و یه بشقاب حلوا برامون بیارن .. چقدر دعا که نمی کردم به ارواح امواتشون اونوقت .. اما خوب خبری نشد

دیروز دل رو زدم به دریا و همه ارد بوداده اای که تو یخچال داشتم واسه روز مبادا ریختم توی قابلمه و یه قالب هم کره روش !!

هنوز نمی دونستم می خوام چیکار کنم .. از آقای همسر هم پرسیدن که مثل همیشه نتیجه ای نداره چون یا می گه هرچی راحت تره یا می گه هرچی دوست داری!

حال و حوصله شیره درست کردن رو هم نداشتم .. تو این مدت هم هزار جور دستور حلوا خونده بودم که همه توی مغزم می چرخیدن 

یه قالب کره کم بود یه کمی هم روغن کنجد مایع ریختم .. یادم افتاد که زعفرون کم دارم و ممکنه برای مهمونی هایی که شاید تا اخر ماه رمضون بخوایم بدیم کم بیاد

پودر کاکائو رو از توی یخچال دراوردم و دو سه قاشقی ریختم توی ارد در حال سرخ شدن .. اینقدر که سیاه شد

قوطی شکر و هم اوردم و نصفشو خالی کردم توی ارد ..

کنار دستم دیگ شیری بود که ظهر همسر جان خریده بود و جوشونده بودم و حالا گذاشته بودم خنک بشه تا بذارم یخچال .. فکر کردم حلوا که همچین خاصیتی نداره بذار بجای اب توش شیر بریزم که اگر پسرک خورد دو زار کلسیم هم توش باشه

این شد که دو سه لیوان شیر خالی کردم توی ارد سرخ شده .. و یه کمی گلاب که خوشبو بشه ..

و هم زدم تا از ظرف جدا شد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نظرم اومد چیز قابل خوردنی نشده و کلی ارد و شکر رو حروم کردم الکی .. با زبون روزه هم که نمی شد بچشی ببنی چی شده

با نا امیدی یه ظرف کشیدم و روش کنجد و پودر نارگیل ریختم و گذاشتم سر سفره افطار

پسرک تا ظرف حلوا رو دید اومد نشست کنار سفره و گفت مامان من ازینا می خوام ... هنوز اذان نشده بود که خودم اول پیشمرگش بشم .. با ترس و لرز یه قاشق چایخوری ورداشتم و گذاشتم دهنش .. بازم بده .. بازم بده .. و نصف ظرف رو خورد ..

بعد از اذان هم آقای همسر استقبال خوبی کرد و کلی ازش خورد طوری که جرات کردم یه ظرف هم بکشم و برای همسایه ببرم ..

خلاصه اینکه بد نشد و انگار خوب هم شد این حلوای شیر با کاکائو .. امروز پسرک بجای صبحانه یه کاسه خورد !

مرد تنها

پسرکی که تا یکی دو هفته پیش به زور میومد روی تخت ما و خودشو جا می کرد دیروز بعد از ظهر بهم گفت شیر بده .. شیشه شیرشو براش بردم تو اتاقش .. گفت حالا تو برو .. گفتم مامانی می خوای بیای روی تخت ما همه باهم بخوابیم ؟.. نه برو می خوام تو اتاق پارسا جان بخوابم

رفتم و مطمئن بودم شیرش که تموم بشه میاد .. نیومد.. رفتم سراغش .. شیشه شیر خالی رو گذاشته بود کنارش و خوابیده بود .. و امروز هم دوباره همین داستان

مرد شده پسرم !

قالب

ازین قالب وبلاگم خسته شدم .. می شه یه سایتی چیزی معرفی کنین که بشه قالبو عوض کرد؟

------------------------------------------------------------------------------------------

این یکی خوبه ؟