ستایش ..
هردو خوب می دانیم در دل ان یکی چه می گذرد .. خوب می دانیم که به چه بیشتر از همه فکر می کند این روزها .. به روی هم نمی اوریم .. زبان هایمان ساکتند چشمها اما همه ی ناگفته های دل را فاش می کنند بی اجازه .. این روزها داغمان دوباره انگار تازه می شود با دیدن پدر جوان که یکسال است دیگر مرد باصلابت قبل نیست .. خودمان را به یک راهی می زنیم و از یک چیز بی ربطی حرف می زنیم که به زعم خودمان دل ان یکی را دوباره به درد نیاوریم با مرور ان خاطرات وحشتناک ..
اما هردومان روزی چندین بار با خودمان می گوییم .. توی دلمان .. اگر ان اتفاق نمی افتاد الان یه دخترک یکسال و نیمه توی بغل بابایش بود و چشمهای پدر برق می زد از خوشحالی بودنش
یکسال گذشت ..
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ ساعت 12:0 توسط وفا!
|