یار مهربان !

کتاب " فتح خون "  اثر مرتضی آوینی  رو بشدت برای ماه محرم توصیه می کنم .. روایت های داستانی و شیوه روایی این کتاب بسیار جذابه .. البته این کتاب دو بخش داره یکی دلگویه های نویسنده هست که شاید گاهی طولانی و خسته کننده باشه اما زیباست و بخش اصلیش روایت گوشه هایی از حادثه است که شاید جای دیگه ای نخونده باشید 

ستایش ..

هردو خوب می دانیم در دل ان یکی چه می گذرد .. خوب می دانیم که به چه بیشتر از همه فکر می کند این روزها .. به روی هم نمی اوریم .. زبان هایمان ساکتند چشمها اما همه ی ناگفته های دل را فاش می کنند بی اجازه .. این روزها داغمان دوباره انگار تازه می شود با دیدن پدر جوان که یکسال است دیگر مرد باصلابت قبل نیست  .. خودمان را به یک راهی می زنیم و از یک چیز بی ربطی حرف می زنیم که به زعم خودمان دل ان یکی را دوباره به درد نیاوریم با مرور ان خاطرات وحشتناک .. 

اما هردومان روزی چندین بار با خودمان می گوییم .. توی دلمان .. اگر ان اتفاق نمی افتاد  الان یه دخترک یکسال و نیمه توی بغل بابایش بود و چشمهای پدر برق می زد از خوشحالی بودنش 

یکسال گذشت .. 


نوحه خانه ی ما ..

این روزها پدر و پسر شده اند روضه خوان این خانه . . بلند گوهای کادوی تولد را می گذارند جلویشان نوحه می خوانند و سینه می زنند .. شب ها لباس سیاه عزا می پوشند و دست در دست هم راهی مسجد می شوند و البته موقع برگشتن پسرک جایزه اش را یادش نمی رود !!! 

خدا کند همه بچه های این دیار دلگرم باشند به حضور پدر هایشان و خدا کند همه ی  پدر های این دیار دلشاد باشند به همراهی کودک تندرست و شادشان بحق عزت و ابروی علی کوچک مولایمان حسین علیه السلام ... 

!

دیشب شب سوم محرم منزل یکی از  دوستان که خانه شان در روستایی نسبتا نزدیک ماست دعوت بودیم .. مراسم روضه خوانی و سخنرانی و اخر هم شام ساده ای که صاحب خانه خالصانه درست کرده بود 

نیت اموات فامیل خودم و همسرم کردم و برای شادی شان و اینکه بدانند فراموششان نکردیم ما هم حلوایی پختیم و با خودمان بردیم 

من و پسرک زودتر هم رفتیم تا کمک دست صاحب خانه باشیم که بچه کوچک هم داشتند و خوشبحالشان که با وجود خانه کوچک و بچه ی شیر خواره توفیق این را دارند که توی خانه شان ذکر مصیبت امام بشود 

روضه خوانی که شروع شد پارسا مودب کنارم نشسته بود و گوش می داد .. خانم جوانی روبروی ما نشسته بود که یک دختر 6-7 ساله و یک پسر که چهار دست و پا می رفت هم همراهش بودند 

از اول که نشستیم توجهم به این خانوم و بچه اش بود .. توی هوای این موقع سال پای بچه کوچکش شلوارک بود که خوب حتما بخاطر مشکی بودنش پایش کرده بود .. ازان مادر هایی بود که من بجایشان خودم را می خورم و دندان هایم را از حرص بهم فشار می دهم .. بچه چهار دست و پا برای خودش می رفت و مادر مشغول حرف زدن با این و ان بود و هر از گاهی یک نفر بچه را از یک جای نا مربوطی می اورد و به مادر می داد .. سینی چایی را که اوردند بچه همین طور زیر دست و پاها می پلکید و من داشت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید .. گاهی موبایل یک نفر را می گرفت و تا حلقش می کرد توی دهنش و گاهی یک نفر به مادر هشدار م یداد که بچه یک قند گذاشته توی دهنش و نکند که خفه بشود 

سخنرانی تمام شدو صلوات های اول روضه خوانی را که می فرستاد مداح جلسه مادر بچه چادرش را کشید جلوی صورتش و شروع به گریه کرد .. من مثل هاج و واج ها نگاه می کردم و با خودم می گفتم صلوات که گریه ندارد اما باز نهیب می زدم که که ادم معرفتش که زیاد باشد خوب اصلا روضه خوان نمی خواهد گریه خودش می اید .. و بدا به حال من که این معرفت ها برایم ناشناخته است اصلا .. مادر مثل ابر بهار های های گریه  می کرد و بچه بیچاره برای خودش در تاریکی زیر دست و پاها می پلکید و هرچیزی روی زمین پیدا می کرد فرو می کرد توی دهنش  .. هر بار که سراغ مادر می امد و چادر مادرش را می گرفت و می ایستاد و دنگ و دنگ به مادرش می زد و مثل اینکه صدایش می کرد مادر از زیر چادر و همان طور که گریه می کرد یک اسباب بازی یا شیشه ای که تویش یک چیزی مثل چایی بود به بچه می داد تا برود و ارام بگیرد 

زیارت عاشورا با همه نوحه خوانی های ما بینش و در اخرش هم سینه زنی و روضه خوانی شب سوم که مخصوص دختر سه ساله عاشورایست یکساعتی طول کشید .. بچه کلافه بود و مادر حالا از گریه ضجه می زد .. یکی دوبار که بچه خیلی بی قراری کرد مادر خواست شیرش بدهد اما پسرک نمی خورد .. روضه خوان شور گرفته بود و ان وسط بچه هم بی قرار تر شده بود به چادر مادر گریانش چسبیده بود و زار می زد .. مادر اما بی امان گریه می کرد و اصلا گویی توی این دنیا نبود .. یکی از بستگان صاحبخانه بچه را بغل کرد و برد بیرون تا هوایی بخورد و روشنایی ببیند بلکه ارام شود اما گریه اش بدجوری بلند بود یکی دو نفر دیگر هم رفتند پایین شاید بتوانند بچه را ارام کنند که نشد .. بچه را بغل کردند و اوردند کنار مادرش و انقدر صدایش کردند تا بچه را بگیرد و شیرش بدهد .. بالاخره مادر با هق هق گریه بچه را بغل کرد اما بچه با صدای گریه های مادرش شیر نمی خورد و بیشتر گریه می کرد .. دلم می خواست بروم جلو به مادر بگویم ارام بگیر بچه ات گرسنه است اما نمی شد .. 

بالاخره مادر ارام تر گریه کرد و بچه شروع به خوردن شیر کرد .. اخرهای مجلس بود و پارسا مدتی بود که توی بغلم لم داده بود و از تاریکی و روضه خوانی خسته شده بود بدجوری هم خوابش می امد  و هر از گاهی می گفت که مامان بریم خونه اما باید صبر می کردیم تا بابا بیاید دنبالمان 

بخودم که امدم دیدم روضه ها تمام شده و من تمام مدت داشتم خیره خیره به مادر و بچه روبرویی نگاه می کردم و دلم برای بچه می سوخت .. نمی توانستم به خودم اجازه دهم مادر را سرزنش کنم که من از دل او چه خبر دارم .. شاید عزیزی از دستش رفته .. شاید ... هزار شایدی که به ذهنم امد را مرور کردم 

یادم به این قصه امد که امام شب عاشورا راه میرفت و خوار و خاشاک بیابان را تا جایی که می شد جمع می کرد که فردا طفلکان قرار است پابرهنه توی این بیابان به هرسو بدوند از دست دشمن نکند خواری به پایشان برود .. بی طاقتی و تشنگی کودک شش ماهه اش را تاب نمی اورد این معصوم مظلوم و شد انگونه که شد 

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین 

(من تا پارسال فکر می کردم منظور از علی بن الحسین حضرت سجاد هستند  اما پارسال فهمیدم حضرت علی اکبر هستند اینو گفتم شاید شمام مثل من فکر می کردید )

هیچ عنوانی برای این نوشته به ذهنم نرسید !

گردالی های خوشمزه ی من !!

ای من می میرم واسه اینا .. همیشه دلم می خواست خودم درستشون کنم و داغشو با چایی بخورم اما فکر می کردم خیلی کار سختی باشه اما نبود اصلا !! 

دیروز عصری که با صورت نصفه بی حس و لب قلمبه شده از دندون پزشکی برگشتم یهو تصمیم گرفتم دونات درست کنم و کردم !! ایناهاش !!

ادامه نوشته

تبلیغات بی رویه !!

رفته روی تخت دراز کشیده هی نیم خیز می شه می گم چیکار می کنی می گه دارم مثل کار تن تاک می کنم شکممو کوچیک کنم !!!!!

---------------------------

یکی زنگ بزنه بگه اینقدر کباب نشون ندن توی این رسانه غیر ملی .. بچه من که کم هم کباب نمی خوره هر وقت می بینه دهنش آب میفته و می گه مامان ببین چقدر کباب !! مگه همه بچه های این سرزمین می تونن هر وقت هوس کردن کباب بخورن که اینا هی فرت و فرت کباب هایی که دارن روی اتیش می چرخن و  دهن هر کسی رو آب می اندازن نشون می دن .. اونم ازون غذاهایی که با فیله های مرغ توی ماهیتابه نشون میده .. چطور می شه اون دنیا جواب دل بچه ای رو  داد که دیده و اسید معدش قل قل کرده و آرزوی کباب کرده 

سلام خونه !!



بالاخره برگشتیم .. اینقدر نبودیم که وقتی رفتم مسواک بزنم شک کردم کدومش مال منه و خوب حتما صورتی که مال آقای همسر نبود دیگه !!

هنوز 50 درصد از جابجایی ها رو هم انجام ندادم و کارها خیلی کند پیش می ره خوب اون وسط ها دارم جای لباسای تابستونی توی کشوها رو با لباسای تابستونی عوض می کنم و کمد ها رو گرد گیری می  کنم و یه کیف گنده گذاشتم  کنارم و هر چیزی که به نظرم زیادیه پرتاب می کنم توی اون از لباس بگیر تا اسباب بازی و خرت و پرت و کیف نویی که هیچوقت استفاده نشد و کتاب و جعبه موبایل و چراغ مطالعه خراب و ساعتی که دیگه زنگ نمی زنه و کفشای کوچیک شده و .. ... 

حالا اون وسط پسرک پرسیده مامان اینا چیه می ریزی توی این کیف ؟می گم چیزایی که لازمشون نداریم .. بعدا چیکارشون می کنی ؟  اوناییش که به درد نمی خوره می ریزم دور اونایی که قابل استفاده هست و کهنه نشده اگر کسی خواست ازش استفاده کنه بهش می دیم .. اونم رفته بدو بدو کلی از ماشیناشو اورده ریخته توی کیف .. می گم اینا رو چرا ریختی ؟ اخه دیگه لازمشون ندارم مامان !!! حالا یه وقتی که چشم ایشون به من نیست باید بشینم ماشین کوچولو ها رو پیدا کنم و یکی یکی دربیارم توی کمدش قایم کنم چون اینی که من می شناسم یک روزی میاد می گه مامان فلان ماشینی که نی نی بودم داشتم اینجا توی عکسم هست اونو می خوام .. بعدم چه الم شنگه ای که بپا نمی شه که الان می خوامش!!! چه برسه به این ماشینا که هر روز باهاشون داره بازی می کنه

خلاصه خونه ای داریم دیدنی

این بار هم به لطف خدا سفرمون خیلی پر بار بود و بی نهایت خوش گذشت و روزهای خیلی خوبی رو گذروندیم

چندروز مونده به عید قربون رفتیم تهران و عید رو اونجا بودیم بعد هم آقای همسر برگشت و ما موندیم ور دل مامان و بابا

یکی از اتفاقای خیلی خوبو جالب این روزها واقعی شدن یکی از دوستی های مجازیم بود .. دیدن آریای گلم و مامان و باباش که برای من خیلی هیجان انگیز و قشنگ بود .. خدا همه شرایط رو جور کرد تا ما بتونیم این خانواده دوست داشتنی رو ببینیم و بچه ها حسابی باهم بازی کردن فکر کنم چون علاقه مشترکی به اسم ماشین داشتن .. وسطای بازی یکی دوبار حسابی جیغ هم رو دراوردن اما بعدش با حضور بابا که خدای حوصله و آرامشه وخوب می دونه چطور چندتا بچه رو مدیریت کنه کلی باهم بدون درگیری بازی کردن و معلوم بود که کیف می کنن از صدای خنده هاشون

آریا هم همون طوری که فکر می کردم بچه ای شیرین و دوست داشتنی بود.. مامانش هم به همون خوبی بود که فکر می کردم و بابا ها هم در تمام مدت مشغول حرف زدن بودن 

شب بعدش هم که پارسا رو برده بودیم شهر کتاب که یه دوری بزنه و چندتا کتاب براش بگیرم تا در موقعیت های مختلف بهش بدم به ذهنم رسید به مریم هم پیشنهاد بدم اگر مایل هستن یه وقتی یه سری به اونجا بزنن چون به محل اقامتشون نزدیک بود نسبتا که خوب در همون مدتی که ما اونجا دور می زدیم لای کتابا آریا و مامان باباش هم رسیدن و از دیدن دوبارشون خیلی خیلی خوشحال شدیم

 

ادامه دارد...