ماشین ها
و همه جا صندلی ماشینه روی مبلها .. صندلی کامپیوتر .. صندلی های غذا ..
همه هم مسافریم ..
-------------------------------------------------------------------------------------------------
داریم می ریم تهران .. اگر خدا بخواد از تهران می نویسم
و همه جا صندلی ماشینه روی مبلها .. صندلی کامپیوتر .. صندلی های غذا ..
همه هم مسافریم ..
-------------------------------------------------------------------------------------------------
داریم می ریم تهران .. اگر خدا بخواد از تهران می نویسم
از اول سال ساری تهران مشهد تهران تهران تهران ساری تهران ساری و بازهم اگر خدا بخواد هفته دیگه عازم تهرانیم .. اگر خدا بخواد
بار اخری که رفتیم تهران له و لورده شدیم .. همسر گفت بیاید چهارشنبه شب که من از سر کار برگشتم بزنیم به جاده گفتم نه شب نه ..صبح زود می ریم .. گفت از جاده هراز بریم .. گفتم چرا اخه این طرف که ترافیک نیست همه دارن واسه تعطیلات میان شمال مثل همیشه جاده مال خودمونه .. زودتر از 2 ظهر هم که جاده یه طرفه نمی شه 5 راه میفتیم دیگه صبحانه پیش مامان اینا هستیم .. خلاصه تار وسواس خونه تمیز کنی ام رو رفع و رجوع کنم و سر صبحی گاز پاک کنم و تیکه اخر ظرفا رو هم بشورم دیگه شد شیش و نیم که از در خونه رفتیم بیرون
همه چی خوب بود و تا تونل کندوان با خوشحالی رفتیم که برخوردیم به ترافیک .. گفتیم خوب شاید تصادفی چیزی شده و بعد از چند دقیقه راه باز می شه !! اما نشد .. نشد نشد نشد نشد نشد
ظهر شد .. افتاب درست بالای سرمون بود و انگار سیخ های داغشو توی سرو صورتون فرو می کرد !! پارسا گرمش شده بود و کلافه بود اما ما همچنان ایستاده بودیم و هر از گاهی یکی دو متر جلو می رفتیم .. هی گفتیم برگردیم از هراز بریم اما موقع اومدن دیده بودیم که اون طرف هم ترافیکه و می ترسیدیم که تو یه ترافیک دیگه گیر کنیم و امید داشتیم که بالاخره هر مشکلی هست برطرف می شه و این راه باز می شه که نشد ..
چشمتون رو درد نیارم تا 6 و نیم عصر هنوز 40 کیلومتری کرج بودیم !!
به یه رستوران ترو تمیز رسیدیم که کنارش سوپر و مسجد هم داشت گفتیم پیاده شیم آبی به سر و رومون بزنیم و نماز بخونیم از صبح صبحانه هم نخورده بودیم یه نهاری هم بخوریم مردیم از گرسنگی .. هر چی هم که از خونه برای آذوقه راه اورده بودم دیگه ته کشیده بود و باید از سوپری خوراکی می خریدیم
نهار و نماز و خرید یه یکساعتی وقت برد .. وقتی سوار ماشینمون شدیم دیگه خبری از ترافیک نبود . مام خوشحال و خندان نفس راحتی کشیدیم .. اما چشمتون روز بد نبینه تا اومدیم بریم توی جاده پلیسی که اونجا ایستاده بود دوان دوان اومد جلو که کجا می رین؟؟؟ جاده رو بستیم یه طرفه شده به سمت شمال برگردین !!!
نمی دونم می تونین حال ما رو اونموقع تصور کنین یا نه !! حال بدی داشتیم .. حال ادمای خسارت زده .. یعنی اگر ما برای استراحت و نهار و نماز نمی ایستادیم الان به جاده بسته بر نمی خوردیم ..
اما نمی شد هم که نماز نخونیم و چیزی نخوریم و دستشویی نریم . پسرک هم کلافه شده بود بعد از 12 ساعت توی ماشین زیر آفتاب بودن باید هوایی عوض می کرد بچم !
بعد از مدتی جر و بحث با پلیس دور زدیم به سمت شمال !! جاده حالا دو بانده و خلوت بود اقای همسر که دیگه از خستگی و عصبانیت حالت عادی نداشت پاشو گذاشته بود روی گاز و دستش روی بوق !! راهی که در طول 12 ساعت بصورت مورچه ای اومده بودیم کمتر از دوساعت برگشتیم
رسیدیم به شهرمون .. گفتم بریم خونه ولش کن تهرانو بیخیال شیم خیلی خسته ایم . آقای همسر خسته و عصبانی گفت که تاحالا به حرف تو گوش کردیم حالا به حرف من گوش کن.. خونه نمی ریم از همین جا می ریم هراز و می ریم تهران ..
و رفتیم و بالاخره دو شب بود که رسیدیم خونه .. قسم خوردیم دیگه هیچ وقت از جاده چالوس رفت و آمد نکنیم هیچ وقت .. به اندازه کافی تو این چهار سال زیبایی ها و زمستون و تابستون و بهار و پائیزشو دیدیم !
و اما پسرم در طول این راه 20 ساعته بسیار صبور و مودب بود .. غر نزد گریه نکرد چیزی نخواست .. گاهی می پرسید مامان کی می رسیم و وقتی خستگی و بیحوصلگی ما رو می دید چیزی نمی گفت !
تهران خوش گذشت .. مثل همیشه در کنار خانوادم ولی جای داداشم خالی بود و نبودنش خیلی احساس می شد
این هفته هم باز آقای همسر تهران کار داشتن و قرار بود کلنا اجمعین بریم تهران اما مامان اینا همه رفته بودن ساری و خونه خالی بود این شد که تصمیم گرفتیم در راستای بودن در جمع خانواده منو پارسا با سواری بریم ساری (قافیه رو داشته باشین )
بعد آقای همسر هم بره تهران و به کارش برسه بعد بیاد ساری ما رو ورداره بیایم خونه .. ساری هم بسی خوش گذشت .. در کنار مادر بزرگ مامان بابا خواهر و بچه هاش ..خاله و دختر خاله ها و... پارسا حسابی بازی می کرد و توی حیاط بزرگشون بدو بدو می کردن و باهم جک و جوونور پیدا می کردن !! پارسا می گفت مامان کاش مام ازین حیاطای بزرگ داشته باشیم خونمون !!! و البته یه کار خیلی مهم بردن پارسا به سلمونی و کوتاه شدن موهای هوشولو پوشولش بود
موقع رفتن به سلمونی پسر خاله کوچیکه رو با خودمون بردیم و کلی توی فضای اونجا حال کرد و برعکس پارسا که اخم کرده روی مبل نشسته بود تند تند می رفت سراغ وسیله های بازی سرسره تاب تخت فنری استخر توپ و .... بعدشم که نوبت پارسا شد باهاش رفت توی اتاق و براشون سی دی مک کوئین گذاشتن و پسرخاله با همه دوست شد و براشون کلی جریانای خنده دار تعریف کرد و پرسنل مرده بودن از خنده از دست این بچه !!
آقای همسر هم که تهران رفتنش بنا به دلایلی کنسل شده بود در ساری به ما پیوست و روز جمعه هم رفتیم رای دادیم و عصری راه افتادیم به طرف خونمون و حالا داریم بار جمع می کنیم برای اخر هفته !
دیگه زندگی مام اینطوریه .. در سفر .. اسون نیست اما سعی می کنیم فقط خوبیهاشو ببینیم .. پسرم هم که از 20 روزگی توی جاده بوده دیگه مرد جاده شده و خیلی صبرش توی مسافرت زیاده برعکس من !
عکسها رو توی وبلاگ خودش ببینین
دیگه بیخیال خواب شدیم و شروع کردم به بقول پارسا کارای مرتبی .. کیفای لباسو بردم توی اتاق خواب قایم کردم سفره ناهارو جمع کردم اسباب بازی ها رو از اقسا نقاط خونه گرد آورده و به اتاق پارسا منتقل نمودم .. (کلا 3 ساعت نشد که خونه بودیم و کلی از اسباب بازی ها اومده بودن تو هال بدو بدو تو این مدت )
به آقای همسر زنگ زدم که میوه و شیرینی بخره و بساط پذیرایی از یک خانواده سه نفری که نفر سومشون هم یک نی نی سه ماهه بود مهیا کردم.. پارسا هم درین مدت ازم یه ظرف آب خواست که مک کوئینو توش بشوره منم بهش دادم و سرش حسابی گرم بود و اصلا به من کاری نداشت (البته اون وسط حواسم بهش جمع شد دیدم مک کوئین که هیچی رفته موتورشو که سوارش می شه آورده مشت مشت آبو می ریزه روش با دستمال کاغذی می شورتش هی هم با خودش تند تند می گه به کارواش ما خوش اومدین الان ماشینتونو براتون حسابی می شورم آخه من مهندس کارواشم ) دیگه با مابقی آب هم سر و صورت و پاهای خودشو شست !!
بابا اومد میوه ها رو شستیم و شیرینی ها رو تو ظرف چیدیم و یه شام سرپایی خوردیم و چایی دم کردیم و لباسا پوشیدیم و منتظر شدیم ................
منتظر شدیم.............
منتظر شدیم ................
منتظر شدیم........................
منتظر شدیم .................................
منتظر شدیم .............................................
ساعت یازده و ده دقیقه بود و هر سه مون از زور خواب عصبانی شده بودیم .. پسرک هم دراز کشیده بود روی مبل و داشت خوابش می برد که مهمونا اومدن .. و البته بجز خانواده ای که منتظرشون بودیم خانواده یکی از همکارای آقای همسر هم همراهشون بود که البته اختلاف سنی زیادی با ما دارن یعنی یه دختر دانشجو و یه پسر بچه 10-12 ساله دارن .. از قرار دوستانی که به ما زنگ زدن اول رفتن خونه اونا بعد اونا رو ورداشتن باهم اومدن اینجا ..
خوب منم از دیدنشون واقعا خوشحال شدم و البته کمی شوکه .. چون مبل کم داریم تندی صندلی های میز غذا رو اوردم و به فنجون های چایی هم سه تا اضافه کردم و چندتا پیش دستی هم بیشتر گذاشتم .. میوه و شیرینی هم که فراوون خریده بود جناب همسر جان
آقایون که یه جورایی باهم همکار بودن مشغول حرفای خودشون بودن و خانوم این دوستمون هم با خانوم اون اقای دکتر مذکور کنار هم نشستن و باهم خیلی اهسته گرم حرف زدن شدن .. چایی و میوه و شیرینی رو تعارف کردم و نشستم کنارشون اما همچنان مشغول بودن و البته شناختشون هم از هم خیلی بیشتره و زمینه های مشترک هم بیشتر داشتن .. با وجود اختلاف سنی هر دو سالهاس که توی این شهر زندگی می کنن و یه جورایی با فیلد پزشکی مرتبطن .. یکی که خودش و همسرش پرستار بودن و خانوم میانسال هم که همسرش دکتر بود
هر دوشون آدم ها خوش مشرب و دوست داشتنی هستن اما به من زیاد خوش نگذشت .. اولش بخاطر انتظار زیاد و بدقولی و خستگی ناشی از مسافرتی که امروز داشتیم .. دومیش هم با اینکه از اومدن خانواده دوم واقعا خوشحال بودم اما یه جورایی شوکه بودم .. سوم هم همین که مدام اون دوتا خانوما داشتن باهم حرف می زدن و انگار نه انگار که منم هستم و اومدن خونه ی ما !!
با اینکه بچه بامزه ای هم داشتم که خیلی خوش اخلاق بود پارسا اصلا حاضر نبود که باهاش بازی کنه و من می دونستم که بخاطر خستگیشه .. وقتی رفتن رفت روی مبل دراز کشید و در لحظه خوابید !!
نمی دونم چرا اینا رو نوشتم .. شاید نوشتم که بگردم ببینم چرا بهم خوش نگذشته مشکل از من بوده یا از مهمونام ..
خدایا لذت این صدای تپ تپ رو به همه خونه ها برسون .. به همه ی چشم انتظار ها بچشون
-------------------------------------------------------------------------------------------
این چهار روز تعطیلی رو سفر بودیم سفری که آغاز جالبی نداشت اما خوش گذشت .. می نویسم تا بمونه
داشت بازی می کرد دوید وسط بازی رفت یه دستمال از توی جعبه برداشت بینی شو تمیز کرد و گذاشت روی مبل (چیزی از بینیش نمیاد احتمالا احساس خارش می کنه از مخاط بینیش).. چند دقیقه دیگه بازم رفتم یه دستمال دیگه ورداشت گفتم مامان جون از همون قبلیه استفاده کن خوب همون جاس تمیزم هست .. اگر تند تند الکی دستمالا رو ورداریم زود تموم می شه
خوب بازم می خریم دیگه !!
خوب اگر هی دستمال بخریم هی دستمال بخریم پولامون تموم می شه ! اونوقت دیگه نمی تونیم چیزی بخریم .. خدا دوست داره چیزا یی رو که داریم خوب استفاده کنیم تا تموم بشن نه اینکه هی بخریم هی بخریم !
باشه مامان ..دستمال دوم رو به زور می ذاره توی جعبه و می ره سراغ قبلی !!
-----------------------------------------------
دو روز بعد !
داره بستنی می خوره می گم نوش جونت مامان افرین تا اخر بستنی تو بخور (لیوانیه )
اخه تموم می شه مامان دیگه نداریم !
خوب بازم می خریم !
اونوقت پولمون تموم می شه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1
--------------------------------------------------
یهنی من با این اموزش دادنم باید برم تلویزیون کارشناس بشم !!!
((آقای همسر: تو که خودت شب غذا رو یادت می ره بذاری تو یخچال صبح قولوپی می ریزی تو آشغال بعد به بچه یاد می دی اسراف بده ؟؟؟؟ من )- : ))
----------------------------------------------------
داریم می ریم تهران اگر خدا بخواد این تعطیلات رو !!
داریم با پسرک پیاده می ریم توی کوچه دست همو گرفتیم و حرف می زنیم ... می گه مامان باید زودتر بریم خونه آخه من کار دارم .. چی کار داری؟ باید برم درس بخونم اخه می خوام خانوم دکتر بشم! .. نه پسرم تو اگر درس بخونی آقای دکتر می شی خانوم دکتر که نمی شی .. تازه لازم نیست که حتما دکتر بشی کلی کارای دیگه هست .. می تونی آقای مهندس شی .. می تونی آقای معلم شی .. می تونی آقای فروشنده شی یا آقای تعمیر کار .. کدومو دوست داری؟؟
من دوست دارم مهندس کارواش بشم .. بعد چیکار کنی؟ ماشینا رو خوب بشورم !!
یه خانومی که نزدیک به ما در حال راه رفتنه و مکالمات ما رو ناچار شنیده نمی تونه جلوی خندشو بگیره .. می گه نه پسرم چرا کارواش بشی ایشالله دکتر بشی بعد ما که مریض شدیم بیایم ما رو خوب کنی ...
پسرک هاج و واج نگاه می کنه و زیر لب با حالت نیمه گریه که فقط من می شنوم می گه اخه من دوست دارم مهندس کارواش بشم !! منم در حالیکه یه لبخند پت و پهن تحویل خانوم میانسال می دم توی دلم می گم چرا مشاغل توی ذهن ما طبقه بندی داره ؟ مهم اینه که کاری رو که بعهده گرفتیم خوب انجام بدیم و همینو به بچه مون یاد بدیم .. بعدشم ما یه بابای دکتر داریم واسه 8866 جدمون بسه هی ازین شهر به اون شهر آواره شدن وسختی هایی که این شغل داره .. البته هر شغلی سختی های خودش رو داره مسلما
من این شباهت رو دوست دارم .. من اینکه آقای همسر این شباهتو دوست داره دوست دارم ..
دیروز آقای همسر با چندتا خبر خوب از در اومد تو .. دومیش این بود که شیفت عصر کارش که قرار بود از خرداد ماه شروع بشه رو چند روز عقب انداخته تا کلاسای این ترمم تموم بشه و البته ترم بعد از کلاس خبری نیست و باز خانه نشین می شویم و بازم البته ازین قضیه راضی هستیم همه !!
خبر اول هم اینکه چندتا بلیت تله کابین بهشون دادن که مال همین امروزه و باید عصری بشتابیم بسوی نمک ابرود !!
عصری هم شال و کلاه کردیم بطرف گردش در آسمان !! محوطه خلوت بود و خوب طبیعیه چون ایام تعطیلی یا تابستون یا اخر هفته نبود که ملت شریف تهرانی هووووووری بیان اینجا مام خوشحال که الان می ریم زرتی سوار می شیم بعد چشممون که به صف خورد برق از سرمون پرید .. ده متر بیست متر نبود که .. با اغراق یه دو کیلومتری صف بود .. بعد کاشف بعمل اومد که ازین بلیتای مجانی که اخرین مهلتشم امروزه خیلیا دارن و گذاشتن گذاشتن همین روز اخری بیان !!! دیگه با کمال صبر و حوصله وایسادیم توی صف درین فاصله هم پسر و پدر گاهی می رفتن یه دوری می زدن و ماشین بازی می کردن و باز میومدن ببین من چقدر پیشرفت کردم تو صف ..
...
...
....
.....
و بالاخره رسیدیم و سوار شدیم !!!راستش من خیلی از تله کابین حال نمی کنم فقط اینکه ازون بالا همه چی اندازه مورچه می شه و دریا و جنگل تا فاصله باور نکردنی معلومه برام جذابه .. پارسا هم با تعجب به جنگلی که از روش رد می شدیم نگاه می کرد و هی می پرسیدمامان پس حیوونا کجان ؟؟
رسیدیم بالا و هوا تقریبا سرد بود تند تند آش و سیب زمینی سرخ کرده رو طبق معمول زدیم (اصولا ما می ریم بالا که اش و سیب زمینی بخوریم ) و تند برگشتیم که به شب نخوریم که البته با صف طولانی برگشت خوردیم .. پارسا هم که دیگه خسته شده بود و خوابش میومد هی غر می زد که بغلم کنید و خلاصه له و په شدیم .. البته غیر از پارسا بیشتر بچه ها گریه می کردن از خستگی و سرما و صدرحمت به بچه ما که فقط می گفت بغلم کنین
پایین هم یکم تا جایی که غر پارسا درومد بازی کامپیوتری و یه بازی که اسمشو نمی دونم مثل هاکی رومیزیه کردیم و من باخته شدم و تند تند رفتیم توی ماشین چون دیگه داشتیم یخ می کردیم ..
پسرک هم توی ماشین خوابید از خستگی .. خیلی خوب بود و خوش گذشت و بازم خدا رو شکر کردم که همچین جایی زندگی می کنم که خیلی چیزهایی که برای خیلی ها شاید سالی یکبار هم اتفاق نیفته برای ما عادیه و هر روز که از خونه بیرون بریم چشممون به جمال دریا و جنگل و کوه های سر سبز و .. روشن می شه
خدایا حواست هست که حواسم هست که هوامونو داری ؟؟!!
----------------------------------------------------------------
نمک آبرود و تله کابین و آش بالای کوه و پیست ماشین و تیر اندازی و .. برای منو آقای همسر غیر از تفریح یه حس خوبی داره .. حس خوب یک خاطره .. خاطره اولین سفری که بعد از عقد رفتیم البته همراه خانواده من یعنی مامان و بابا و برادر و خواهر و شوهر خواهر و خواهرزادم که اونموقع مدرسه هم نمی رفت .. شهریور 84 .. گاهی که نمک آبرود می ریم دلم یهو می گیره .. باورم نمی شه اینهمه ازون روزای خوب گذشته .. اونموقع ها من حتی اسم اینجا رو هم نشنیده بودم .. ما ماشین نداشتیم و با مامان و بابا بودیم .. آقای همسر هم که نیمه های راه یهو سرمای سختی خورده بود و بیهوش و بیحال بود و همش روی صندلی عقب دراز کش افتاده بود .. اما به چالوس که رسیدیم حالش بهتر شده بود و حتی توی تیر اندازی هم بین برادرم و باجناق گرامیش اول شد !!
حالا گاهی که عکساشو می بینم فکر می کنم چقدر حتی قیافه هامون بچه بود .. و مامان و بابا چقدر جوون تر بودن .. خواهر زادم حالا راهنماییه !!!!!!!!!!!!!!!!! هعی
راستی کی فکرشو می کرد دست تقدیر یک روز ما رو بیاره به همین شهر .. نزدیک اون خاطره های شیرین ..!! خدایا خوشحالم که تقدیرم دست توئه .. چقدر فکر کردن به تو خیال رو راحت می کنه از دغدغه ها
---------------------------------------------------------------------------------------------
معدود عکسایی که گرفتیم بزودی در ادامه مطلب خواهد امد !(اضافه شد)
پ.ن .امروز که اول خرداده هوا ابری بارونی و از نظر من (یک ادم سرمایی) سرده و همچین بدم نمیاد بخاری ها رو روشن کنم !!