سرما

دیشب حدودای ساعت 8 بود که گازمون قطع شد .. خوبه که این یه بخاری برقی رو داریم که اونم تازه یه المنتش روشن می شه اگه هر دو رو روشن کنیم آب می شه .. خونه به سرعت برق سرد شد آقای همسر اصرار و ابرام که پاشو بریم ساری اونجا گاز دارن حالا ساعت چند؟ 10 شب پارسا هم که سر شب خوابش برده بود .. به بدبختی تونستم راضیش کنم که صبر کنیم ببنیم تا فردا چی می شه .. اونم دست خالش درد نکنه که زنگ زد و گفت که اخبار گفته زود وصل می شه ... اخه یه بار دو سه سال پیش گاز مازندران در اوج سرما 8 روز قطع شد اون موقع که ما شیراز بودیم .. مادر شوهرم اینا پیش ما بودن .. زنگ می زدیم ساری می گفتن مردم توی صف بخاری برقی همدیگه رو می زنن .. می گفتن اصلا بخاری برقی و اسپیلیت پیدا نمی شه .می گفتن چندتا بچه کوچیک از سرما مردن حتی چندتا بچه که توی بیمارستان بودن از سرما تلف شدن .. حالا آقای همسر همه اینا رو یادش میومد می گفت پاشو جمع کن بریم !!!!!

حالا خوب بود شام رو که ابگوشت بود از ظهر درست کرده بودم .. کم پیش میاد که من پیش پیش غذام اماده باشه .. حتی غذای پسرک رو هم درست کرده بودم ..

دیگه همون بخاری برقی رو بردیم توی اتاق پارسا که کوچیکه روشن کردیم و همه جمع شدیم همونجا که با نفس کشیدن اتاق گرمتر بشه .. به بدبختی هم تن پسرک لباس پوشیدم (لازم به ذکر است که پارسا هم ساعت 11 با زنگ یه همسایه مزاحم بیدار شد .. آقاهه که سال تا سال با ما سلام علیک هم نمی کنه و محلمون نمی ذاره ساعت 11 شب از طبقه 4 پاشده اومده همکف این همه واحد رو رد کرده یک کاره زنگ مارو می زنه می گه گاز ما قطعه مال شمام قطعه؟؟؟؟؟ حالا باید چیکار کنیم ؟ فکر کنم آقای همسر بدش نمی اومد خفش کنه یا چندتا فحش ابدار بده )

اقای همسر که خیلی خسته بود خوابش برد .. من موندم و پسرک که سر شب خوابشو کرده بود اما معلوم بود که بدخواب شده و اصلا حوصله نداشت هی الکی جیغ می زد .. منم هی توی دلم به همسایه مزاحم بدو بیراه می گفتم .. خودشون اینجا هزار تا فامیلو اشنا دارن تا تقی به توقی می خوره دِ بدو خونه مامانشون اینا !!اولین راهی که به ذهنشون  می رسه همینه .. مثل پارسال که هیچ کس پول اب نداد اومدن ابو قطع کردن همه گذاشتن رفتن .. فقط ما موندیم که آقای همسر رفت پولشو داد و کلی منت کشی کرد تا اومدن وصل کردن بعد یکی یکی همسایه ها ی محترم تشریف اوردن ... کلا اینجا ادمای اپارتمان ما هفته ای یکبار میان به خونشون یه سری می زنن یه سری وسایل می گیرن دوباره می رن .. فکر کنم عادت دارن بصورت دسته جمعی زندگی می کنن .. اما همون یک روز هم که میان از هیچ مزاحمتی دریغ نمی کنن .. 

دیدم دیگه پارسا توی اون اتاق کوچولو نمی مونه .. پاشدیم اومدیم توی هال ... تا ساعت سه یه جوری سر کردیم تا بالاخره حدود سه و نیم بود که خوابید .. دیگه تنم خیلی درد می کرد نه حال داشتم تشک بیارم تو اتاق پارسا نه می تونستم روی زمین بخوابم .. جوراب پوشیدم و لباس کلفت رفتم روی تخت خودمون .. بماند که تا صبح یخ زدم .!!

صبح با صدای تخ توخ بخاری بیدار شدم اقای همسر نیم ساعتی بود که داشت با بخاری کشتی می گرفت که روشنش کنه اما نشد .. فعلا هنوز بخاری نداریم اما گاز وصل شده .. منم شعله های اجاق گازو روشن کردم زیادشون کردم یه کاسه ابم گذاشتم بجوشه شاید که یه کم گرم بشه پارسا هنوز خوابه .. اما دارم یخ می زنم همین ججوری !!!!!!!!!!!!!!!!

کباب ماهی

این سه روز تعطیلی رو خونه بودیم .. هوا هم اینقدر سرد بود که نتونیم بیرون بریم بگردیم  موندیم توی خونه فیلم دیدیم کارای خونه رو کردیم .. سر هم غر زدیم .. غذاهای متفاوت درست کردیم ..

جمعه یه دفعه کدبانویی زد به سرم پاشدم یه دسر انار درست کردم که خوب شد حال عکسشو می ذارم .. ناهار جمعه هم مهمون فسنجون مامانی بودیم که توی فریزر داشتم . شام هم الان یادم نیست .. دیروز واسه ناهار ماهی کباب کردیم که خیلی بهتر و خوشمزه تر از ماهی سرخ شده شد .. در تمام مدتی که آقای همسر روی تراس داشت ماهی روی منقل کباب می کرد پارسا هم از پشت شیشه نگاهش می کرد و با ذوق نشون می داد به من و هی می گفت ماهه ماهه .. سر ناهار هم بچم یه دل سیر ماهه خورد .. بعدشم هی می رفت توری خالی کباب رو نشون می داد می گفت ماهه ..

عصری هم آقای همسر یه دسر خوشمزه برامون درست کرد که عکسو دستورشو می ذارم

همین !

نامزدیمون !!

ساعت حدود سه شبه .. پسرک تازه خوابیده و من هم چشم هام از خواب می سوزه

می دونم که فردا صبح دوست دارم تا وقتی پدر و پسر خوابن منم بخوابم .. از بچگی خواب صبح رو دوست داشتم .. صبحا به زور کنده می شم از رختخواب .. اما دلم نیومد که نیام و از خاطره این روز مهم زندگیم نگم .. 6 اردیبهشت 84 تولد پیامبر .. 7 سال گذشته ازون سال .. ازون روز .. یکی دو هفته بود که امتحان فوق لیسانسمو داده بودم و داشتم خستگی در می کردم .. خونه مامان بزرگم اینا روضه بود .. ما هم هر سال می رفتیم ..

اواخر ماه صفر بود اواخر تعطیلات نوروز که اقای همسر (الان) با مامانش اومدن خونه مامان بزرگم به عنوان خواستگاری .. حالا بماند که چرا خونه مامان بزرگم اینا .. کلا توی لج بودم .. اینقدر که اصلا سرمو بلند نکردم نگاهش کنم .. چایی رو که مامانم زحمت آوردنشو کشیده بود گذاشته بودم جلوم و مثل ادمای عصبی همش می زدم .. مثل وروره حرف زد .. یادمه من چیز زیادی نگفتم .. همش اون گفت .. یادمه که گفت از غر زدن بدش میاد .. گفت خیلی براش مهمه که همسرش غرغرو نباشه .. کل دیدارمون نیم ساعت هم نکشید .. یه دست گل زشت هم اورده بودن.. یه چیز مصنوعی شبیه یه درختچه  .. مامانش خیلی دوست داشتنی بود .. الانم هست یعنی .. انگار که مدتیه منو می شناسه بغلم کرد و بوسم کرد .. موقع رفتنشون فقط با کنجکاوی نگاهش کردم .. از پشت سر. .. موهای پرپشتش تنها چیزیه که یادم میاد ازون نگاه .. چیزی که همون موقع هم توجهمو جلب کرده بود ... یه کت شلوار مرتب مشکی تنش بود .. قدش خیلی از مامانش بلند تر بود ..

با اینکه همه چیزش همونی بود که من همیشه می خواستم اما لج اصلا اجازه نمی داد بهش فکر کنم .. آخه چرا حالا ؟.. حالا که من می دونم امتحان فوقم رو خوب دادم و حتما یه دانشگاه خوب قبول می شم ؟ حالا که می خوام فارغ از هر فکر و خیال و دغدغه ی اضافی درس بخونم ؟ حالا که دیگه نمی خوام به ازدواج فکر کنم .. موضوعی که توی سالهای قبل خیلی فکرمو درگیر کرده بود .. چرا همیشه اتفاقای زندگیم اون موقعی می افته که بیخیالشون می شم ؟؟؟!!!

مهمترین دغدغه ام این بود که محل زندگیشون تهران نبود ..این یعنی دور شدن از خانواده .. مامانم می گفت عیبی نداره .. جای زندگی ادم دست خداس .. ادمش مهمه که خوب باشه (جالب اینجاس که حالا مامانم از همه شاکی تره که چرا ما ازشون دور هستیم )

تا شش اردیبهشت روزای خوبی نبود .. شک و دودلی بود.. دلم نمی خواست ارامشی که بعد از مدتها به دست اورده بودم مخدوش بشه .. حوصله ی تغییر نداشتم .. دیگه دلم نمی خواست دنیامو با کسی شریک بشم ..

اما شد .. نمی دونم چرا با همه مخالفت های من شد .. هیچ کدوم از مراسم رو دوست نداشتم .. هیچ وقت اونی نبود که من دلم می خواست .. اون شکلی نبود که خوشحالم کنه .. اما دیگه برام مهم نیست .. فقط این مهمه که حالا کسی رو دارم که در کنارش شادم .. در کنارش خودم هستم .. به بودنش افتخار می کنم .. پشتم به نفس هاش گرمه .. خستگی هام با دیدنش با شنیدن صداش فراموش می شن .. هیچ صفتی رو پیدا نکردم توی این سالها که توصیفش کنه .. هیچ کلمه ای که لایق خوبی هاش باشه .. 

آقای همسر ازت ممنونم .. ممنونم که این همه خوبی .. که بی نظیری .. ممنونم که همیشه کنارم بودی .. ممنونم که اینقدر با تو بودن شاد و ارومم می کنه .. ممنونم که با خیال راحت به تو تکیه کردم .. به تو که محکمی که مهربونی .. ممنونم که برای پارسا بابایی به این خوبی هستی .. ممنونم که هیچ وقت هیچ کدوم از "بابا" هاش رو بی جواب نمی ذاری . .. ممنونم که  بیشتر از من نگرانشی . مواظبشی .. من و پارسا کنار تو خیلی خوبیم خیلی خوشحالیم .. خودت اینو می دونی .. توی چشمهامون می بینی . از بابا بابا گفتن های پسرک می فهمی ... از چشمهای سیاهش که با دیدن تو برق میزنه .. 

خدایا این روزها اینقدر سرگرم کار روزمره ام که شکر گذاری هام هم وبلاگی شده .. می دونم که همین رو هم ازم می پذیری ..به خاطر همه داده ها و نداده هات شکر می کنم ... به حق مولود عظیم امروز ما رو رها نکن ..

اللهم صل  علی محمد و آل محمد



خودتونو تست کنید

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=263&HasParam=1

فیل نی نی

میاد جلو کامپیوتر به باباش که نشسته سر کامپیوتر با داد و خواهش می گه فیل فیل !!!

مونده بودیم که منظورش از فیل چیه؟ باباش ازش می پرسه که فیل چیه پسر جون؟ به خدا فیل نداریم اینتو !!!

با همون حالت دعوا و طلب کارش می گه فیل نی نی .. فیل نی نی .. حتما فهمیدین که منظورش فیلم نی نیه .. حالا این کلمه فیلمو از کجا یاد گرفته این وروجک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چند هفته پیش با پسرک رفته بودیم مطب دندانپزشکی که روکش دندونمو بذاره برام  .. آقای دکتر یکی ازین آینه های دندون پزشکی پلاستیکی به پارسا داد .. یکی دوبار توی ماشین بهش گفتم این آینه رو کی بهت داده بعد خودم جوابشو می گفتم که آقای دکتر !!دیگه بعدش یادم نمیاد حرفی زده باشم دربارش

.. امروز دیدم داره می ذاره توی دهنش بهش گفتم مامان اون چیه که می ذاری توی دهنت ؟ تندی گفت " آینو "(آینه)  ... من که خندم گرفته بود بهش گفتم کی بهت داده ؟ باورم نمی شد که گفت "دُتُر" (دکتر)

دوباره ازش پرسیدم و همون جوابو شنیدم .. همیشه شگفت زده کارهاشم !!!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دیگه کاملا سوال هامونو می فهمه .. دستورات رو انجام می ده و به سوالات جواب می ده .. باباش می گه پارسا چی تو دهنته .. انار .. تخه(تخمه) .. پسه (پسته).. بادوم .. هر کدوم که باشه می گه !!

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تا حالا از صندلی چرخدار کامپیوتر محروم بودیم حالا دیگه روی مبل هم حق نداریم بشینم .. خود عالیجناب البته جاشون اون بالا بالاها روی دسته مبله اما ما نباید حتی روی خود مبل ها هم بشینیم .. دور از چشمش گاهی از خستگی روی یکی از مبلها می افتیم سریع بدو بدو میاد دو تا دست کوچولوشو می ذاره زیرت می گه دَر دَر .. یعنی پاشو .. به هیچ قیمتی هم نمی شه باهاش کنار اومد مثلا هر چی هم بری گوشه مبل بازم افاقه نمی کنه .. کلا جامون رو زمینه ..

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

می خواستم پست پایینی رو پاک کنم دیدم کامنتاشو دوست دارم .. پاکش نکردم

یه ذهن قاطی پاتی

گاهی خیلی دلم می خواد دوستای وبلاگیم رو از نزدیک ببینم .. با بعضی هاشون خیلی نقطه های مشترکی دارم .. هر کدومشون توی یه شهری ان .. یه شهری که خیلی دوره .. گاهی که با همسرم توی خیالاتمون برنامه می ریزیم که بریم همه ایرانو بگردیم هر شهری رو که می گیم من با افتخار می گم من فلان جا دوست دارم .. اهواز زهرا سادات هست .. نطنز صبا خانوم .. اصفهان سحر .. بوشهر مریم .. رشت سارا .. مشهد فاطمه .. تهران هم که تا دلت بخواد .. بقیه ها هم که الان یادم نمیاد .. کاش یکیشون هم همین نزدیکی بود ..

گاهی هم فکر می کنم اگر ببینمشون تصویری که توی ذهنم ازشون دارم بهم می ریزه ...

این تنها بودن گاهی خیلی آزاردهنده می شه .. اما نباید بذارم روی زندگیم تاثیر منفی بذاره .. باید اینقدر کار داشته باشم که وقت نکنم بهش فکر کنم .. بیکاری باعث می شه وقت کنم بشینم غصه بخورم .. فکر نکنیم بیکارم ها .. اما کارهای خونه فقط جسم رو درگیر می کنه .. می تونی همزمان که داری ظرف می شوری غصه هم بخوری .. یا وقتی داری خونه رو جمع می کنی حسابی به نداشته هات فکر کنی ... تنها وقتی که فکرم مشغوله وقت آشپزیه چون خیلی بهش فکر می کنم .. هربار دنبال یه ایده جدید می گردم توی ذهنم که غذا متفاوت بشه .. کمتر شده موقع اشپزی فکر و خیال کنم ..

با اینکه بودن پسرک همه زندگیمونو پر کرده و هر روز واقعا با دیدن بزرگ شدنش مبهوت و شگفت زده هستم .. با دیدن کارهای جدیدش .. اینکه به وضوح می بینم که قدش بلندتر می شه .. کارهاش سنجیده تر می شه .. دقتش بیشتر می شه .. اما بازم فرصت دارم که احساس تنهایی کنم .. خلا کسی که هم سن و سال خودم باشه .. یه دوست که باهم بریم خرید .. مجله اشپزی ورق بزنیم .. مثل یه خواهر .. خواهری که دارم اما همیشه وقتی که بهش نیاز داشتم نبود  و درگیر زندگی شخصیش بود ...

گاهی دلم می خواد خدا رو ببینم و ازش حکمت این دوری ها رو بپرسم .. و حکمت خیلی چیزای دیگه که عقلم قد نمی ده بفهممشون !!!! 

این پست مال مود الانمه و با تغییر مود پاک می شه !

همه زندگیمون شده جارو .. ورد زبونش جاروئه .. (به زبون خودش جواَ) ... عشقش جاروئه .. انواع برقی و شارژی باشه که چه بهتر .. دستی اش هم حتی کلی ارج و قرب داره .. عاشق مجله آشپزیه چون هم پشت جلدش هم توی یکی از صفحه هاش تبلیغ جارو داره .. روزی شونصد بار مجله رو (که دیگه تیکه تیکه شده از دستش ) کشون کشون میاره کنار من تند تند می گه جواَ جواَ .. بعد مجله رو میذاره زمین خودشم زود چهار زانو می شینه اماده ی گوش دادن می شه .. یعنی باید بشینم براش بخونم .. یه کلمه درمیون هم بگم جارو .. یا یه داستانی درباره اون صفحه بسازم که البته درباره ی یه نی نی و مامانش و جارو باشه ... داستان هامو هم دیگه حفظه زود تر از خودم میگه .. مامان .. نی نی .. ووووووووووووووووووووووووو (این صدای جاروئه ) .. با دستای گرم و کوچولوش انگشت اشاره منو می گیره می ذاره روی جارو و می گه همزمان با تعریف کردن حتما باید هی جارو رو نشون بدم ..

گاهی هم راضی می شه که کل مجله رو باهم ورق بزنیم .. انگشتم رو می ذاره روی عکسایی که براش آشنا هستن و می خواد که اسماشونو تکرار کنم خودشم پشت سرم می گه . .. گوجه(دوده) خانوم (نانو) به به .. اووپ(توپ) .. آآ (آقا) .. انار .. بادوم .. آب .. پلک نمی زنه وقتی دارم براش می خونم .. اگر یه صفحه رو جا بذارم مجبورم می کنه برگردم و براش توضیح بدم ..

کتاب هاشم همین طور .. با این که حفظه از بس براش خوندم اما میاد با علاقه کنارم می شینه .. سعی می کنم بیشتر از خودش سوال کنم .. می گم این نی نی چیکار می کنه ؟می گه حمام بشو بشو ... آب ..

اگه حوصله داشته باشه جوابمو می ده اگه نه فقط دوست داره گوش کنه ... یه بار دیدم آقای همسر هم اومده نشسته با علاقه گوش می کنه .. می گم فکر نمی کنی برای سن شما یه کمی زود باشه ؟؟؟؟؟؟!!!!  می گه آخه تو اینقدر با هیجان تعریف می کنی و از هر عکسی یه داستانی از خودت درمیاری منم دلم می خواد بشینم گوش کنم !!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرجا یه لباسی ببینه هی نشون می ده و اسم صاحبشو می گه .. مامان .. بابا .. من .. یا می ره می شینه روبروی ماشین لباسشویی که داره کار می کنه تند تند لباسا که میان جلوی در شیشه ایش اسما رو می گه .. مامان .. مامان .. بابا ... اینقدرم تکرار می کنه تا بری بگی بله  درسته این مثلا مال مامانه ..

گاهی هم می ره سراغ سبد لباس چرکا یکی یکی با حوصله رختا رو درمیاره بلند بلند اسم صاحب لباسو می گه بعدم پرتابشون می کنه یه طرفی .. وقتی سبد خالی شد می ره سراغ یه بازی دیگه .. !!!! 

یه بار یکی از ژاکت هامو داداشم پوشیده بود .. تا مدتی هی اون ژاکتمو می گرفت می گفت دی(دایی)!! حالا بیا بهش ثابت کن که بخدا این مال منه مگه قبول می کنه !

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گفته بودم بچم پی پی شو می گه؟؟ البته معمولا بعد از اتمام کار .. اینقدر با مزه اس که نگو .. اولا منو باباش حرفشو باور نمی کردیم .. بامزه ترش اینه که حتما خیلی آروم و پچ پچ می گه .. تا کارش تموم می شه سریع میاد یک یا دوباره خیلی یواش می گه پی پی بعدم می ره سراغ بازیش ! بعد دیدیم نه راست می گه بچم .. اینقدر که دیگه چکش نمی کنم زود می دوئم توی حمام بهش می گم پارسا هر وقت صدات کردم بدو بدو بیا .. بعد که آب گرم شد و صداش می کنم همین طوری می  گه بدو بدو بدو و میاد طرف حمام .. البته همیشه هم اینطوری نیست گاهی باید دنبالش بدوئم و به یه کلکی راضیش کنم که بشورمش ...

گاهی هم قبلش می گه .. یعنی یه کوچولو یواش می گه پی پی بعد می ره یه گوشه ای که دور از چشم ما باشه و با کارش برسه ...

سورپریز پسرم

دیشب پسرم راه رفت ... مثل همیشه که با کارهای یک دفعه ایش آدمو غافل گیر می کنه ... مثل همیشه که دقیقه ی نود وقتی که حسابی ازش ناامید شدی یه کار جدید می کنه ... دیشب یهویی خودش از روی زمین بلند شد و ایستاد .. با خوشحالی تند تند برای خودش دست می زد .. بهش گفتم حالا تاتی هم بکن .. تا گفتم تند تند شروع کرد به راه رفتن ... بی ترمز ..حتی می تونست دور هم بزنه.. پسرک انگار که خیلی وقت بود بلده راه بره اما حسش نبوده ... خیلی شب لذت بخشی بود .. به روزایی فکر کردم که دیگه راه رفتنش برام عادی می شه ... امیدوارم هیچ وقت این شب رو یادم نره .. یادم نره که این ایستادن و راه رفتن یه نعمته ..

خدایا ممنون و خجالت زده ام ..

صندلی چرخدار !

اول برای دوستانی که وقت نمی کنیم بهشون سر بزنیم : قسم و آیه که بی وفا نشدیم فقط باید ایستاده بیایم سر کامپیوتر اونم دور از چشم پسرک که خیلی کم پیش میاد حواسش به اینجا نباشه یا مثل الان از زور خستگی زود تر از ساعت دو خوابش برده باشه

اگر می دونستیم که این صندلی چرخدار قراره اینهمه درد سر درست کنه هیچ وقت نمی رفتیم با خوشحالی نمی خریدیمش ! این آقاهه تا میارمش توی هال اول دنبال صندلی می گرده پیداش که می کنه چشماش برق می زنه د بدو بالای صندلی .. ازون بالا هم جدیدا داره خودشو می رسونه بالای میز کامپیوتر .. دیگه همه کار و زندگی رو باید ول کنیم بیام بشینم مواظبش باشم که نیفته چون ارتفاع صندلی هم زیاده راه هم که میره روی فرش هیچ جور امنیت نداره .. پائین بیا هم نیست به هیچ قیمتی .. اصلا هم اجازه نمی ده که دوتایی بشینیم یا حتی من دستم یا گوشه ی لباسم رو به صندلی تماس بدم .. دستشو عین بیلچه می ذاره زیر آدم زور می زنه که بلندت کنه تند تند هم با عصبانیت می گه دَر دَر .. یعنی پاشو (به زبون پارسایی یعنی در بیا ازینجا برو)

این شده که صندلی مذکور رو گذاشتیم یه گوشه ای جلوش هم یه چیزی گذاشتیم که حرکت نکنه .. چون خودش بلده پایه هاشو می کشه با خودش میاره جلو کامپیوتر بعد می ره روش !

صندلی میز ناهار خوری رو هم که گذاشتیم باز همین داستان بود .. اصلا خود کامپیوتر یه داستان داره باید همش حواسشو پرت کنم که یادش نیفته وگرنه گیر می ده که روشن کن برام نی نی بیار .. حالا هر فیلم نی نی داری هم بیاری باز گریه می کنه می گه نی نی .. اینقدر که به مرز خل و چلی می رسیم من و باباش 

فکر کنم دلائلم کافی هست دیگه !

الان مدتیه که دستشویی هم اجازه نداریم بریم .. اگر باباش بره خیلی مخالفتی نداره فقط میره پشت در تند تند محکم محکم در می زنه بابا بابا صدا می زنه  یهنی آدم هل می شه نمی تونه دو دقیقه راحت باشه اونجا هم ..

ازش می پرسم پارسا اونجا چرا رفتی بیا اینجا چشماشو گرد و بامزه می کنه خیلی با هیجان می گه " بابا دششی " (=دشویی)

اما اگر من قصد کنم برم جیغ و گریه و اشک ریزون که نرو ... میاد پشت در در می زنه کلی باهاش ازون تو حرف می زنم کلمه ها رو می گم که تکرار کنه توی همون گریه اش بچه ام تکرار هم می کنه تا من بیام بیرون و راضی بشه

فعلا تا پست بعدی 

اینم عکس :