کار بدی کرده و الان قراره منو بابا مدتی سر سنگین باشیم .. اومده جلوم می گه مامان ناراحتی ازم ؟ صورتش یه جوری مظلوم و دوست داشتنی تر شده که دلم می خواد بغلش کنم فشارش بدم هزار تا ببوسمش .. به سختی جلو خودمو م یگیرم و با فشار ابروهامو  در هم می کنم و می گم بعله هنوز یه کمی از ناراحتیم مونده !!

------------------------------------------------------------------------------------------------

بابا چرا همش هر روز می ره مطب ؟

خوب مامان جان همه بابا ها می رن سر کار که پول در بیارن تازه بعضی مامان هام می رن سر کار .. تو هم که بزرگ شدی اندازه بابا شدی باید بری بیرون سر کار

نه مامان من می خوام اندازه بابا شدم همش نرم مطب یه روزایی خونه باشم با پارسا جانم بازی کنم خوشحالش کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------

امروز طی یه اقدام از پیش تعیین شده دست پسرک رو گرفتم و بردم براش یه ابرنگ کوچولو خریدم و بعدم یه راست رفتیم کلاس نقاشی قبلی خودم و یه مدل گرفتم که ابرنگ کار کنم و دوباره یواش یواش نقاشی رو شروع کنم .. از وقتی اومدیم خونه نشسته داره ابرنگ بازی می کنه امیدوارم به همین ابرنگ شیش رنگش راضی بشه و نخواد وقتی دارم کار می کنم قلموشو فرو کنه توی رنگای ابرنگ حرفه ای من .. همین اول کاری در چشم بهم زدنی یه مقوای فابریانوی سفید کامل رو گذاشته بودم روی زمین که چهارتا آ چهار از توش در بیارم که دیدم با ماژیک سیاه هر دو طرفش دو تا ماشین گنده کشیده شده !!

بابا هم قول داد برای نشون دادن اوج همکاریش با کارهای هنری ما و واسه اینکه هی دعوامون نشه کلی مقوای فابریانو و اشتنباخ بخره بیاره خونه 

یه برنامه خام هم برای ادامه زبان خوندن دارم که هنوز اجراییش نکردم .. الان خیلی دلم می خواد مدرک سیسکو رو بگیرم ..