*صدای وحشتناک رعد و برق بیدارم کردم .. هر لحظه منتظر بودم شیشه ها بترکن از زور صدا .. فقط نفهمیدم پدر و پسر چطوری ککشون هم نگزید .. باز بچم یه کم توی خواب جابجا شد اما باباش که اصلا توجهی به این همه صدای پی در پی مهیب و ترسناک نداشت و با کمال ارامش داشت خوابشو می دید .. بد هم نشد ..پاشدم یه دوش گرفتم و نشستم سر ف ی س ب و ک و سر کشی به عکسای این و اون و ارضای یه سری از کنجکاوی هام 

*یک هفته مونده به امتحان آقای همسر و خواهش و التماس کرده که بذاریم درس بخونه .. پسرک اما انگار حالا بیشتر از همیشه بابا شو می خواد .. برای بازی .. برای نقاشی .. حتی برای اوردن آب و میوه و ...

پریشب توی هال باهم انار می خوردیم از کنارم بلند شد کاسه انارشو برداشت .. کجا می ری مامان؟ می خوام برم پیش بابا بشینم .. با کاسه ی بلوری انار خیلی با احتیاط تا کنار میز بابا که توی راهروئه رفت و کنار صندلیش نشست روی زمین .. بابا من اومدم پیش تو ! .. داری درس می خونی بابا ؟ آره بابایی .. امتحان دارم تو دعا کن که من قبول بشم .. دعا کنم ؟ باشه ! بعد دستای کوچولوشو برد بالا می گه خدایا بابارو قبول کن ! تندی هم اومد توی هال به من می گه مامان برای بابا دعا کن .. می گم چشم مامان .. میگه دعا کن دیگه اینطوری . و دستای کوچولوشو نشونم میده که گرفته روبروش .. دستامو بردم بالا و گفتم خدایا بابای این خونه رو توی امتحانش قبول کن .. خوبه پسرم ؟آره مامان .. حالا من بازم می رم پیش بابا انار بخورم .. حالا نمی شه بیای پیش من انار بخوری مزاحم بابا نشی .. من که مزاحمش نیستم پیششم که تنها نباشه درسشو بخونه

ای پسر استدلالت منو کشت .. 

بابای این خونه ممنون که اینقدر صبور و مهربونی .. ممنون که آرامش و امید این خونه ای .. ممنون که بهترین بابا و همسر دنیایی

* بعضی شب ها مثل دیشب با اینکه هلاک خوابه اما نمی دونم چرا خوابش نمیبره .. خودشم کلافه می شه از خواب .. باهم میریم روی تخت (تخت ما البته ) .. کتاب می خونیم ..بعد برقا رو خاموش می کنیم قصه می گیم ..خودشو جمع م یکنه سرشو می ذاره زیر گردن من و می گه مامان بغلم کن .باید دستامو بذارم دورش .. گاهی توی همین حالت خوابش می بره .. عاشق اینجور خوابیدنشم .. خوابیدنی که از احساس امنیت و آرامش حضور منه انگار .. گاهی هم نه .. مثل دیشب . دیگه خودش میگه مامان اینطوری نمی شه بخوابم منو بذار روی پات تکون تکون بده

می ذارمش روی پام و شروع می کنم شعر یکی از کتاباشو می خونم می گه نه اینو نه ! لالایی بگو ! لالایی رو می خونم و خودش هم با صدای نازش با من می خونه .. آخه بچه جون اگر قرار باشه باهم بخونیم که اونوقت دیگه کی بخوابه ؟ قراره من بخونم تو بخوابی !! بعد از نیم ساعتی کلنجار رفتن خوابش برد .. عین یه غنچه ی گل !

از نگاه کردنش سیر نمی شدم .. از بو کردنش ..

بزرگترین زیبایی دنیا داشتن بچه است .. بزرگترین لذت دنیا دیدن خنده هاشه . اون وقتایی که از خنده ریسه می ره .. اون وقتایی که چشماش برق شادی دارن .. بزرگترین اندوه دنیا بیماری بچه هاست .. و بزرگترین سختی دنیا هم از دست دادنشونه ..

خدایا بچه ها رو حفظ کن در پناه امن خودت .. خدایا بحق این روز جمعه ات و بحق صاحب این روز امام مهدی بچه های مریض رو شفا بده و دل پدر و مادر هاشونو شاد کن ..

خدایا صبر بده به اون هایی که فرزندانشون پر کشیدن از دنیا .. صبری که فقط خودت اندازشو می دونی .. 

و خدایا لذت داشتن بچه رو به همه اونایی که منتظرن بچشون ..