ساعت 12 شب

پدر درس می خواند و التماس و خواهش کرده که مدتی مزاحمش نباشیم تا تمرکز داشته باشد .. من روبروی مانیتور نشسته ام و بی هدف می پلکم توی سایت ها .. پسرکم با خودش بازی می کند .. مدتیست که دارد با خودش بازی می کند .. یک عالمه دوتایی بازی کرده ایم .. بازی کرده ام که وقت زودتر بگذرد و وقت خوابیدن برسد .. وقت اما مثل لاک پشت یواش می رود هر وقت که بایستی و نگاهش کنی

همین طور که وبلاگ ها رو می خوانم گوشم به حرفای پارساست .. همیشه موقع بازی های تنهاییش هم با خودش و با تمام اسباب بازی هایش و با آدم های خیالی حرف میزند و من عاشق گوش دادن های یواشکی هستم

یکدفعه بلند می شود و شروع می کند به جمع کردن اسباب بازی های توی هال .. با حوصله و تند تند آن ها را روی میز می چیند و بلند بلند هم با خودش می گوید " باید اینجا رو جمع کنم الان می خواد مهمون بیاد "

به سرعت اینور و آنور می دود و ماشین ها و خرت و پرت ها را از روی زمین بر می دارد .. گاهی می ایستد و کل هال را وارسی می کند که چیزی نمانده باشد .. تمام که شد روی مبل می نشیند و بلند با خودش میگوید "آخیییییییییییییش جمع و جور شد دیگه ..شاید یه وقتی مهمون بیاد اونوقت می گه واااااااااااای چه خونه مرتبی دارین "

یکدفعه دلم خیلی می سوزد برایش.. بلند می شوم از سر کامپیوتر و می روم کنار در ورودی .. انگشتم را می گذارم روی دیوار و روی زنگ خیالی فشار می دهم و خودم هم زحمت صدای زنگ را می کشم ..

دنگ دونگ .. دنگ دونگ .. درو باز کنید .. من مهمونم !

پسرک از کارم ماتش می برد .. از روی مبل تکان نمی خورد .. چند بار دیگر هم زنگ می زنم .. پسرکم تعجب کرده .. اینقدر زنگ می زنم که پدر از پشت میزش از توی اتاق داد می زند "کیه ؟؟ پارسا جان درو باز کن "

بعد هم خودش می اید و در را مثلا برای مهمان الکی باز می کند و سلام و علیک گرمی می کنیم و روبوسی و .. پسرک آرام با خوشحالی جلو می آید باهم دست می دهیم و لپ های خنکش را محکم می بوسم

تازه سر شوق آمده.. تند تند چند تا ماشین میاورد و می گوید " من اجازه می دم مهمونا با ماشینام بازی کنن .. مامان بیا با این ماشینا بازی کنیم "

حالا نوبت پدر است که مهمان بشود .. پارسا حتی نمی گذارد بابا زنگ بزند با خوشحالی به سمتش می دود و با یک سلااااااااااااااااااااام کش دار خودش را می اندازد توی بغلش .. بعد هم تعارف می کنیم که بابا روی مبل بنشیندو مجبورش می کنیم که از تمیزی و مرتبی خانه مان تعریف کند تا دل صاحبخانه کوچکمان شاد شود

بابا کار دارد و زود می رود .. باز می مانیم منو پسرم .. حالا قرار است او مهمان من باشد .. می رود کنار در اما نه در می زند نه صبر می کند .. با خوشحالی و بدو بدو میاید توی در خیالی و می گوید "من اجازه می دم که با ماشینای تو بازی کنم مامان " یاد کتاب شازده کوچولو می افتم ..

تا اخر شب چندین بار دیگر همین مهمان بازی را می کنیم .. حتی یکبار دیگر بابا را از سر کتاب هایش بلند می کنیم تا مهمان بشود ..

شازده کوچولوی من .. کاش می توانستم مهمان واقعی برایت جور کنم تا دل کوچکت خوشحال تر شود