خدایا می شود یک چند دقیقه ای بیایی این پایین .. این پایین پایین .. بنشینی روبرویم و حرفهایم را گوش کنی . شاید اگر برای تو بگویم سبک بشوم .. شاید یک چیزی بگویی که سبک بشوم.. شاید یک جوری گوش کنی که سبک بشوم ..

آن روزی که پدر بزرگم در بیمارستان از دنیا رفت گریه کردم .. اما می دانستم .. باور داشتم که این اخر همه ی قصه هاست .. بعد از پیر شدن گریزی نیست .. راستش را بگویم دلم نمی خواست ببینم که هر روز ناتوان تر می شود و دیگر ماها را نمی شناسد ..

دایی ام که مرد باز هم گریه کردم اما می دانی که ته دلم خوشحال بودم .. ده سال بود که رنج می کشید .. خوب شدنی هم در کار نبود .. خیلی دوستش داشتم . .. انقدر که وقتی دیدم رنج کشیدنش تمام شده ته ته دلم آرام شده بود .. 

مادر بزرگم که مرد گریه کردم اما آرام بودم .. دیگر توی این دنیا دلخوشی نداشت .. مریضی امانش را بریده بود .. چشمهایش مدتها بود که دیگر زیباییها را نمی دید.. شوهر و بچه اش که رفته بودند دیگر آرام نداشت .. اطرافیان از مریض داری خسته بودند .. دست و بالشان درد می کرد ..

آن یکی پدر بزرگ را بیشتر از همه دوست داشتم .. او هم بعد از یک بیماری سخت رفت و من دلخوش به این بودم که زندگی خوبی داشت .. خودش اخر ها می گفت که از خدا همه چیز گرفته و در 77 سالگی کلی نوه و نتیجه داشت .. راضی بود از زندگیش .. همه را دید .. وصیت کرد .. خداحافظی کرد ..


اما این بار دلخوش به هیچ چیز نمی شوم .. دلم آرام نمی گیرد .. دلم نمی خواهد صبح ها از خواب بیدار شوم و ببینم که همه آن کابوس ها خواب نبوده اند .. آن دخترک کوچکی که بی نفس روی قالیچه ی خانه ما دراز کشیده بود با آن گل سر های کوچک صورتی اش خواب نبوده .. پدری که ضجه زنان صدایش می کرد و دیوانه وار فریاد می زد خواب نبوده .. 

خدایا توی کتم نمی رود .. اگر قرار بود نباشد پس چرا آمد و چراغ خانه ای را روشن کرد و همه ی امید و آرزوی این زن و مرد شد ..

خانه شان را که تصور می کنم دیوانه تر می شوم .. یادم هست آن روزی که یک وانت تخت و کمد صورتی آورده بودند.. توی پارکینگ که می رفتیم صندلی چیکوی توی ماشینشان را به پسرک نشان می دادم که ببین این مال یک نی نی کوچولوست .. مثل توکه صندلی داری ..

حالا که برگردند و تخت خالیش را ببینند .. پیرهن های پف پفی توی کمدش را که خریده اند که بزرگ تر که شد تنش کنند .. البوم عکسش را که نگاه کنند .. شیشه شیر هایی که توی آشپزخانه هست ..لباس های نشسته اش .. تک تکی ها .. عروسک های توی کمد و کنار تخت ..  همه ی خانه بوی بچه را می دهد .. بچه ای که جایش بدجوری خالیست .. آن زن و مرد چه حالی می شوند

خدایا حواست هست به حرفهایم ؟؟ 

خیلی پریشانم .. خدایا خیلی .. می بینی که حال و روز بابای این خانه از من هم بدتر است .. برای دخترک همسایه که دیگر نیست .. دخترکی که همان چند لحظه اخر عمرش دیدیمش .. برای پدر و مادری که همه امیدشان در یک لحظه خاموش شد ..

فقط یک چیزی دلم را خوش می کند .. آن هم تویی .. اینکه ازان بالا نگاه می کنی .. اینکه تو ارحم الراحمینی .. یعنی از همه مهربان ها مهربان تری  دلسوز تری ... اینکه قول دادی هوای مارا داشته باشی . . .. داشته باش خدا .. هوایشان را داشته باش ..


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بازم ازینکه از خوندن اینجا ناراحت می شید معذرت می خوام .. این وبلاگ قراره واگویه حال و هوای زندگی مشترک ما باشه و حال و هوای این زندگی این روزها غمگینه .. مضطربه .. داغداره

برای پاسخ به سوال برخی دوستان باید بگم این بچه به احتمال زیاد در اثر سندروم مرگ ناگهانی نوزادان از دست رفته ..سندرومی که  عامل بیشترین مرگ و میر نوزادان زیر یکسال هست .. نمی خوام کسی رو بترسونم اما اگر بچه ای زیر یکسال دارید یا خواهید داشت  حتما دربارش بخونید شاید با رعایت کردن نکاتی که نوشته شده این پدیده قابل پیشگیری باشه