دیشب برامون شب خوبی نبود .یک شب پر از اضطراب بود با یه خاطره بد .

بعد از نماز مغرب داشتیم کم کم حاضر می شدیم که بریم بیرون یه دوری بزنیم و اگر هم شد برای پسرک کفش بخریم .. با اینکه بارون می اومد آقای همسر اصرار داشت که بریم

مشغول راضی کردن پارسا بودیم و من هم تند تند داشتم براشون لبو و سیب زمینی سرخ کرده حاضر می کردم که تا شام گرسنه نشن و لباسای بیرونشو اماده می کردم که از پشت در ورودی صدای ناله و فریاد شنیدم .. ازونجایی که توی اپارتمان ما این خیلی پیش میاد که زن و شوهرا دعوا و گیس و گیس کشی و فحش و فغان می کنن دیگه بعد از چهار سال برامون عادی شده که بیان وسط راهرو و بد و بیراه بگن و جیغ بکشن

بدو بدو از روی کنجکاوی همیشگیم خودمو رسوندم به چشمی در که ببینم ایندفعه دعوا مال کدوم واحده ..

صحنه ای که دیدم دلم نمی خواد دوباره یادم بیاد .. یک آقای جوونی که طبقه ی سوم می شیننن با یه نوزاد بیهوش روی دستاش مثل دیوانه ها اینور و اونور می دوید و ضجه زنان اسم بچشو صدا می زد و التماسش می کرد که بیدار شو .. نفس بکش

با فریاد همسرم رو صدا کردم و در و باز کردم و رفتم کنار .. آقای همسر با دیدن صحنه دوید و بچه رو از مرد گرفت و بهش گفت که آروم باشه .. بچه رو خوابوند روی فرش .. یه دختر ناز سه -چهار ماهه .. از فریاد های پدرش فهمیدیم اسمش ستایشه

بچه نفس نمی کشید و هیچ واکنشی هم نداشت .. تمام همسایه ها جلوی در بودن .. آقای همسر شروع کرد به تنفس مصنوعی دادن به بچه .. بچه کم کم داشت کبود می شد .. یکی از همسایه ها به اورژانس زنگ زد .. بعد از چند تا تنفس مصنوعی یک نفس کوچیک کشید و بازهم هیچی

آقای همسر بچه رو بغل کرد و با یکی دوتا دیگه ازمردای همسایه و پدر بچه سوار ماشین شدن که برن بیمارستان ..

از قرار توی راه آمبولانس اورژانس می رسه و با امبولانس می برنش ..

آقای همسر که با لباسای خونه همراه پدر بچه رفته بود بعد دو ساعت برگشت .. توی این دو ساعت روح توی تنم نبود ..

پسرکم که از دیدن این وقایع و داد و فریاد و گریه ها شوکه شده بود در روی مبل کز کرده بود و ساکت بود .. بعد از رفتن باباش رفتم کنارش .. یهو زد زیر گریه و گفت که باباشو می خواد .. بغلش کردم و چسبوندم به خودم تا اروم بشه

براش گفتم که نی نی دلش درد گرفته بود و بابا که دکتره بردش دلش رو خوب کنه و زودی میاد پیش ما .. اروم شد و حرفم رو قبول کرد .. اما می فهمیدم که هنوز توی چشماش اضطراب هست .. ترس هست .. خودم هم نمی تونسم هیچ کاری بکنم .. تنم می لرزید و یخ کرده بود ..

دلم می خواست آقای همسر زودتر بیاد .. دلم می خواست که بیاد و بگه بچه زنده است و حالش رو به بهبوده

بالاخره اومد نفسش که جا اومد گفت که نفسش برگشته و قلبش هم می زنه اما توی مردمک چشماش یه مشکلاتی دیدن که شاید مغزش آسیب جدی دیده باشه و باید بره ای سیو و سی تی بشه و .........

هیچ کدوممون حال خوشی نداشتیم .. دلم می خواست همه او اتفاق ها یک خواب بود.. یک خواب شیشه ای که فرو می ریخت و همه چی مثل همیشه خوب می شد .. می رفتیم بیرون و توی پارکینگ پدر و مادر ستایش رو می دیدم که بغلش کردن و دارن می رن توی اسانسور و بهم سلام می کردیم


خدایا این بچه رو و همه بچه های مریض رو سلامت به پدر و مادر هاشون برگردون