دندون پزشکی
تمام مدتی که روی یونیت دندون پزشکی دراز کشیدم دلم نمی خواد چشمامو باز کنم .. دلم می خواد بگیرم بخوابم و اصلا نبینم که دندون بیچاره ام رو با اون مته های وحشتناک می تراشند که تا مدتها صداشون و لرزششون توی مغز آدم می پیچه .. و یا یک سری سیخ و پیچ رو هی توی کانال های باریک عصب دندونم فرو می کنن و با بیرحمی بیرون می کشن .. ازون نور زننده ای که توی چشمامه بدم میاد .. از بوی مطب های دندون پزشکی بدم میاد .. با اینهمه از وقتی خیلی کوچیک بودم سرو کارم به اونجا افتاده و همواره درگیر دندون درد و دندون پزشکی بودم تا حالا که 31 سالمه ..
شاید اگر در بچگی اندازه الان اهمیت دندون ها رو می فهمیدم الان اوضاع دندون هام به این بدی نبود .. دستشویی خونه مون طبقه پائین بود و اتاق هامون طبقه ی بالا .. طبقه ی پائین تاریک بود و انگار قدیمی تر از بالا بود.. شاید چون کمتر بهش رسیده بودن .. شب ها پائین رفتن ازون 16 تا پله ی بلند قدیمی و با ترس و لرز و چشمای بسته به کلید برق رسیدن و بعد از روشن شدن راهرو مطمئن شدن ازینکه هیچ جن یا دزد یاهیولایی اونجا نیست و بعد مسواک زدن سخت ترین کار توی دنیا می شد .. اونقدر که هر کلکی سوار می کردیم که از زیرش در بریم .. با وعده ی مسواک زدن صبح مامان و بابا رو از اصرار ها و گفتن های پی در پی شون منصرف می کردیم ..
امروز باز هم کابوس دندون پزشکی بود که تموم شد .. هنوز درگیر همون دندون جلویی ام
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 17:12 توسط وفا!
|