از خستگی ولو شدم روی تخت که یه استراحتی به استخونام بدم که چشمام گرم و سنگین شد و دلم خواست واسه 5 دقیقه هم شده روی هم بذارمشون که خوب مثل همیشه پسرک سر رسید !!

مامان کجایی ؟ نخواب!! بیا کف پاهامونو بهم بچسبونیم .. حالا کتاب غاز کوچولو رو بخون .. حالا بازی کنیم .. حالا هم پاشو بریم توی هال !!

5 دقیقه از امدنمون به هال نگذشت که بدو بدو رفت روی مبل دراز کشید و چشماشو بست و تلاش های من برای بیدار نگه داشتنش هم سودی نداشت !!

رفتم دیدم پدر هم با خیال راحت روی تخت خوابش برده ..

الان احساس یه پیاده رو دارم که همه از روش رد شدن .. حد اقل پاشم برم به نماز اول وقت برسم دنیایی که کاسب نبودیم حد اقل اخرتی یه چیزی گیرمون بیاد