دیشب شب سوم محرم منزل یکی از  دوستان که خانه شان در روستایی نسبتا نزدیک ماست دعوت بودیم .. مراسم روضه خوانی و سخنرانی و اخر هم شام ساده ای که صاحب خانه خالصانه درست کرده بود 

نیت اموات فامیل خودم و همسرم کردم و برای شادی شان و اینکه بدانند فراموششان نکردیم ما هم حلوایی پختیم و با خودمان بردیم 

من و پسرک زودتر هم رفتیم تا کمک دست صاحب خانه باشیم که بچه کوچک هم داشتند و خوشبحالشان که با وجود خانه کوچک و بچه ی شیر خواره توفیق این را دارند که توی خانه شان ذکر مصیبت امام بشود 

روضه خوانی که شروع شد پارسا مودب کنارم نشسته بود و گوش می داد .. خانم جوانی روبروی ما نشسته بود که یک دختر 6-7 ساله و یک پسر که چهار دست و پا می رفت هم همراهش بودند 

از اول که نشستیم توجهم به این خانوم و بچه اش بود .. توی هوای این موقع سال پای بچه کوچکش شلوارک بود که خوب حتما بخاطر مشکی بودنش پایش کرده بود .. ازان مادر هایی بود که من بجایشان خودم را می خورم و دندان هایم را از حرص بهم فشار می دهم .. بچه چهار دست و پا برای خودش می رفت و مادر مشغول حرف زدن با این و ان بود و هر از گاهی یک نفر بچه را از یک جای نا مربوطی می اورد و به مادر می داد .. سینی چایی را که اوردند بچه همین طور زیر دست و پاها می پلکید و من داشت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید .. گاهی موبایل یک نفر را می گرفت و تا حلقش می کرد توی دهنش و گاهی یک نفر به مادر هشدار م یداد که بچه یک قند گذاشته توی دهنش و نکند که خفه بشود 

سخنرانی تمام شدو صلوات های اول روضه خوانی را که می فرستاد مداح جلسه مادر بچه چادرش را کشید جلوی صورتش و شروع به گریه کرد .. من مثل هاج و واج ها نگاه می کردم و با خودم می گفتم صلوات که گریه ندارد اما باز نهیب می زدم که که ادم معرفتش که زیاد باشد خوب اصلا روضه خوان نمی خواهد گریه خودش می اید .. و بدا به حال من که این معرفت ها برایم ناشناخته است اصلا .. مادر مثل ابر بهار های های گریه  می کرد و بچه بیچاره برای خودش در تاریکی زیر دست و پاها می پلکید و هرچیزی روی زمین پیدا می کرد فرو می کرد توی دهنش  .. هر بار که سراغ مادر می امد و چادر مادرش را می گرفت و می ایستاد و دنگ و دنگ به مادرش می زد و مثل اینکه صدایش می کرد مادر از زیر چادر و همان طور که گریه می کرد یک اسباب بازی یا شیشه ای که تویش یک چیزی مثل چایی بود به بچه می داد تا برود و ارام بگیرد 

زیارت عاشورا با همه نوحه خوانی های ما بینش و در اخرش هم سینه زنی و روضه خوانی شب سوم که مخصوص دختر سه ساله عاشورایست یکساعتی طول کشید .. بچه کلافه بود و مادر حالا از گریه ضجه می زد .. یکی دوبار که بچه خیلی بی قراری کرد مادر خواست شیرش بدهد اما پسرک نمی خورد .. روضه خوان شور گرفته بود و ان وسط بچه هم بی قرار تر شده بود به چادر مادر گریانش چسبیده بود و زار می زد .. مادر اما بی امان گریه می کرد و اصلا گویی توی این دنیا نبود .. یکی از بستگان صاحبخانه بچه را بغل کرد و برد بیرون تا هوایی بخورد و روشنایی ببیند بلکه ارام شود اما گریه اش بدجوری بلند بود یکی دو نفر دیگر هم رفتند پایین شاید بتوانند بچه را ارام کنند که نشد .. بچه را بغل کردند و اوردند کنار مادرش و انقدر صدایش کردند تا بچه را بگیرد و شیرش بدهد .. بالاخره مادر با هق هق گریه بچه را بغل کرد اما بچه با صدای گریه های مادرش شیر نمی خورد و بیشتر گریه می کرد .. دلم می خواست بروم جلو به مادر بگویم ارام بگیر بچه ات گرسنه است اما نمی شد .. 

بالاخره مادر ارام تر گریه کرد و بچه شروع به خوردن شیر کرد .. اخرهای مجلس بود و پارسا مدتی بود که توی بغلم لم داده بود و از تاریکی و روضه خوانی خسته شده بود بدجوری هم خوابش می امد  و هر از گاهی می گفت که مامان بریم خونه اما باید صبر می کردیم تا بابا بیاید دنبالمان 

بخودم که امدم دیدم روضه ها تمام شده و من تمام مدت داشتم خیره خیره به مادر و بچه روبرویی نگاه می کردم و دلم برای بچه می سوخت .. نمی توانستم به خودم اجازه دهم مادر را سرزنش کنم که من از دل او چه خبر دارم .. شاید عزیزی از دستش رفته .. شاید ... هزار شایدی که به ذهنم امد را مرور کردم 

یادم به این قصه امد که امام شب عاشورا راه میرفت و خوار و خاشاک بیابان را تا جایی که می شد جمع می کرد که فردا طفلکان قرار است پابرهنه توی این بیابان به هرسو بدوند از دست دشمن نکند خواری به پایشان برود .. بی طاقتی و تشنگی کودک شش ماهه اش را تاب نمی اورد این معصوم مظلوم و شد انگونه که شد 

السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین 

(من تا پارسال فکر می کردم منظور از علی بن الحسین حضرت سجاد هستند  اما پارسال فهمیدم حضرت علی اکبر هستند اینو گفتم شاید شمام مثل من فکر می کردید )

هیچ عنوانی برای این نوشته به ذهنم نرسید !