سلام خونه !!
بالاخره برگشتیم .. اینقدر نبودیم که وقتی رفتم مسواک بزنم شک کردم کدومش مال منه و خوب حتما صورتی که مال آقای همسر نبود دیگه !!
هنوز 50 درصد از جابجایی ها رو هم انجام ندادم و کارها خیلی کند پیش می ره خوب اون وسط ها دارم جای لباسای تابستونی توی کشوها رو با لباسای تابستونی عوض می کنم و کمد ها رو گرد گیری می کنم و یه کیف گنده گذاشتم کنارم و هر چیزی که به نظرم زیادیه پرتاب می کنم توی اون از لباس بگیر تا اسباب بازی و خرت و پرت و کیف نویی که هیچوقت استفاده نشد و کتاب و جعبه موبایل و چراغ مطالعه خراب و ساعتی که دیگه زنگ نمی زنه و کفشای کوچیک شده و .. ...
حالا اون وسط پسرک پرسیده مامان اینا چیه می ریزی توی این کیف ؟می گم چیزایی که لازمشون نداریم .. بعدا چیکارشون می کنی ؟ اوناییش که به درد نمی خوره می ریزم دور اونایی که قابل استفاده هست و کهنه نشده اگر کسی خواست ازش استفاده کنه بهش می دیم .. اونم رفته بدو بدو کلی از ماشیناشو اورده ریخته توی کیف .. می گم اینا رو چرا ریختی ؟ اخه دیگه لازمشون ندارم مامان !!! حالا یه وقتی که چشم ایشون به من نیست باید بشینم ماشین کوچولو ها رو پیدا کنم و یکی یکی دربیارم توی کمدش قایم کنم چون اینی که من می شناسم یک روزی میاد می گه مامان فلان ماشینی که نی نی بودم داشتم اینجا توی عکسم هست اونو می خوام .. بعدم چه الم شنگه ای که بپا نمی شه که الان می خوامش!!! چه برسه به این ماشینا که هر روز باهاشون داره بازی می کنه
خلاصه خونه ای داریم دیدنی
این بار هم به لطف خدا سفرمون خیلی پر بار بود و بی نهایت خوش گذشت و روزهای خیلی خوبی رو گذروندیم
چندروز مونده به عید قربون رفتیم تهران و عید رو اونجا بودیم بعد هم آقای همسر برگشت و ما موندیم ور دل مامان و بابا
یکی از اتفاقای خیلی خوبو جالب این روزها واقعی شدن یکی از دوستی های مجازیم بود .. دیدن آریای گلم و مامان و باباش که برای من خیلی هیجان انگیز و قشنگ بود .. خدا همه شرایط رو جور کرد تا ما بتونیم این خانواده دوست داشتنی رو ببینیم و بچه ها حسابی باهم بازی کردن فکر کنم چون علاقه مشترکی به اسم ماشین داشتن .. وسطای بازی یکی دوبار حسابی جیغ هم رو دراوردن اما بعدش با حضور بابا که خدای حوصله و آرامشه وخوب می دونه چطور چندتا بچه رو مدیریت کنه کلی باهم بدون درگیری بازی کردن و معلوم بود که کیف می کنن از صدای خنده هاشون
آریا هم همون طوری که فکر می کردم بچه ای شیرین و دوست داشتنی بود.. مامانش هم به همون خوبی بود که فکر می کردم و بابا ها هم در تمام مدت مشغول حرف زدن بودن
شب بعدش هم که پارسا رو برده بودیم شهر کتاب که یه دوری بزنه و چندتا کتاب براش بگیرم تا در موقعیت های مختلف بهش بدم به ذهنم رسید به مریم هم پیشنهاد بدم اگر مایل هستن یه وقتی یه سری به اونجا بزنن چون به محل اقامتشون نزدیک بود نسبتا که خوب در همون مدتی که ما اونجا دور می زدیم لای کتابا آریا و مامان باباش هم رسیدن و از دیدن دوبارشون خیلی خیلی خوشحال شدیم
ادامه دارد...