موقعیت:

ساعت دو شب کنارش دراز کشیدم و دارم حافظه ام رو شخم می زنم که هر شعر و ترانه و شعر نویی که بلدم تند تند براش بخونم شاید که معجزی شد و خوابش گرفت ... پسرک در حالیکه چشماش به یه جایی خیره شده و معلومه تو فکره

مامان

بله مامان ؟

هباپیما چه می خوره؟

هواپیما بنزین می خوره

مثل ماشین بابا؟

بله عزیزم

کبوتر چه می خوره؟

کبوتر دونه می خوره 

هباپیما پرزاز می کنه .. کبوتر پرزاز می کنه اما هباپیما دونه نمی خوره بنزین می خوره !


این روزا نتیجه گیری هاش مارو کشته .. جدیدا هم یه سری کلمه رو سعی می کنه حتما توی جمله هاش به کار ببره .. مثلا .. واقعا .. اما .. واسه ی .. یعنی به هر زوری شده چندتا ازینا رو استفاده می کنه

همین طوری خیلی الکی و بازی وار 4-5 تا کلمه رو یادش دادم و می تونه با نگاه کردن بهشون بگه چی نوشته .. پارسا .. مامان .. بابا . .. بچه .. خوب

حالا می تونه این جمله ها رو هر جا بنویسم بخونه  .. پارسا بچه است .. پارسا بچه خوب است .. پارسا بچه مامان است .. صد البته اگر حوصله داشته باشه .. اگر نداشته باشه یه جوری ادم رو ضایع می کنه که کتلت می شی بقول شبکه سه ای ها .. می گم پارسا اینجا چی نوشته نگاه می کنه می گه هپولو @@@@