عاشق همون چندتا کلمه ای هستم که غلط می گی .. می ترسم هی برات تصحیح کنم .. انگار می ترسم یاد بگیری درستشو و من بمونم بی دلخوشی

مامان مامان !   بعله ؟  پارسا جان خسکه شده ! چرا مامانی ؟ اخه بدو بدو کردم حالا خسکه شدم ! باید استاحه کنم ..

باباشو زده له و په  کرده به اسم بازی و کشتی حالا تند و تند می گه بابا ببشخید ببشخید !

داره با ملچ مولوچ آلو می خوره می گه مامان خوشکبه هست تو بخور !! نوش جونت عزیزم 

رفته قایم شده تو آشپز خونه هی هم از مخفیگاهش داد می زنه پارسا جان کجایی؟ یعنی بیاین منو پیدا کنین .. منم از همون سر جام داد می زنم پارسا جان کجایی؟ تندی جواب می ده تو آشتبوده !!! قربون صداقتت برم که توی قایم موشک بازی زودی جاتو می گی !

این روزا باید بد جوری مواظب حرفامون باشیم .. گوشای تیزش چیزایی رو می شنوه و هی تکرار می کنه که فکرشم نمی کنیم حواسش به ما بوده ..


منو پدر داریم خیلی اروم  باهم حرف میزنیم .. یکی از جمله های من اینطوری شروع می شه : پس من بیچاره چی بگم ... پسرک در حالی که داره گوشه دور اتاق ماشین بازی می کنه با خوشحالی میاد کنارم و می گه بیتاره ...بیتاره .. مامان بیتاره .. و خیلی هم انگار خوشش اومده ازین کلمه .. خلاصه اینقدر بیخیالی طی کردیم تا از دهنش افتاد .. اما بازم دیدم بعد دو سه هفته با خودش تکرار می کنه !!!!!

به باباش می گم میوه نداریم می گه فردا از مسعود می گیرم ..(میوه فروش محلمون که حالا دیگه با آقای همسر حسابی دوست شده و عاشق پارساس)

پسرک فردا به من می گه مامان دارم می رم بازار کاری نداری؟ کجا می ری مامان؟ می رم  از مسود خیار بخرم !!

و بدین سان بود که ازان به بعد تمام اسم ها در خانه ما با پسوند خانوم و اقا برده می شوند !!!