خانه پدری
این روزها سرگرم حیاطیم .. پسرک عاشق تاب آهنیه توی حیاطه .. که بشینه و من تابش بدم و باهم شعر بخونیم .. old Mc donald .. سوره حمد .. قل هوالله .. ناس .. خروس زری پیرهن پری ...
از تاب که خسته می شه می ره سراغ آب بازی .. با آفتابه کوچیکش تمام حیاط رو می شوره .. به گلدونها اینقدر آب می ده که آب و گل از لبه هاشون سرشور می کنه ... روی سر جوجه های بدبخت آب می ریزه و می گه باید شسته بشن آخه تو باغچه رفتن کثیف شدن ..
براشون مشت مشت گندم یا نون های خشک کوبیده شده می ریزه و دنبالشون می کنه که به زور برن سراغ دونه ها و بخورنشون .. بعد هم با یه جاروی کوچیک دنبالشون می کنه که بدوئن و ورزشی کرده باشن ..
پرنده های زبون بسته حتما توی دلشون ازینکه دست تقدیر اونا رو آورده توی این خونه شاکین اساسی !! خونه ای که سه تا پسر بچه ماجراجو داره که تا حالا هم مرغ و خروس نداشتن !!
شستن اسباب بازی ها یکی دیگه از برنامه های روزانه است که البته بهانه ایه برای آب بازی مضاعف ! همه دور یک تشت بزرگ و پر از آب می شینن و کلی ماشین و حیوون پلاستیکی رو می ریزن توی آب و دستاشونو تا بازو می برن توی آب خنک و اونا رو می شورن .. کم کم پاهاشون رو هم می ذارن توی آب .. بعد دمپایی ها می شن کشتی نوح و می رن وسط اقیانوس و کلی حیوون سوارشون می شن .. فقط اون زمان ها ماشین نبوده که سوار کشتی کنن که حالا به لطف تکنولوِژی چندتا از کشتی هام مامور سوار کردن ماشین ها می شن
پسرم این روزها توی خونه بچگی های من شادتر از همیشه است !!
---------------------------------------------------------------------------------------------------
به لطف حضور بچه های خاله پسرک هم اینجا من رو خاله صدا می کنه .. خونه هم که بریم تا مدتی هنوز خاله می مونم براش تا کم کم عادت کنه که من برای اون مامانم !