1- بابا براش بستنی یخی خریده و داره براش درباره آلاسکا درست کردن های بچگی حرف می زنه و پسرک با اشتیاق زیادی گوش می ده ..

بابا : من که کوچولو بودم مامان بزرگت که مامان منه شربت البالو درست میکرد بعد من اونو می ریختم توی لیوانای فلزی کوچیک یه چوب بستنی یا قاشق چایخوری هم می ذاشتم توشون می ذاشتیم فریزر تا بشه بستنی یخی که ما بهش می گفتیم آلاسکا . بعدش فرداش بعد از ظهر که هوا خیلی گرم بود همین جوری که داشتیم برنامه کودک می دیدیم  آلاسکامونو می خوردیم !!

 یک دقیقه دیگه پسرک کنار من : مامان می خوام برات داستانای آلاسکایی از قدیما که بچه بودم تعریف کنم .. من شربت آلبالو رو می ریختم توی لیوان کوچولو بعد توش چوب بستنی می ذاشتم بعد می ذاشتیم توی فریزر بعد هوا که گرم می شد می خوردم کارتونم می داد  من می دیدم .. خیلی کیف می داد اما اون موقع ها تو و بابا نبودین ! 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

2- مامان چرا نماز می خونیم؟ مامان جون توی نماز یعنی با خدا حرف می زنیم .. خدا چه رنگیه؟ خدا رنگی نیست مامانم .. کجاست؟ همه جاها هست اما ما نمی بینیمش اون مراقب ما هست همیشه .. چه شکلیه ؟ شکلی نداره .. پس چیه ؟ مثل نوره مامان .. (نمی دونم چی تو فکرش گذشت که دیگه خدا رو شکر سوالاش ادامه نداشت )

شب به بابا: بابا خدا یه نوریه مثل چراغ که به ما نور می ده !

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

3- مامان می خوام با بابا  برم مسجد با خدا حرف بزنم .. باشه پسرم لباساتو بیار بپوشم .. نـــــــــــــــــــــــــــــه اول باید وضو بگیرم ..

خوب منم با تو و بابا میام مسجد !

نه مامان تو نیا ... چرا ااااااااااااااااااااااا؟ اخه اونجا که من و بابا می ریم اصلا خانوما نیستن تو نمی تونی  که بیای توی آقاها نماز بخونی .. خوب مامان جون خانوما اونطرف پرده هستن !

نه نمی شه تو بیای خونه باش منو بابا می ریم قول می دیم زود بیایم .. اخه من تنهایی حوصله ام سر می ره شما ها نباشین

خوب ... اُِممممم .. خب ظرفا رو بشور هالو مرتب کن .. جمع و جور کن تا ما بیایم حوصله ات سر نره

من :(آیکون اوشین )