فصل بهار برای ما فصل مسافرت بود و خیلی بهمون خوش گذشت .. هوا عالی .. زمین قشنگ .. یه همسر خوب و همراه و یه پسرک دوست داشتنی و مهربون !! اینا یعنی بهشت روی زمین

از اول سال ساری تهران مشهد تهران تهران تهران ساری تهران ساری و بازهم اگر خدا بخواد هفته دیگه عازم تهرانیم .. اگر خدا بخواد

بار اخری که رفتیم تهران له و لورده شدیم .. همسر گفت بیاید چهارشنبه شب که من از سر کار برگشتم بزنیم به جاده گفتم نه شب نه ..صبح زود می ریم .. گفت از جاده هراز بریم .. گفتم چرا اخه این طرف که ترافیک نیست همه دارن واسه تعطیلات میان شمال مثل همیشه جاده مال خودمونه .. زودتر از 2 ظهر هم که جاده یه طرفه نمی شه 5 راه میفتیم دیگه صبحانه پیش مامان اینا هستیم .. خلاصه تار وسواس خونه تمیز کنی ام رو رفع و رجوع کنم و سر صبحی گاز پاک کنم و تیکه اخر ظرفا رو هم بشورم دیگه شد شیش و نیم که از در خونه رفتیم بیرون

همه چی خوب بود و تا تونل کندوان با خوشحالی رفتیم که برخوردیم به ترافیک .. گفتیم خوب شاید تصادفی چیزی شده و بعد از چند دقیقه راه باز می شه !! اما نشد .. نشد نشد نشد نشد نشد

ظهر شد .. افتاب درست بالای سرمون بود و انگار سیخ های داغشو توی سرو صورتون فرو می کرد !! پارسا گرمش شده بود و کلافه بود اما ما همچنان ایستاده بودیم و هر از گاهی یکی دو متر جلو می رفتیم .. هی گفتیم برگردیم از هراز بریم اما موقع اومدن دیده بودیم که اون طرف هم ترافیکه و می ترسیدیم که تو یه ترافیک دیگه گیر کنیم و امید داشتیم که بالاخره هر مشکلی هست برطرف می شه و این راه باز می شه که نشد .. 

چشمتون رو درد نیارم تا 6 و نیم عصر هنوز 40 کیلومتری کرج بودیم !!

به یه رستوران ترو تمیز رسیدیم که کنارش سوپر و مسجد هم داشت گفتیم پیاده شیم آبی به سر و رومون بزنیم و نماز بخونیم از صبح صبحانه هم نخورده بودیم یه نهاری هم بخوریم مردیم از گرسنگی .. هر چی هم که از خونه برای آذوقه راه اورده بودم دیگه ته کشیده بود و باید از سوپری خوراکی می خریدیم

نهار و نماز و خرید یه یکساعتی وقت برد .. وقتی سوار ماشینمون شدیم دیگه خبری از ترافیک نبود . مام خوشحال و خندان نفس راحتی کشیدیم .. اما چشمتون روز بد نبینه تا اومدیم بریم توی جاده پلیسی که اونجا ایستاده بود دوان دوان اومد جلو که کجا می رین؟؟؟ جاده رو بستیم یه طرفه شده به سمت شمال برگردین !!!

نمی دونم می تونین حال ما رو اونموقع تصور کنین یا نه !! حال بدی داشتیم .. حال ادمای خسارت زده .. یعنی اگر ما برای استراحت و نهار و نماز نمی ایستادیم الان به جاده بسته بر نمی خوردیم ..

اما نمی شد هم که نماز نخونیم و چیزی نخوریم و دستشویی نریم . پسرک هم کلافه شده بود بعد از 12 ساعت توی ماشین زیر آفتاب بودن باید هوایی عوض می کرد بچم !

بعد از مدتی جر و بحث با پلیس دور زدیم به سمت شمال !! جاده حالا دو بانده و خلوت بود اقای همسر که دیگه از خستگی و عصبانیت حالت عادی نداشت پاشو گذاشته بود روی گاز و دستش روی بوق !!  راهی که در طول 12 ساعت بصورت مورچه ای اومده بودیم کمتر از دوساعت برگشتیم

رسیدیم به شهرمون .. گفتم بریم خونه ولش کن تهرانو بیخیال شیم خیلی خسته ایم . آقای همسر خسته و عصبانی گفت که تاحالا به حرف تو گوش کردیم حالا به حرف من گوش کن.. خونه نمی ریم از همین جا می ریم هراز و می ریم تهران ..

و رفتیم و بالاخره دو شب بود که رسیدیم خونه .. قسم خوردیم دیگه هیچ وقت از جاده چالوس رفت و آمد نکنیم هیچ وقت .. به اندازه کافی تو این چهار سال زیبایی ها و زمستون و تابستون و بهار و پائیزشو دیدیم !

و اما پسرم در طول این راه 20 ساعته بسیار صبور و مودب بود .. غر نزد گریه نکرد چیزی نخواست .. گاهی می پرسید مامان کی می رسیم و وقتی خستگی و بیحوصلگی ما رو می دید چیزی نمی گفت !

تهران خوش گذشت .. مثل همیشه در کنار خانوادم ولی جای داداشم خالی بود و نبودنش خیلی احساس می شد


این هفته هم باز آقای همسر تهران کار داشتن و قرار بود کلنا اجمعین بریم تهران اما مامان اینا همه رفته بودن ساری و خونه خالی بود این شد که تصمیم گرفتیم در راستای بودن در جمع خانواده منو پارسا با سواری بریم ساری (قافیه رو داشته باشین )

بعد آقای همسر هم بره تهران  و به کارش برسه بعد بیاد ساری ما رو ورداره بیایم خونه .. ساری هم بسی خوش گذشت .. در کنار مادر بزرگ مامان بابا خواهر و بچه هاش ..خاله و دختر خاله ها و... پارسا حسابی بازی می کرد و توی حیاط بزرگشون بدو بدو می کردن و باهم جک و جوونور پیدا می کردن !! پارسا می گفت مامان کاش مام ازین حیاطای بزرگ داشته باشیم خونمون !!! و البته یه کار خیلی مهم بردن پارسا به سلمونی و کوتاه شدن موهای هوشولو پوشولش بود

موقع رفتن به سلمونی پسر خاله کوچیکه رو با خودمون بردیم و کلی توی فضای اونجا حال کرد و برعکس پارسا که اخم کرده روی مبل نشسته بود تند تند می رفت سراغ وسیله های بازی سرسره تاب تخت فنری استخر توپ و .... بعدشم که نوبت پارسا شد باهاش رفت توی اتاق و براشون سی دی مک کوئین گذاشتن و پسرخاله با همه دوست شد و براشون کلی جریانای خنده دار تعریف کرد و پرسنل مرده بودن از خنده از دست این بچه !!

آقای همسر هم که تهران رفتنش بنا به دلایلی کنسل شده بود در ساری به ما پیوست و روز جمعه هم رفتیم رای دادیم و عصری راه افتادیم به طرف خونمون و حالا داریم بار جمع می کنیم برای اخر هفته !

دیگه زندگی مام اینطوریه .. در سفر .. اسون نیست اما سعی می کنیم فقط خوبیهاشو ببینیم .. پسرم هم که از 20 روزگی توی جاده بوده دیگه مرد جاده شده و خیلی صبرش توی مسافرت زیاده برعکس من !

عکسها رو توی وبلاگ خودش ببینین