مهمون داشتیم این مدت ..  پدر بزرگ و مادر بزرگ(پدری) پسرک چند روزی اینجا بودن و حسابی بهش خوش گذشت و کمی تا قسمتی هم لوس شد طوری که کوچیکترین حرفی بهش می زدیم مثلا نباید اسباب بازیتو پرت کنی سریع لبو لوچشو پیچ می زد و می دوید بغل بابا بزرگش . .. پریروز رفتن .. بااینکه خیلی به بودنشون عادت کرده بودیم اما پدر و پسر با رفتنشون هیچ مشکلی نداشتن .. پسرک تا دم در باهاشون رفت و حتی بارها رو هم تند تند می داد دستشون و کمکشون می کرد و تند تند هم بای بای کرد و هنوز از راه پله ها نرفته بودن پائین تقی درو بست و اومد نشست سر بازیش .. !! آقای همسر هم که ظهر اومد خونه کلا یادش نبود که الان بعد از یک هفته بودنشون انگار یه چیزی تو خونه کمه . حتی یادش نبود بهشون زنگ بزنه ببینه رسیدن یا نه !!! این وسط من مثل همیشه ی عمرم داشتم غصه جای خالی مهمون رفته رو می خوردم

خوشحال بودم که پسرم همبازی داره .. از بازی های مورد علاقش با مادر بزرگ و پدربزرگ قایم موشک بود .. بدو بدو می رفت توی اتاقش پشت قفسه هاش قایم می شد جم نمی خورد بعد باید می رفتن هی صدا می زدنش تا پیداش می کردن .. اگرم یادمون می رفت یا کسی حواسش نبود که این وروجک الان رفته قایم شده بعد از مدتی از توی همون مخفیگاهش صدا می زد :پارسا جان ! پارسا جان ! یعنی بیاین منو صدا کنین و پیدام کنین .. این پارسا جان رو هم مامان بزرگش می گفت بهش 

بعد هم که پیدا می شد باید مثلا هول می خوردیم و می ترسیدیم .. خودشهم با خوشحالی می گفت ترسید ترسید

خیلی با مزه و جالب یک ماجرا رو با کلمات منقطع و بدون فعل می تونه تعریف کنه .. مثلا از کلاس که میام میاد برام می گه :بابا .. باد (کنک) .. فووووو  فووووو  (ادای باد کردن) ... تق .. ترسید .. حتما متوجه شدید داستانو .. یعنی بابا بادکنک رو باد کرد بعد تق ترکید و ترسیدم

یا با باباش که از دد میاد می گم کجاها رفتی چه خبرا بود می گه : آقا- موز - پارسا (دستاشو می ذاره رو چشماش)- -بابا  -مَ....م (نون) 

و من می فهمم که توی میوه فروشی آقای میوه فروش مثل همیشه یه موز بهش داده و پارسا مدل خودش خجالت کشیده (دستاشو می ذاره روی چشماش و عمرا اگر برداره .. البته بهتر از اینه که گریه می کرد قبلن ها ) و بجاش بابا گفته ممنون  و تشکر کرده 



ادامه داره ..........

پ.ن :درباره ی کتاب های کودکانه توی وبلاگ پسرک پست گذاشتم دوست داشتین سر بزنین






1