دیشب بعد از مدت ها دوباره گری ز آناتومی دیدم .. دلم براشون تنگ شده بود ..برای سادگی و صداقتشون ..  دیشب که پسرک خسته از بازی با مامان زود خوابش برد و مامان تمام کارهای خونه رو کرده بود و کاری برای من نمونده بود فارغ از دغدغه ی کارهای نکرده و خستگی بی امان اخر شب لم  دادم روی تخت و هدفون رو گذاشتم گوشم و یه دل سیر سریال دیدم ..

کلی هم به جون آقای همسر دعا کردم که قبل از رفتنش برنامه پخش دی وی دی لپ تاب رو درست کرده بود ..

تا ساعت دو بیدار موندم و دوتا اپیزود رو دیدم .. تا اونجایی که مردیت افتاد توی آب .. دیگه خیلی دیر بود لب تاپ رو بستم و برقو خاموش کردم .. نیم ساعت وول خوردم توی تخت اما دیدم نمی شه .. دل توی دلم نبود .. می دونم که مضحکه اما به خاطر مردیت بود که خوابم نمی برد .. یعنی همین جای داستان مردیت می میره ..  انگار من بودم جای اون که زیر اب دست و پا می زدم .. دوباره بلند شدم و دی وی دی 22 رو گذاشتم

نمی دونم چم شده بود ... انگار منم با مردیت مرگ رو تجربه می کردم .. وقتی برای برگشتن برای یک لحظه دیدن دوستاش برای یک لحظه بودن با عشقش برای یک عالمه کارهای نکرده التماس می کرد که برش گردونن منم باهاش گریه می کردم .. سینه ام درد گرفته بود .. دنیای خالی بعد از مرگ رو چه خوب نشون داده بود .. دنیایی که دستت به هیچ جا بند نیست .. باید بشینی و زنده ها رو نگاه کنی که چه خوشحال و بیخیال روز رو شب می کنن .. دلت می خواد داد بزنی بهشون بگی که باید عجله کنن ... وقتشون کمه .. اونطرف که برن حسرت یک لحظه ی الانشون رو می خورن ..

اما نمی شه صدات رو نمی شنون .. مثل توی خواب که می خوای داد بزنی اما نمی شه .. صدا از گلوت بیرون نمیاد .. انگار کنترل رو روی میوت گذاشتن ..

مردیت برگشت و من کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم زیر ملافه .. نمی دونم چرا و چقدر گریه کردم .. اذان رو که شنیدم پاشدم

بعد از نماز به پسرک که طبق معمول دو سه متر اون طرف تر از تشکش خوابیده بود سر زدم گذاشتمش سر جاش .. روی مامان که معلوم بود سردش شده پتو انداختم و برگشتم توی تخت 

دورو برم همه چی خوبه اما من اصلا حال خوبی ندارم .. حتی حال و حوصله پارسا رو هم ندارم .. براحتی دعواش می کنم .. اونم برای نبودن باباش لجباز شده .. جیغ می زنه گریه می کنه و هی سرشو می کوبه به اینور و انور .. این ویرووس لعنتی توی گلو هم ته مونده ی حالمونو گرفته ..

نمی دونم چرا بلد نیستم شاد باشم ..