دیشب حدودای ساعت 8 بود که گازمون قطع شد .. خوبه که این یه بخاری برقی رو داریم که اونم تازه یه المنتش روشن می شه اگه هر دو رو روشن کنیم آب می شه .. خونه به سرعت برق سرد شد آقای همسر اصرار و ابرام که پاشو بریم ساری اونجا گاز دارن حالا ساعت چند؟ 10 شب پارسا هم که سر شب خوابش برده بود .. به بدبختی تونستم راضیش کنم که صبر کنیم ببنیم تا فردا چی می شه .. اونم دست خالش درد نکنه که زنگ زد و گفت که اخبار گفته زود وصل می شه ... اخه یه بار دو سه سال پیش گاز مازندران در اوج سرما 8 روز قطع شد اون موقع که ما شیراز بودیم .. مادر شوهرم اینا پیش ما بودن .. زنگ می زدیم ساری می گفتن مردم توی صف بخاری برقی همدیگه رو می زنن .. می گفتن اصلا بخاری برقی و اسپیلیت پیدا نمی شه .می گفتن چندتا بچه کوچیک از سرما مردن حتی چندتا بچه که توی بیمارستان بودن از سرما تلف شدن .. حالا آقای همسر همه اینا رو یادش میومد می گفت پاشو جمع کن بریم !!!!!

حالا خوب بود شام رو که ابگوشت بود از ظهر درست کرده بودم .. کم پیش میاد که من پیش پیش غذام اماده باشه .. حتی غذای پسرک رو هم درست کرده بودم ..

دیگه همون بخاری برقی رو بردیم توی اتاق پارسا که کوچیکه روشن کردیم و همه جمع شدیم همونجا که با نفس کشیدن اتاق گرمتر بشه .. به بدبختی هم تن پسرک لباس پوشیدم (لازم به ذکر است که پارسا هم ساعت 11 با زنگ یه همسایه مزاحم بیدار شد .. آقاهه که سال تا سال با ما سلام علیک هم نمی کنه و محلمون نمی ذاره ساعت 11 شب از طبقه 4 پاشده اومده همکف این همه واحد رو رد کرده یک کاره زنگ مارو می زنه می گه گاز ما قطعه مال شمام قطعه؟؟؟؟؟ حالا باید چیکار کنیم ؟ فکر کنم آقای همسر بدش نمی اومد خفش کنه یا چندتا فحش ابدار بده )

اقای همسر که خیلی خسته بود خوابش برد .. من موندم و پسرک که سر شب خوابشو کرده بود اما معلوم بود که بدخواب شده و اصلا حوصله نداشت هی الکی جیغ می زد .. منم هی توی دلم به همسایه مزاحم بدو بیراه می گفتم .. خودشون اینجا هزار تا فامیلو اشنا دارن تا تقی به توقی می خوره دِ بدو خونه مامانشون اینا !!اولین راهی که به ذهنشون  می رسه همینه .. مثل پارسال که هیچ کس پول اب نداد اومدن ابو قطع کردن همه گذاشتن رفتن .. فقط ما موندیم که آقای همسر رفت پولشو داد و کلی منت کشی کرد تا اومدن وصل کردن بعد یکی یکی همسایه ها ی محترم تشریف اوردن ... کلا اینجا ادمای اپارتمان ما هفته ای یکبار میان به خونشون یه سری می زنن یه سری وسایل می گیرن دوباره می رن .. فکر کنم عادت دارن بصورت دسته جمعی زندگی می کنن .. اما همون یک روز هم که میان از هیچ مزاحمتی دریغ نمی کنن .. 

دیدم دیگه پارسا توی اون اتاق کوچولو نمی مونه .. پاشدیم اومدیم توی هال ... تا ساعت سه یه جوری سر کردیم تا بالاخره حدود سه و نیم بود که خوابید .. دیگه تنم خیلی درد می کرد نه حال داشتم تشک بیارم تو اتاق پارسا نه می تونستم روی زمین بخوابم .. جوراب پوشیدم و لباس کلفت رفتم روی تخت خودمون .. بماند که تا صبح یخ زدم .!!

صبح با صدای تخ توخ بخاری بیدار شدم اقای همسر نیم ساعتی بود که داشت با بخاری کشتی می گرفت که روشنش کنه اما نشد .. فعلا هنوز بخاری نداریم اما گاز وصل شده .. منم شعله های اجاق گازو روشن کردم زیادشون کردم یه کاسه ابم گذاشتم بجوشه شاید که یه کم گرم بشه پارسا هنوز خوابه .. اما دارم یخ می زنم همین ججوری !!!!!!!!!!!!!!!!