سلام!!!!

در ادامه وقایع دیروز....

  ** عصر رفتیم سعدی...  تقریبا در قسمت جنوبی شیراز و محله هایی نه چندان پیشرفته واقع شده.. بر عکس جناب حافظ... من شخصا به سعدی ارادت بیشتری دارم..  خلاصه همین طور که تو ماشین داشتم به این تبعیض محلی تفکر می کردم ناگهان پرسیدم.:  راستی چرا سعدی رو اینقدر جای دور افتاده ای پارک کردن؟؟؟

 که متوجه شدم آقای همسر از زور خنده نفسش دارع بند میاد... کلی هم تا آخر شب منو به خاطر این اشتباه لپی دست انداخت و هی شرمنده کرد..

 چند تا عکس گرفتیم.. یا من از آقای همسر یا اوشون از بنده.. و هیچ عکس دو نفره ای نگرفتیم زیرا آقای همسر روشون نشد به کسی بگن از ما عکس بگیرن.. چرا؟  ؟؟  خوب چون دوربین من جای باتریش خراب شده و لقه ...

 بالاخره منم دوربین دار می شم .. دنیا که قرار نیست همین جوری بمونه...مگه نه؟؟

  فالوده های اطراف سعدی بیش از حد استاندارد ما کثیف بود.. مام نخوردیم ( استاندارد نظافت مکان های خوردنی فروشی برای ما دوتا خییییییییییییلیییییییی پایینه و تقریبا هر چی اغذیه فروشی کثیف هست ما رفتیم..)

 **** آره خواهر جونم برات بگه که...

         بعد رفتیم لایکو برای خرید ست ملافه... آخه یک ست داریم که وقتی می خوایم بشوریمش دیگه چیزی نداریم.. به اصرار آقای همسر یک ست آبی غلیظ خریدیم.. شامل دوتا روبالشی.. یک رو تشکی و یک رو تختی.. آقای همسر اصرار کرد که گرون ترین مدلو بگیریم.. چون رنگ و طرح مدلای ارزون تر جالب نبود... اینا خیلی باحالن..   پازسال مامانم همین مرکو برامون خریده بود 26 هزار توومن.. و دیروز ما خریدیم 36 هزار تومن!!!!!!!!!!!!!!     خدا بده برکت!

 ****** از آنجا رفتیم 5000 تومان یک دانه مرغ خریدیم... یک ظرف پلاستیکی مخصوص مایکرفر خریدیم... یک عدد پیتزا از هات خریدیم و رفتیم خانمان...

امروز من کلی فعالیت از خودم در کردم و برای آقای همسر شام درست کردم و بردم بیمارستان سعدی بهش دادم وبرگشتم..  خیلی فکر کردم براش چی ببرم.. آخه شام امشب بیمارستان تن ماهی با لوبیاس که آقای همسر اصلا دوست نداره.. 

  دیگه منم مخ آشپزیم از کار افتاده بود و فقط غذاهای حاضری به فکرم رسید.. کلی سیب زمینی با زعفرون سرخیدم.. + 3-4 تکه مرغ سوخاری.. + یکی دو قاشق ذرت پخته شده...

  در یک ظرف دیگه هم مقداری جعفری.. گوجه فرنگی و زیتون  گذاشتم و توی یک ظرف کوچیک هم براش ماست بارانی درست کردم  .. یک دلستر هلوی خنک و یک تیکه نون بربری و دوتا بسته کوچیک سس گوجه آماده + قاشق و چنگال و دستمال .. همه رو مرتب بسته بندی کردم و  تاکسی گرفتم .. دم اتفاقات به آقای نگهبان گفتم با اینترن بخش یورو کار دارم.. اونم گفت برید تو فوریت ها پیداش کنید.. آقای همسر کلی از دیدن من کفید چون هیچ کسو اون تو راه نمی دن.. باورش نمی شد که نگهبان به همین سادگی به من گفته برو تو.. خلاصه بهش دادم و سریع برگشتم خونه.. با اتوبوس خط 68..


****** من که نبودم طی یک حادثه ناگوار یکی از درایو های کامپیوتر مون کلا اطلاعاتش پرید!!! حالا کدوم درایو.؟؟؟. درایوی که تمام اطلاعات شخصی من و آقای همسر توش بوده اعم از پایان نامه ها.. عکس های مشترک 2-3 سال که هیچ کپی ازشون نداریم..  فیلم هامون.. و کلی اطلاعات بسیار مهم دیگه... خیلی غم انگیز ناکه... و این مدت خیلی اعصابمونو درگیر کرده..