من و آقای همسر خیلی مریض هستیم.. هردو حالمون بده.. الان به آقای همسر مقادیری قرص و کپسول و مسکن دادم و خوابش برده.. خودم هم اینقدر حالم بده که نمی تونم برم آشپز خونه و یه چیزی برای خوردن درست کنم.. صبحانه هم نخوردیم.. دلم واسه خودمون می سوزه..

تازه صبح از دانشگاه تهران زنگ زدن که چرا نیومدی کارای فارغ التحصیلیت رو انجام بدی؟؟!!هیچی کلی حالم بد تر شد.. وقتی به آقای همسر گفتم مجبورم برای کارای فارغ التحصیلی چند روزی برم تهران غصه اش گرفت و حالش ازونی که بود بد تر شد. ..

تازه احتمالا هفته ی بعد از ساری هم مهمون میاد.. خیلی جالبه که همه چی باهم اتفاق می افته.. وای من کی از شر این دانشگاه خلاص می شم؟؟؟!!.. حالا اگه یه وقت کلمه ی دکترا رو به زبون بیارم آقای همسر این شکلی می شه!

حالا هگه بخوام برم تهران نمی دونم با مهمونها و با شاگردام که آخر هفته امتحان دارن چیکار کنم.. تازه اگر نرم و بمونم هم نمی دونم باید با شاگردام چیکار کنم.. آخه خونه ما خیلی کوچیکه.. آقای همسر هم دوست نداره من برم خونه آدمایی که نمی شناسیمشون..

خدایا بازم دستم به دامن خودت.. یه جوری کمکم کن..

 

راستی برای اینکه بدقولی نشه .. دستور غذای من درآوردی را در پست بالا بخوانید..