روزانه هشت بهمن
.........................................
چند ماه پیش بود شاید بهار که یک روز بهم گفت مامان چون خیلی دوستت دارم این شعرو برای تو گفتم :
" دوسِت دارم همیشه مثل یه گل همیشه " و خدا می دونه که من از خوشحالی روی ابرها بودم ازون موقع روزی چند بار برام می خونه ..البته گاهی که باهم سر یه کاری یا یه موضوعی دعوای کوچولویی داریم یا بهش می گم فلان کاری که کردی خوب نبود زود می گه اصلا دیگه برات " دوسِت دارم همیشه نمی خونم " و من می گم عیبی نداره ولی من دوست دارم همیشه ..
البته منم براش از وقتی نی نی بود یه شعر مخصوص دارم که گاهی میاد بغلم می گه مامان شعرمو برام بخون و نازم کن .. بعد که یه کمی خودشو لوس کرد پا می شه میره
.............................................................
عاشق غلط های تک و توکی هستم که هنوز گاهی توی جمله هاش هست .. مثل کچمه (=چکمه) یا عصوانی(=عصبانی) مساقبه (=مسابقه )
دیروز باباش یه پنجاه تومنی رو گرفته بود روی بخاری داشت چک می کرد و برای پارسا توضیح می داد که اینطوری می شه فهمید پول واقعیه یا تقلبی .. عصری با یه پول اومده پیش باباش می گفت بابا ببین این تقلویه ؟
دو سه هفته پیش که دوستان درباره ی عضویت در کتابخونه گفته بودن من هم بهش گفتم که یه روز باهم می ریم کتابخونه و عضو می شیم و بهت کارت می دن با عکس خودت روش که خیلی خوشش اومد
ازون روز تا حالا چند بار ازم پرسیده" مامان کی می ریم جزو کتابخونه بشیم ؟"
ازون طرف هم کلمات و حرفهای قلبمه سلمبه ای که توی صحبتاش استفاده می کنه که یه بار مفصل باید بیام بنویسم
..........................................................................
خیلی خوشحالم ازین که بشدت دوست داره کارها و رفتارای باباشو تقلید کنه .. سعی می کنه همه کارها و حتی حرف زدن هاش شبیه باباش باشه .. دیروز باباش یهویی رگ گردنش گرفت یا چمی دونم رگ به رگ شد .. منم براش حوله گرم می کردم و گاهی ماساژ می دادم که بهتر بشه .. اومد و گفت مامان منم اینجام گرفته و بازوشو نشون می داد .. براش حوله گرم کردم و گذاشتم و عین باباش ازم تشکر م یکرد
..........................................................................
دو هفته پیش که بابای خونه داشت در یک اقدام باور نکردنی خونه رو جارو م یزد یه چیزی توی لوله ی جارو تلق و تولوق صدا کرد .. گفت این چی بود گفتم شاید پوست فندقی پوست پسته ای حالا هر چی بود رفته دیگه شما بیشتر و بادقت تر زمین رو نگاه کن خوب !!
چند روز پیش یهو یاد انگشتر فیروزه ای افتادم که مامان و بابام تازگی براش از مشهد اوردن و خیلی توی دستش ناز بود و بهش میومد خودشم دوستش داشت ولی ازون جایی که دوست نداره بیشتر از ده ثانیه انگشتر باشه توی دستش معمولا اینور و اونور افتاده .. افتادم به گشتن اتاقش و کشوها و توی اسباب بازیها که خب نبود که نبود .. ناامیدانه به این نتیجه رسیدم که همونی بود که توی جارو صدا کرده ..
به پسرک گفتم می دونی احتمالا انگشتر فیروزه ات رفته توی جارو بس که همه وسایلت اینور و انور ریخته .. منتظر بودم با شنیدن این حرف مثل از دست دادن خیلی وسایل دیگه اش گریه و جزع و فزع کنه که من می خوامش و من به این بهونه باباشو مجبور کنم که توی آشغالای جارو رو بگرده تا خیال خودم راحت بشه .. اما با خونسردی در حالی که داشت ماشین بازی می کرد گفت " من که با اون روی زمین بازی نمی کنم .. " و دیگه چیزی نگفت ..
دیروز که جارو می کشیدم دیدم واقعا پره و خوب مکش نداره کیسه آوردم که عوض کنم ولی دلم نمی اومد بالاخره دستکش دستم کردم و دستمو بردم توی کیسه ی آشغالای جارو.. ولی دیدم این کار بی فایده است .. آشغالا اینقدر زیادن و اینقدر بهم چسبیدن که نمی شه توشون گشت .. به تنها چیزای سفتی که دستم خورد خورده های شکسته لیوان و بشقابی بود که یک ماه و خوردی قبل شکسته بودن و ترسیدم که دستم رو ببره و کزاز بگیرم و زود دستمو کشیدم بیرون .. حتی اگر انگشتر الماس هم می بود باید از خیرش می گذشتم .. با نا امیدی نایلون رو گره زدم و گذاشتم توی سطل ..
شب که آقای همسر داشت آشغالا رو می برد توی دلم می گفتم خداحافظ انگشتر فیروزه سوغاتی مشهد !! هیچ کس به اندازه ی من ناراحت نبود ...حتما انگشتری که مامان و بابام توی بازار مشهد گشته بودن و با خوشحالی برای پسرک خریده بودن برای من بیشتر ارزش داشته ..
..................................................................................