دیدید یک روزایی بیخودی خوشحالید و با انگیزه .. با لبخند از خونه بیرون می رید .. حتی بچه تون خوش اخلاقه و هر چی می گید گوش می کنه .. توی راه باهم آواز می خونید .. خیلی اتفاقی یکی دوتا آشنا رو می بینید و سلام و علیک می کنید .. توی راه برگشت یه خانومی ازتون درباره مهد کودک می پرسه و شما با علاقه براش  توضیح می د ین که چرا بچه تونو گذاشتین اینجا و ترغیبش می کنید که اونم بچه اشو بیاره .. وقتی میاید خونه توی وایبرتون چند تا خبر خوب هست .. یک دوست خوب بهتون زنگ می زنه .. به یک مهمونی دوستانه دعوت می شید .. بچه تون به طرز باور نکردنی بعد از ظهر با خودش بازی می کنه و شما یه چرت کوتاه میزنید و سرحال تر می شید .. از جایی که خیلی وقت پیش برای کار بهش سر زده بودین و خبری نشده بود بهتون زنگ می زنن و ازتون میخوان که افتخار بدن و باهاشون همکاری کنین ..شب با بچه تون سوره ها رو مرور می کنید و زود خوابش می بره و وقت دارید چند سیزن سریال ببینید ...

دیروز برای  من اینطوری بود 

دیدید یه روزایی از سر صبح با سر درد از خواب بیدار می شید و یواش یواش یادتون میاد چه خوابای وحشتناک و بدی دیدید .. گوشیتونو که روشن می کنید خبری از سلام و علیک و صبح بخیر  نیست و کلا برای شما هیچی نیست .. احساس می کنید هیچ کس توی این دنیا به شما اهمیت نمی ده .. بچه تون با گریه از خواب بیدار می شه و به هیچ صراطی هم مستقیم نیست به زور راضی میشه که از خونه بیاد بیرون  .. توی راه مهد اصلا باهم حرف نمی زنید .. موقع برگشت مچ پاتون پیچ می خوره و چپه میشید توی کوچه و به خودتون بد و بیراه می گید که چرا این کفش رو پوشیدید  .. یه موتوری توی کوچه ی خلوت از کنارتون رد می شه و متلک می اندازه .. تا خود شب هم دارید با بچه تون بد اخلاقی م یکنید و اون هم لجباز تر از همیشه اش می شه ... 

امروز من اونطوری بود ...

 

..................................................................................................

بشدت معتقدم که روزهای خوب و بد پیامد های نیت ها و اعمال خودمون هستند .. روزهایی که ادم های مثبتی هستیم و نگاهمون به زندگی نگاهی مثبت گراست روزهایی خواهند بود پر از انرژی های خوب که از اینور و اونور به ما می رسند .. حتی توی خیابون هم که راه می رید این مثبت بودن برای غریبه هایی که از کنارتون رد می شن قابل درکه ... 

ازون طرفش هم همین طوره .... شده روزهایی که با کلی سلام و صلوات و سوره و صدقه و آیت الکرسی روزم رو شروع کردم ولی ته دلم ترس بوده .. اعتماد نبوده و اون روز هم برام روز خوبی نبوده ..  امروز بهش می گن قانون جذب فکر کنم ..اما ازون جایی که برگی از درختی نمی افته مگر به اجازه و خواست خداوند من یاد این حدیث قدسی می افتم که 

من نزد گمان بندگانم هستم .. هر طور درباره ام بیندیشند همانطور با ایشان رفتار می کنم ..