همیشه از پنجره که آقاهه رو می دیدم ته دلم حسودیم می شد .. یه پدر شصت و خوردی ساله که قیافه ی مهربونش منو یاد بابام می انداخت.. معمولا تنها میومد و گاهی هم یک ظرف دستش بود .. 

توی دلم می گفتم خوش بحال خانومه .. مامانش براش غذا درست کرده داده باباش براش بیاره .. حتما خودش حال نداشته امروز غذا بپزه .. وای که چه کیفی می ده وقتی خسته و بی حوصله ای یه ظرف غذای گرم و اماده از خونه مامانت برسه .. کاری که مامان من سالها برای خواهرم می کرد .. بابام هم پیک غذابر بود البته خواهرم هم همیشه خونه اش رو جایی م یگرفت که بیشتر از دو سه تا کوچه با ما فاصله نداشته باشه .. 

بابا غذا رو ببر براشون .. بچه ها بیار اینجا بذار مادرشون نفس بکشه .. بابا بچه ها هوس پرتقال کردن باباشون هم کشیکه براشون بخر ببر .. 

همه اینا رو توی ذهنم مرور می کردم و باز بیشتر توی دلم حسودیم می شد به خانم همسایه بالایی که همسن و سالهای خودمه .. خوشبحالش که مثل من اینجا غریب نیست ..

وقتی با خانم همسایه بالایی اشنا شدم برام گفت که وقتی تازه عقد کرده بودن مادرش رو از دست داده .. مادر مهربونی که از وقتی فهمیدن مریضه تا روز پر کشیدنش یک ماه هم نشد .. حتی نبود که دختر ته تغاریش رو توی لباس عروس ببینه  .. نبود که جهیزیه ای که از سالها قبل با شوق و ذوق خریده بود برای دخترش بچینه .. 

خواهر بزرگی داره که سالهاست المان زندگی می کنه و برادری که توی یه شهر دور کار می کنه .. پدر اینجا تنهاست و دختر گاهی برای پدر غذا می پزه و یا پدر رو مهمون می کنه .. 

شرمنده شدم .. شرمنده از همه حسادتهام .. شرمنده از همه قضاوت هام ..