حالا که به لطف زمستون زودرس و بارون های پایان ناپذیر پائیزی بطور جدی خونه نشین شدیم و درحال یخ زدن می باشیم ! گاهی خیلی دلم می خواد دست پسر رو بگیرم و بزنیم بیرون .. البته اینجا تقریبا غیر از ساحل جای دیگه ای برای تقریح که به درد پارسا هم بخوره وجود نداره که اون هم الان دیگه نمی چسبه با این بارون و سرما

خیلی از اخلاق های پارسا مثل قیافه اش بمانند خودمه و متاسفانه یا خوشبختانه یکیش اینه که بقول باباش عین کنه به خونه چسبیدیم .. یعنی امکان نداره به این بچه بگی می خوایم بریم بیرون و نگه نه من نمیام و الم شنگه ای بابت اینکه من نمیام شمام نباید برین و اصلا خونه باشیم و بیرون چیه و ... بپا نشه !!

همون وقت های معدودی که به زور راضیش می کردم که از خونه بزنیم بیرون و یه کمی آفتاب به پوستمون بخوره و هوای تازه تنفس کنیم سعی کردم که این راه رفتن های کوتاه براش لذت بخش باشه و خیلی وقت ها اصلا یادم رفته که ادم ها نگاهمون م یکنن ..

مثلا توی پیاده رو مورچه ای دیدیم که داره پف فیلی رو با خودش می بره نشستیم و تا وقتی برسه به خونش دنبالش کردیم و هر بار که پف فیل از دستش افتاده مام به اندازه مورچه ههه حرص خوردیم و کلی براش دست زدیم که دوباره بره ورش داره .. فکر کن ادمایی که از کنارمون رد شدن چی با خودشون فکر کردن

گاهی گل های قشنگ کنار خونه ها رو با دقت بررسی کردیم از توی غوزه هاشون تخم گل جمع کردیم تا ببریم تهران و توی باغچه بکاریم  و گاهی هم بوته های خودرویی که از لابلای سنگفرش های پیاده رو خودشون رو بیرون کشیدن رو بهش نشون دادم و یکی یکی نازشون کردیم و بهشون گفتیم که مواظب باشن زیر پای ادما له نشن .. سر صبر نشستیم و مورچه های کله گنده رو که تند تند اینور و اونور می رن و در گوش هم یه چیزی می گن نگاه کردیم .. جایی که ماشین نمی اومد دست همو گرفتیم و دویدیم و اصلا هم به این فکر نبودم که الان این ادمها ی دور برم با دیدم یه زن چادر مشکی که دست بچه شو گرفته و عین دیوونه ها باهم می دون چه فکرایی که نمی کنن !!

توی پیاده روی شلوغی بخاطر علاقه پسرک کنار یه کامیونی که پارک شده بوده ایستادیم و هی خم و راست شدیم و زیر و بم کامیون و قالپاق ها و زاپاس ها و .. شو نگاه کردیم و پارسا روی زمین نبود از خوشحالی .. 

برای بچه گربه ی توی کوچه شیر بردیم  و کنارش نشستیم که شیرشو بخوره و بعدم برای تشکر هی دورمون بپلکه و برامون دم تکون بده !

توی خیابون هر جا که پارسا گفت مامان خسته شدم لبه باغچه ای پیدا کردیم و نشستیم و باهم خوراکی خوردیم بی دغدغه اینکه ادمها از کنارمون با چه نگاه های متعجبی رد می شن و چند بار هم شاگردهای قدیمیم با تعجب و کمی خوشحالی از دیدن ما جلو اومدن و سلام و علیک کردن

و خیلی خیلی کارای دیگه برای اینکه دنیای بیرون ا زخونه رو بیشتر به پسرم بشناسونم و توجهشو به ریزه کاری های دور و برش جلب کنم تا انسان بادقتی بشه و نگاهش به محیط اطرافش سرسری و گذرا نباشه .. خوب ببینه و خوب بشنوه . .. که البته فکر می کنم تلاشهام نتیجه هم داشته

گاهی با خودم فکر م یکنم دغدغه شاد کردن پسرک چقدر گاهی منو از خود بیخورد کرده ..اونقدر که خیلی از عرفها و قانون های ناگفته رو بی خیال شدم و کارهایی رو جسورانه انجام دادیم که کمتر کسی می کنه ..  نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم غیر از صدای پسرم و خنده هاش و احساس رضایتش .. و نه حتی نگاه سنگین ادمها رو احساس کردم

شاید این جور کارها توی شهرای بزرگی مثل تهران زیاد عجیب نباشه اما اینجا فکر کنم باشه .. اغراق نیست اگر بگم اینجا همه همدیگه رو مستقیم یا غیر مستقیم می شناسن .. کافیه یکساعت توی ارایشگاه یا مطب دکتر یا صف نونوایی باشی که یک عااااااااااااااالمه از ادمها رو بشناسی و از بیوگرافی خودشون و اجدادشون مطلع بشی و دستت بیاد که چقدر توی دید مردم هستی و ریز و درشت کارها و رفت و امد هات تحت نظره

....