پسرک نزدیکی های ظهر با جیغ و فغان از خواب بیدار شده سراسیمه رفتم توی اتاق دیدم نشسته روی تخت گوله گوله اشک روی لپاش می ریزه یه چیزی هم وسط گریه هاش می گه .. بعد از چند بار تکرار فهمیدم میگه "چرا آدامسامون خوردی؟؟" آدامس چیه مامان جون ؟ من خوردم؟

آره تو ماشین بابا بودیم بعد تو مال خودتو خوردی به من گفتی بهت ادامس بدم من ندادم تو از دستم گرفتی همشو خوردی! (باز گریه ی یهویی و اشک ریزون که بیا و ببین )

حالا از من قسم و آیه که مامان جون من که هیچ وقت ادامس تو رو نمی خورم .. اصلا خواب دیدی منم گاهی خواب می بینم ..

تا یکی دو ساعت داستان آدامس های خورده شده رو داشتیم . باباش هم که اومد براش تعریف کرد که مامان همه ادامسامو باهم خورد هیچی واسه من نذاشت ..

دیگه وقتی راضی شد که بهش قول دادم باهم بریم سوپری و همون ادامسو بخریم (یه ادامس با جعبه ی دراز و خطهای سرمه ای که اینجوری تیک درشو باز می کنن ازش ادامس میاد بیرون !!!!!!!!!!!!!!!!)

فعلا بیخیال قضیه شده ..

نتیجه اخلاقی : این بچه از من مادر چه تصوری داره اخه که این خوابا رو می بینه ؟؟!!!!

---------------------------------------------------------------------------------------------

بهش می گم مگه دیروز با بابا حموم نبودی پس چرا الان بوی ترشی لیته می دی پسر جون ؟

میگه اخه اب حموم گلالود بود بابا منو با آب کثیف شست !!

پسر تو از الان این جوابا رو می دی من هر روز باید بیام مدرسه ات که !

------------------------------------------------------------------------------------------------

توی حموم باباش داره حوله می پوشه تنش براش دعا می کنه که ان شالله سلامت باشی عافیت باشی .. می گه بابا بگو ان شالله بابا بشم بچه مو ببرم حموم !!