این قسمت بهترین قسمت مسافرتمون بود .. البته قبلا هم یک بار وقتی پارسا یکسالو یکی دوماهه بود رفته بودیم مشهد اما هیچ خاطره ای ازون سفر نداشت و خیلی کوچولو بود .. چند ماهی بود که مدام به باباش می گفت "بابا یه بار ما رو می بری مشهد امام رضا؟؟" یه جوری که دل ادم کباب می شد.. یا وقت اذان که تلویزیون گنبد و مسجد نشون میداد با خوشحالی می گفت "مامان مامان اینجا مشهده " .. یا با لگو هاش شکل گنبد درست می کرد و مارو صدا می کرد که ببینیم مشهد درست کرده

باباش بهش گفت که دعا کنه ان شالله بتونیم بریم مشهد .. پرسید که یعنی باید چیکار کنه ؟ باباش هم یادش داد دستای کوچولوشو می گرفت جلوش می گفت خدایا ما رو ببر مشهد !!

خلاصه از دعاهای پسرم و لطف خدا این سفر قسمتمون شد .. محیط فرود گاه براش جالب بود اولش هی غر زد که بریم بیرون بعد که دید پر از بچه است و دست باباشو گرفت و رفتند غرفه های اسباب بازی و کتاب و .. رو نگاه کردن خوشش اومده بود .. بعدم یه ابنبات چوبی براش خریدیم و دیگه ساکت روی صندلیش نشست و ابنباتشو خورد..

خیلی خیلی خوشحال شدیم که دیدیم با وجود اینکه بلیت پسرک نصف قیمت بود اما به بچه های بالای دوسال صندلی جداگانه دادن و مجبور نبودم توی بغلم نگهش دارم .. موقع سوار شدن هم مات و مبهوت بزرگی هواپیما و کلی هواپیمای گنده دیگه توی محوطه فرودگاه بود و همین طور هم آبنباتشو می خورد

توی هواپیما خیلی خیلی بچه ی خوبی بود مودب روی صندلیش نشست و کمربندشو براش بستیم و از پنجره با تعجب بیرونو نگاه می کرد و ابنبات می خورد .. تا اینکه شروع کردن به پخش غذا .. اگر بدونین چقدر بچم خوشحال شد که توی هواپیما بهش غذا دادن .. میزشو براش باز کردیم و چون جلو رو نمی دید باباش گفت الان می خوان برامون غذا بیارن و با خوشحالی منتظر غذاش بود .. بعدم ذوق زده ابنباتو کنار گذاشت و  بیشتر غذارو خورد و گفت خیلی از هواپیما خوشم میاد مامان . ! ای کاش مثل قدیم ها یه اسباب بازی کوچولو هم به بچه ها می دادن تا خاطره بهتری از هواپیما براشون بمونه

همین که هواپیما نشست روی زمین پارسا خوابش برد !!حتی وقتی سوار تاکسی شدیم و پیاده شدیم هم بیدار نشد

وقتی که  رسیدیم و مامان و بابا رو دیدیم با صدای بابام بیدار شد و اولین چیزی که گفت این بود : "توی هواپیما خانومه هی به ما غذا داد هی به ما غذا داد " یعنی یکی ندونه فکر می کنه ما تو خونمون غذا نداریم !

اولین بار هم که با مامان و بابا رفتیم حرم پسرک خوابید توی تاکسی و دیگه بابام و آقای همسر بردنش قسمت مردونه و آقای همسر گفت که نزدیکای ضریح بیدارش کردن و چون بابام بهش گفت که صلوات بفرسته بچم تا اخرش تند و تند صلوات بلند می فرستاد.. گویا اونجا یه دوست هم اندازه خودش هم پیدا کرد و وقتی موقع برگشتن من و مامان رو دید با خوشحالی گفت که با سید محمد بازی کردم مامان !!

یه بار دیگه هم توی حرم موقع نماز توی صحن باباش رفت نماز و منو پارسا یه گوشه ای نشستیم تا بابا بیاد و من بتونم نماز بخونم ..پارسا هم هی غر می زد که بریم ! پاشو بغلم کن بریم ! که خدا آقا مهدی رو رسوند که یه پسر بچه 10-12 ساله اصفهانی بود که کلی با پارسا حرف زد و بهش شکلات تعارف کردیم و خلاصه باعث شد که در مدت نماز پسرک غر نزنه !

یه بار هم رفتیم روی فرش های صحن رضوی نشستیم بعد نماز که پارسا بدوئه و بازی کنه اما مگه می رفت .. چسبیده بود به من و تکون نمی خورد .. کلی تشویقش کردم و بچه ها رو نشونش دادم که ازین ور به اون ور می دویدن .. یواش یواش راضی شد و بلند شد تا یک متر می رفت و برمی گشت .. کم کم شد دو متر .. چهار متر .. دیگه شیر شده بود می رفت اون دور دورا و دوباره بدو میامد بغل من ! یه بار که حواسش نبود به هوای یه بچه دیگه خیلی دور رفت یهو دور و برش نگاه کرد و مارو ندید ..ترسو توی صورتش دیدم و بدو خودمو بهش رسوندم .. تا من برسم کلی هوار هوار گریه کرده بود .. محکم بغلش کردم و گفتم هر جا که باشه من نگاهش می کنم و نباید بترسه !

تو اون چند روز هوا خیلی خوب و آفتابی بود .. حرم هم به شلوغی روزای اول عید نبود و به نظر من یه شلوغی عادی بود مثل همه روزای دیگه ای که مشهد رفته بودم .. توی خونه  هم پارسا حسابی با مامان و مخصوصا بابا بازی می کرد و ما کلی استراحت کردیم ..

نمی دونم چجوری خدا رو بخاطر این سفر شکر کنم .. اما خودش که از دلم خبر داره و می دونه که می دونم که من هیچ وقت استحقاق این زیارت و این پذیرایی رو نداشتم و هر چی بوده از بزرگواری صاحب حرم بوده و دل نازک بنده کوچولوش که مدتها بود ارزوی مشهد داشت !

یک اتفاق خیلی خوب دیگه که توی این سفر افتاد دیدن یکی از دوستان عزیز وبلاگیم بود : فاطمه خانوم مامان محمد صدرای گل !

یه مامان خیلی گرم و صمیمی و دوست داشتنی که انگار سالها بود می شناختمش و یه پسر مو طلایی و بامزه و مودب و البته شیطون که برعکس پارسا عاشق سوار شدن وسیله های بازی بود و آب باز ی.. یعنی اقای باغبون داشت چمن ها رو اب می داد محمد صدرا همین جور کنار دستش ایستاده بود یه جوری که حتما خیس بشه ..

و در اخر هم خداحافظی با امام و برگشتن با روحی سبک و دلی پر حسرت از کوتاهی دیدار .. به پارسا می گم پارسا بازم دوست داری بریم حرم؟ می گه نه !

چراااااااااااااااا؟ مامان اخه امام رضا که توی خونه اش نبود ..! من که اصلا ندیدمش !! 

گفتم چرا پسرم امام رضا هست ما رو می بینه وقتی می ریم توی حرمش به ما سلام می کنه می گه خوش اومدی پسر کوچولو .. و خلاصه راضی شد که امام توی خونه اش هست و ما اونو نمی بینیم

موقع برگشت توی هواپیما از اول که نشستیم پارسا پرسید مامان بازم بهمون غذا می دن؟ گفتم اره مامان .. میزهامون رو که باز کردیم و خانوم مهماندار میز غذارو اورد اول داشت به ردیف کناری ما غذا میداد که پارسا با ناراحتی و ناامیدی گفت مامان خانومه ناهار منو نداد که !!!!!!!!!!!! منو آقای همسر نمی دونستیم بخندیم یا خجالت بکشیم !

هواپیما که بلند می شد حرم معلوم بود و هی کوچیک و کوچیک تر می شد .. دلم گرفت یهو.. دلم تنگ شد .. دلم برای تمام خوبی های دنیا تنگ شد .. برای امام مهربونی ها .. کاش می شد جایی زندگی کنم که هر روز صبح که بیدار می شم یادم بیاد این نزدیکی ها حرم یک امام هست که شهره مهربونی و بزرگواریه .. یادگار رسول اللهه .. خوش به سعادت مشهدی ها


دعا کردم که دیدار این حرم قسمت همه بشه .. برای ارزوی دل همه دوستانم دعا کردم و برای سلامتی خودشون و عزیزانشون ..