بالاخره خیلی خیلی دیرتر از اونی که می باید کتاب کمی دیرتر سید مهدی شجاعی رو تموم کردم .. دلیلش هم غیر از محدودیت های کتاب خونی و حساسیت پسرک به کتاب دست گرفتن من جا گذاشتن کتاب خونه مامان اینا اونم به مدت دو سه ماه بود .. یعنی ازین تهران تا تهران بعدی

خلاصه هم تموم شد ..

این کتابو خیلی اتفاقی خریدم وقتی که با دختر خالم رفتیم کتاب فروشی تا برای یکی از دوستاش کادو یه کتاب بخره ..

اوایلش خوب بود .. داستان جذاب بود اما طول و تفسیر هاش کسل کننده بود طوری که میشد خیلی سرسری به هر صفحه نگاه کرد و رفت صفحه ی بعدی بدون از دست دادن مطلب مهمی ..

اما همین طور که رفت جلو طول و تفسیر ها بیشتر شد و دیالوگ ها خسته کننده تر .. تا جایی که بخش های اخر کتاب فقط با تندخوانی پیش می رفت ..

با همه اینها پیشنهاد می کنم کتاب رو بخونید.. اگر کمی هم دغدغه ظهور رو  دارید بخونید ..

داستان ازینجا شروع می شه که در جشنی که به اسم امام زمان گرفته شده و در حالی که مداح جشن شور گرفته و جمعیت با هیجان و اشک و اه فریاد اقا بیا آقا بیا سر می دن یک نفر اون وسط فریاد می زنه " آقا نیا ..آقا نیا و ...........

مخصوصا روایت هایی اخر کتاب که همه شاید اینور و اونور شنیده باشیم یاداوریشون برای چندمین بار تلنگر خوبیه برای وجدان های نیمه خوابیده کسانی مثل من !