همین الان
همین الان خونه مون ریخته و پاشیده است چون قراره فردا اگر خدا بخواد بریم ساری و امروز مثلا می باید بار مسافرت رو جمع می کردیم که خوب هنوز نکردیم چون حال کار کردن نداشتیم کلا و فقط یه سری لباس از توی کشو ها ریختم بیرون تا ببینم ایا کدومشون رو می خوام بذارم توی کیف کدومشون رو نمی خوام
همین الان سفره شام هنوز پهنه و ظرفشوری از ظرف های نشسته سرشور کرده و بخاری اتاق خواب خرابه و باید تشک بیاریم همه توی هال بخوابیم درحالیکه اصلا جای خالی نیست اینجا
همین الان دندونام که دوشبه مسواک نزدمشون خیلی سنگین شدن و مسواک لازمن و فرشته تمیزی و دیو تنبلی دارن توی وجودم باهم فحش و فحش کاری می کنن سر اینکه من باید مسواک بزنم یا نه
همین الان صدای پدر و پسر رو می شنوم که کتاب چهارمی رو هم خوندن تموم شد و پسرک می گه حالابابا بیا بازی کنیم کتاب بسه و صدای شکایت امیز پدر خسته ای که یکی دوساعته از کشیک درمانگاه برگشته خونه که می گه باشه بابا اما بعدش دیگه بخوابیم باشه
همین الان ... خدا رو شکر
همین الان خیلی خوابم میاد