سلام

ما بعد از ده دوازده روز برگشتیم خونه مون ..توی این مدت هم ساری رفتیم و هم تهران و خیلی خوب بود در این جهت که حال و هوامون عوض شد و یک مدتی از روال معمولی و یکنواخت زندگی بیرون رفتیم و پدر مادر هامون رو دیدیم و کمی هم اتفاقات ناخوشایند اخیر رو از یاد بردیم .. خدا رو شکر

قبل از اینکه گزارش سفر رو بدم باید از خواننده های وبلاگم تشکر کنم که پیوسته به این خونه مجازی سر می زنن و تنهام نمی ذارن .. مخصوصا رواق عزیزم .. اگر بدونید که چه کیفی داره که بدونی توی تمام دنیا حتی یک نفر هست که نوشته هاتو دوست داره و دلش برای نوشتنت تنگ می شه .. درسته که من اینجا رو برای خودم و ثبت و زنده  نگهداشتن روزهای زندگی می نویسم اما خیلی خوشحالم که دوستانی دارم که اینجا رو و نوشته هام رو دوست می دارن ..

خوب .. دو هفته پیش یعنی قبل از عاشورا و تاسوعا چهارشنبه بعد از ناهار عازم ساری شدیم .. مثل همیشه توی راه پسرم خیلی بچه خوب و ارومی بود و باخودش حرف می زد و بازی می کرد .. ساری هم با دیدن بابابزرگ و مامان بزرگش خیلی ذوق کرده بود .. خاله ی بابا از قبل برای شام دعوتمون کرده بود و تا رسیدیم قرار شد بریم اونجا اما پارسا اصلا دلش نمی خواست از خونه بابابزرگش اینا دل بکنه و هیچ رقم حاضر به رفتن نبود . البته من هم ته دلم اصلا دلم نمی خواست برم .. اصرار های پدر بزرگ برای راضی کردن پارسا هم کارساز نبود و نه تنها خودش نمی ذاشت تنش لباس بپوشیم از بابابزرگ و مامان بزرگش هم می خواست که برن لباس هاشونو عوض کنن و بیان بشینن بازی کنن .. توی راه هم یکبار بهش گفتم وقتی رسیدیم می ریم خونه خاله بابا مهمونی .. خیلی جدی گفت "نه من نمی خوام .. می خوام خونه بابابزرگ اینا باشم " ...

کلا پارسا بچه ایه که روی حرفش هست و یادش هم نمیره چی گفته یا چه قولی بهش دادیم .. بالاخره بابابزرگش تونست به یک کلک راضیش کنه که لباس تنش کنه (یک صدایی از بیرون میومد و بابابزرگش بهش گفت بیا بریم پایین ببینیم صدای چیه و باید لباس بپوشیم چون پایین سرده و پارسا هم بخاطر کنجکاویش بعد از حدود نیم ساعت کلنجار رفتن گذاشت لباس تنش بپوشیم ) ولی به محض اینکه رسیدیم اونجا شروع کرد به گریه و جیغ و داد که "بریم بیرون " یعنی مثل نوار پشت سر هم می گفت بریم بیرون .. فقط بریم بیرون و کل فامیل بسیج شده بودن که یه جوری حواسشو به یه چیزی پرت کنن تا بیخیال بیرون رفتن بشه .. حتی خاله اینا براش یه کادو هم گرفته بودم که براش بازش کردن و نشست و یه چند دقیقه ای با واگن های قطار بازی کرد و باز گذاشتشون سر جاشون و گفت حالا بریم بیرون .. خلاصه تا زمان شام همین داستان بود .. اما سر سفره خیلی مودب نشست و غذا خورد و همواره کارهاش مورد توجه همه بود

تاسوعا و عاشورا رو اونجا بودیم و پارسا با بابا و بابابزرگش رفتن دسته (البته فقط پارسا رو بردن که نگاه کنه ) وقتی هم اومد خونه گفت مامان دوست نداشتم طبل می زدن می ترسیدم .. واقعا هم بچم راست می گفت چند تا طبل به چه بزرگی رو چند نفر باهم می زدن طوری که حتی از فاصله دور قلب ادم می خواست از دهنش بیاد بیرون .. یا صدای بلند گوها اونقدر بلند بود که مغزت تکون می خورد و هر دسته ای سعی می کرد صداش از دسته جلویی و عقبی بلند تر باشه و اکوی بیشتری داشته باشه و من همش در فکر اونایی بودم که خونه هاشون سر خیابون بود و باید تا ساعت 2-3 شب این صداهای وحشتناکو تحمل می کردن و شاید بچه کوچیکی هم داشتن یا ادم خسته ای که ساعت 12 شب نیاز به استراحت داشته باشه .. اما در کل خیلی خوب بود که پارسا رو بردیم و این مراسم رو دید .. البته تا هر وقت که خودش می خواست نگهش می داشتیم و به محض اینکه می گفت دوست نداره یا می گفت بریم سریع برش می گردوندیم خونه .. یه بار هم با بابا و بابابزرگش رفتن تکیه محلشون که بابابزرگ هم در اشپزخونه اش کمک می کرد و قیمه پلو درست می کردن وقتی اومد خونه ازش پرسیدم بابابزرگو دیدی؟ گفت اره داشت پلو می پزید .. مامان بزرگ اینا یه پیرهن مشکی از بچگی های بابا داشتن که درست اندازه ی پارسا بود و یکی دوبار تنش کردم و با بابابزرگش رفت دسته روی .. خیلی بامزه شده بود حیف که نذاشت عکس بگیرم ازش

اخر تعطیلات آقای همسر برگشت خونه و منو پسرک ساری موندیم و صبح فرداش عازم تهران شدیم.. پارسا هم خیلی خوشحال بود که خونه مامان ایناس.. وقتی که یکی یکی پسر خاله ها و دختر خاله از راه رسیدن اون صحنه اول که پارسا رو می دیدن خیلی جالب بود .. هم واکنش اونها هم ابراز احساسات پارسا ..(سلااااااااااااام مجتبی یییییییییییییییییی ..از مدرسه اومدیییییییییییییییییییی... من اومدم تهران پیش توووووووووووووووووو.. بدو بیا لباساتو عوض کن بازی کنیمممممممممممممممممممممممم..)

دیدن بازی هاشون هم خیلی شادی اور بود .. معمولا وقتی دو تا شون بودن تا مدتی خیلی خوب باهم بازی می کردن .. مثلا بازی مورد علاقه پارسا با پسر خاله کوچیکه این بود که دور اتاق پذیرایی دنبال هم بدوئن و غش غش بخندن .. وقتی سه تایی می شدن بازی ها گرم تر می شد اما بعد از مدت کوتاهی صدای گریه و جیغ یکیشون بلند می شد .. تا جایی که می شد حتی کاری به گریه هاشون نداشتیم تا دوباره خودشون به بازی برگردن ..

دختر خالش که خودش عاشق کتاب خوندنه کلی برای پسرک هم کتاب می خوند و می دیدم که مثلا یک کتاب شعرو همون روز حفظ شده از بس با علاقه گوش کرده .. جالب ترش این بود که می دیدم یه وقتایی داستان هایی رو که براش خوندیم خودش وقتی تنهاس نمایش بازی می کنه .. مثلا می رفت یه گوشه می گفت من حالا گرگم بعد صداشو کلفت می کرد می گفت : از توی کوه و دره میاد صدای بره .. باز دهنم اب افتاد دلم به تاب تاب افتاد .. بعد بره می شه با یه صدای دیگه بعد کلاغ می شد .. خیلی دیدنی بود .. گاهی هم پسر خاله ها رو وادار می کرد که یکی از نقشا رو بعهده بگیرن که معمولا اینکارو نمی کردن .. یا مثلا با مامانم بازی می کرد می گفت مثلا اینجا خیابونه من الان می رم دسته زود میام بعد می رفت بدو بدو تو یه اتاق دیگه یه کمی سینه می زد خودشم حسین حسین می گفت بعد بدو بدو میومد می گفت من از دسته اومدم ! خیلی هم بامزه علاقه داره که یه چیزی رو بعنوان بلند گو بگیره دستش و تیکه هایی رو که از نوحه ها یادش مونده بخونه 


یه روز هم برای امتحان و با رضایت خودش بردمش مهدکودکی که پسر خاله کوچیکه میره .. از لحظه ای که وارد شدیم قیافه اش در هم رفت و گفت بریم بیرون .. مربی ها و محیطش خیلی خوب بودن .. بهش هدیه های کوچولو دادن اجازه دادن ببرمش توی کلاس پسرخالش و و یا هرجا که دوست داره .. می خواستم ببینم برخوردش با همچین جایی چطوره .. که خوب اصلا راضی نبود حتی پاهاشو بذاره رو زمین و همش می گفت بغلم کن بریم بیرون .. خانوم جوونی که گویا مسئول اونجا بود گفت خانوم شما کارمندی؟ گفتم نه .. گفت پس چرا می خوای بچه رو اذیت کنی الان سنیه که نیاز داره تمام وقتشو کنار تو باشه و اینطوری احساس امنیت می کنه ..گفت من که خودم مهد کودک دارم باید امثال تو رو تشویق کنم که بچه هاتونو بیارین که چرخ کارم بچرخه اما وجدانم راضی نمی شه به همه مادرها می گم حتی اگر مشکل مالی ندارین کارتونو رها کنید و این 3-4 سال رو کنار بچه هاتون باشید و مطمئن باشید که ذخیره روانی زندگی بزرگسالیشون خواهد بود .. گفتم منم اینا رو خودم می دونم و قصدم این نبود که بذارمش مهد فقط می خواستم اگر می موند کمی توی بچه ها باشه و توی جمع بازی کنه که دیدم توی این فضا دوست نداره وگرنه بچه ایه که خوب با بچه ها کنار میاد و بلده باهاشون بازی کنه مخصوصا چون خیلی خوب حرف می زنه با بچه های بزرگتر از خودش هم خیلی خوب بازی می کنه و خودشو قاطی اونا م یکنه

خلاصه این شد که تشکر کردیم و رفتیم بیرون و پسرک نفس راحتی کشید .. بعد هم با خالش رفت خونه و من با مامانم رفتیم یه مجلس دعا و بنده خدا مامانم کلی ذوق کرده بود که بعد مدتها یکی از دخترهاش باهاش اومده یه جایی از بس که ماها نیستیم و هی منو به همه معرفی می کردو با شونصد نفر هی ماچ و بوسو اینا ...

برعکس اینجا که هممون دوست داریم صبحا بخوابیم و از رختخواب کنده نشیم که فکر کنم به خاطر رطوبت باشه اونجا پسرک دیگه نه صبح بیدار بود .. گاهی باهم شال و کلاه می کردیم و می رفتیم توی حیاط می دویدیم و روی برگا لگد می کردیم که خش خش صدا بدن و توی باغچه ها دنبال مورچه و کرم می گشتیم .. که البته پیامد یکی ازین گردش های هیجان انگیز سرماخوردگی شدید پارسا و بعدش من بود که دیگه خونه نشین شدیم و حتی بعد از اومدن اقای همسر هم نتونستیم جایی بریم و خدا رو شکر که اونجا بودیم و ازمون پذیرایی و مراقبت می کردن وگرنه با حالی که داشتیم روز به روز بدتر هم می شدیم ..

پارسا رو هم به خاطر اوضاع خیلی بد دندونای جلوش پیش یک دندون پزشک اطفال دیگه که یکی از اشنایان معرفی کرد بردیم و خوب اونهم کلی سرزنشمون کرد مثل همه ادمای دیگه و دندون پزشک ها که چرا شیر رو باشیشه دادیم و چرا شیر شب رو قطع نکردیم و چرا روزی سه بار مسواک نزدیم و چرا زودتر نیاوردیمش و الان خیلی دیره و باید از دندوناش عکس گرفته بشه و همه دندونای دیگش غیر از چهار تای بالایی هم به زودی خواهند پوسید و چاره ای هم نداره و ..

و من و آقای همسر با اعصابی خورد و خمیر برگشتیم خونه و اینقدر عصبانی بودیم هردو اینقدر پارسا از بدو ورود به مطب گریه کرده بود و در حین معاینه جیغ کشیده بود که ما هم توی ماشین کلی به هم پریدیم تا باقیمانده ی اعصابمون هم له و په بشه

و بالاخره یکشنبه ظهر از تهران حرکت کردیم و به شهرمون اومدیم . خدارو شکر مسافرت خوبی بود و خوش گذشت و البته با سوغات سرماخوردگی که همچنان ول کن ما نیست !!