نمی دونم چرا وقتی پسرک خوابه من هیچ کار مفیدی نمی کنم حتی دست به ریخت و پاش خونه هم نمی زنم و حتی به مخم زحمت نمی دم که برای موضوع" امروز ناهار چی درست کنم" فکر کنه .. 

اینور و اونور الکی می پلکم برنامه های مزخرف تلویزیون رو می بینم یا اینکه می شینم اینجا به وبلاگ خونی و ..

اونوقت تا بیدار می شه استرس می گیرم که ای واااااااااااای حالا همش باید کنارش باشم و بهم می چسبه و هزار تا خواسته داره و من با این همه کار که ریخته سرم باید چیکار کنم و این داستان تکراری اون روزاییه که تازه همزمان با پسرک بیدار نمی شم 

شاید یکی دو روز خودم رو توبیخ کنم و مثلا ادم بشم و عین یه کدبانو به کارهای ناتموم خونه برسم اما همون یکی دو روزه و باز تا ترک عادت موجب مرضی نشده برمی گردم به پیله ی تنبلی خودم 

چند ساله که اوائل مهر که می شه هنوز خوشحالم که دیگه مدرسه نمی رم  و اون اتفاق پر استرس و تکراری تموم شده .. 12 سالی که کمتر روزی بود که بخاطر دیر رسیدنم تاخیر نخورم و یادم نمیاد که روزی بوده که با خیال راحت و با تکلیف های نوشته شده و درس های خونده شده رفته باشم مدرسه 

زندگی دانش اموزیم مثال کوچیکی از زندگی الانم بود .. وقت داشتم اما دوست داشتم هر کاری بکنم غیر از کاری که می بایست .. از مدرسه که می اومدم می خوابیدم .. بگذریم که لباس هامو هر کدوم یک طرف می انداختم و هیچ وقت هم یادم نمی اومد جورابمو کجا دراوردم و تا صبح روز بعد که دیگه دیرم شده بود برام مهم نبود ! بعدش که بیدار می شدم گرسنه ام بود .. تلویزیون می دیدم و  یه چیزی میخوردم .. بعد توی خونه می پلکیدم و تازه ساعت ده شب یادم میومد که برم سراغ کیفم .. تازه اونوقت بود که می فهمیدم  اصلا توی دفتر یادداشتم ننوشتم چه تکلیفی برای امروز  داریم و وقتی همه بچه ها همین کارو می کردن من زل زده بودم به پنجره ی کلاس.. و برنامه هفتگی رو هم گم کردم و نمی دوم فردا چی به چیه .. و با خجالت به یکی زنگ می زدم و ازش می پرسیدم و این به شرطی بود که یادم میومد که شماره تلفن طرف رو گوشه کدوم کتاب یا دفترم نوشتم .. وگرنه عین خیلی از روزها  فردا کلی کتاب و دفتر می ذاشتم توی کیفم و با خودم می بردم و برای زنگ های تفریح برنامه ریزی می کردم که مشق هامو بنویسم .. تازه قسمت اعصاب خورد کن ترش اینجا بود که دستم خیلی کند بود و نمی تونستم عین بچه هایی که توی 5 دقیقه سه صفحه رو از روی دفتر دوستشون کپ می زدن اینکارو بکنم و سه سال نوری طول می کشید .. سر بیشتر کلاس ها داشتم ورد و دعا می خوندم که معلم خبری از تکالیف نگیره و همزمان داشتم از روی کتابم که یواشکی توی جامیز باز کرده بودم درس حاضر می کردم .. اوضاع بدتر از اینهام بود که اصلا حوصله تعریف کردنشو ندارم اما با همه اینا هیچ وقت از شاگرد دوم کمتر نشدم .. نمی دونم شایدم یکی دوبار سوم شدم اونم با اختلاف خیلی کم با بچه های منظمی که همیشه با تکلیفای انجام شده و درسای خونده شده سر کلاس حاضر بودن .. 

سوم راهنمایی بودم که مشاور دوست داشتنی مون صدام کرد و گفت که همیشه نمی تونم نون هوشم رو بخورم و با ادامه دادن این وضع همین طوری روی قله های موفقیت بمونم .. ولی من اهمیتی به حرفاش ندادم .. دانشگاه که رفتم دیگه اوضاع به همون خوبی نبود .. اگر یک روز عقب می افتادی جبران کردنش اسون نبود ..کتاب ها دیگه یک ذره دو ذره نبود و برای استادها خیلی مهم بود که چقدر کوشا و پیگیر باشی ..  من که یاد گرفته بودم به خودم مطمئن باشم زیاد عقب موندم از ردیف شاگرد اول ها یهو افتادم تو رده وسط کلاس .. نمره های متوسط .. 

حالا هم درگیر همون تنبلی ام .. این آب و هوای مرطوب و همیشه ابری هم نمی خواد من عوض بشم .. نمی ذاره .. ادم رو کرخت می کنه .. انگار همیشه خسته ای و خواب الود ..

حس می کنم دیگه داره خیلی برای شروع کردن دیر می شه .. اگر قرار باشه در کمال صحت و سلامت 60 سال خوب عمر کنم تا حالا بیشتر از نصفش گذشته .. این روزا سعی می کنم بجنگم با خودم .. یه کیف با مزه ای داره .. اما زیاد به خودم امید ندارم عین معتادیم که تا حالا چندبار ترک کرده