در تهران ...
اوضاع دندونم به همون بدی بود که خودم فکرشو می کردم .. با راهنمایی دوست دندون پزشکم عکسم رو به یک متخصص ریشه نشون دادم و گفت باید برای حفظ این دندون خیلی تلاش کنم چون از ریشه دچار عفونت شدید شده و شاید تا یکی دو ماه همین طور درد شدید داشته باشه
خیلی برای دندونم ناراحتم اما امیدوارم که خوب بشه .. شایدم یه راهی باشه که بعد از خوب شدنش دوباره بشه رنگشو سفید کرد تا زیبایی از دست رفتشو دوباره پیدا کنه
----------------------------------
پسرک اینقدر عاشق شلوغی و بازی با پسر خاله هاشو قصه گفتن و کتاب خوندن دختر خالش شده که غصه ام گرفته دو روز دیگه که می ریم خونه چطوری توی اون تنهایی سرشو گرم کنم
تقریبا غیر از وقت خوابش با من کاری نداره .. ترجیح می ده کارهاشو به مامان و بابا بگه و هی هم چپ و راست می ره بهشون می گه که خیلی دوستتون دارم .. و اونام قند توی دلشون آب می شه و خستگی از تنشون در می ره و هر خورده فرمایشی که پسرک داشته باشه براش انجام می دن
قراره امشب یک تولد زود هنگام برای پارسا و دختر خالش محدثه که توی یک روز به دنیا اومدن بگیریم چون ما دیگه می ریم روز تولد اینجا نیستیم .. برای پسرک یه بسته ماشین کوچولو گرفتم که می دونم خیلی خوشحال می شه .. خیلی خوشم میاد که اینهمه ماشین بازی رو دوست داره .. پسر خاله ها هم همین طور هستن و اینجاخونه مامان اینها بدون اغراق حدود 100 تا ماشین هست که سه تایی باهم بازی می کنن و البته یه وقتی هم می شه که با وجود اینهمه ماشین هر سه تاشون سر یکیش دعواشون می شه
برای پسر خاله ها هم نفری یک دست لباس و یک ماشین و برای دختر خاله هم یک کیف سنتی و یک شال و یک جاکلیدی عروسکی ..
کاش می فهمیدن چه روزها و لحظه های بی نظیری رو می گذرونن .. لحظه هایی که در بزرگی شاید حسرتشو بخورن .. در کنار پدر بزرگ و مادر بزرگی که دوستشون دارن ..
می دونم که خوشی های دنیا هرگز پایدار نیست اما قدر این لحظه های خوب رو همیشه می دونم و به خاطر هر ثانیه اش شکر گذار هستم ..
امشب آقای همسر هم میاد و به این جمع اضافه می شه .. چقدر دلمون واسش تنگ شده تو این یک هفته .. البته دلم چون پسرک که حسابی مشغول بازیه و زیاد به یاد منو و باباش نیست