اینجا غیر از اینکه سه طرف خونه بنایی هست و صبح ها با صدای پتک و مته های برقی و دستگاه های سنگ بری بیدار می شیم و تا اخر شب باهاشون محشوریم و توی حیاط هم نمی تونیم بریم چون از همه طرف دیده می شیم و نبودن آقای همسر که خیلی جاش خالیه دیگه همه چی خوبه 

پسرک مامان و بابا که هستن منو بیخیال می شه .. اینقدر که می تونم واسه خودم کتاب داستان بخونم یا وبگردی کنم یا تلویزیون ببینم 

کاش می شد همیشه خونه مامان و باباها با حضور شاد و   گرمشون همین طوری می موند .. کاش گذر روزها پیرشون نمی کرد .. کاش هربار که می اومدیم قد بابا از دفعه پیش خمیده تر نبود .. کاش قوت زانوهای مامان کم نمی شد ... کاش همون حوصله قبلن ها رو داشتن .. بابایی که وقتی غروب از سر کار می اومد مارو برمی داشت باهم می رفتیم حیاط دوچرخه سواری و قایم موشک و دنبال بازی .. انگار هیچ وقت خسته نمی شد اما حالا با تمام عشقی که به پسرک داره نه حوصله و نه توان بازی کردن باهاش رو داره ...

وقتی همه چی خوبه دلت می خواد زمان رو نگه داری .. وقتی بده دلت می برگردی به عقب به اونوقتی که خوب بود همه چه .. یا اگر خیلی خیالاتی نباشی عین من دلت می خواد زود بگذره این روزای بد .. به امید اینکه بازم روزای خوبی سر برسن